
شاهنامۀ فردوسی ارزندهترین خردنامۀ ادب فارسی است که به هنرمندانهترین و پرمعناترین شکل، اسطوره را در خود جای داده است. این ابتکار که در دوران نوزایی فرهنگی صورت گرفته است و میتوان گفت مهمترین بازماندۀ نوزایی و رنسانس فرهنگی ایران در آن زمان است، ضمن بازآفرینی و حفظ هویت فرهنگی ایرانیان به آنان خردورزی و خردگرایی میآموزد و آنها را از بیخردی و داشتن باورهای کورکورانه و اندیشههای ناپسند باز میدارد. او هنرمندانه خردگرایی را سنگ پایۀ شاهنامه قرار میدهد و خرد را به زمرۀ واژگان کلیدی آن درمیآورد «موسوی، خسروی، 1:1389». نقاشی اسطورههای ایرانی در شاهنامه نیز به جهت اهمیت شاهنامه در نزد مردم از دیرباز مورد توجه بوده است. به واسطۀ این نقاشیها، مردم توانستند ارتباط قویتری را با مضامین شاهنامه برقرار کنند.
فهرست عناوین این نوشته:
کاربرد واژۀ اسطوره در شاهنامه
واژۀ اسطوره، برخلاف واژۀ خرد که در شاهنامه کاربرد فراوانی دارد، در این اثر ارزشمند به کار نرفته و فردوسی تعریف روشنی از آن نداده است. ولی اسطوره و نمود آن، هم در بافت و شکل کلی شاهنامه و هم در ژرفای آن حضور چشمگیری دارد. در موارد بسیاری، مفاهیم و نمادهای اساطیری در کنار خرد و همراه آن آمده است. برای نمونه، در بیت زیر فَرّه ایزدی را که مفهومی اسطورهای است در کنار خرد میبینیم:
ز بالای او فَرّه ایزدی
پدید آمد و رایت بخردی
تعریف اسطوره از نگاه سنتی
از دیدگاه سنتی، اسطوره داستانی است بی نام و نشان که بیانگر عقاید بدوی بوده یا به تفسیر جهان طبیعی میپردازد. در نظریه پردازی جدید، اسطوره بازتاب نمادین ارزشهای جمعی یک قوم و بیان مشترک و غریزی واقعیت است. گاهی اسطوره را جنبۀ شفاهی و صوری مناسک مینامند. «ویلفرد ال. گورین، 1370: 325»
اسطوره برای انعکاس ارزشها و فرهنگ یک قوم، نیاز به زبان دارد؛ زبانی که قادر به انتقال معانی اسطوره، از امور ذهنی به امور عینی باشد و آن زبان، زبانِ نماد است.

اسطوره تجلی حقایق انسانی است
از آنجایی که اسطوره در ادبیات ما پیشینۀ طولانی دارد و بخش مهمی از ادبیات ما را تشکیل میدهد، میتوان با شناخت هرچه دقیقتر آن به تقدسش در میان جامعه و اثرگذاری آن بر ضمیر انسانها پی برد. اسطوره پدیدهای است که در ادبیات ملل مختلف وجود دارد اما باید در نظر داشت که مفهوم اسطوره از گذشته تا حال تغییر یافته است. اسطوره در روح بشر است و تجلی حقایق انسانی است که در طول تاریخ ادامه دارد. اسطوره فقط بیانِ صرف افسانه نیست؛ بلکه اسطوره گاهی تمام واقعیت و گاهی گوشهای از واقعیت را در مورد پدیدهها یا انسان بیان میکند و اسطوره، «خلقت»، «ایجادشدن» و «بودن» را از آغاز بیان میکند و در این عرصه ، بازیگران اساطیر موجودات ماوراءالطبیعی هستند.

آیا اسطوره زمانی تاریخ بوده است؟
شالودۀ ادبیات هر ملت، اساطیری است که بسیاری از آنها از گزند فراموشی رهایی یافته است. در تمام فرهنگها و ملتها اساطیری وجود دارد که در اساس با هم مشترک هستند. در طول تاریخ، ملتها قهرمان میخواستهاند و با این قهرمانها اسطورهسازی کردهاند. اسطورهسازی زمان و شرایط خود را میطلبد تا باعث رشد تمدن و فرهنگ ملی شود، نه موجب رکود و شکست آن. در واقع اسطورهها مانع انحلال فرهنگ و هویت ملی یک کشور میشوند. اسطورههای ایرانی در شاهنامه نیز به نوعی با پیشینۀ کهن این سرزمین گره خوردهاند و نمایانگر تاریخ آن هستند.
اسطوره داستانی است که در اعصار قدیم برای بشر باستانی معنایی حقیقی داشته است ولی امروزه در معنای لفظی و اولیۀ خود حقیقت محسوب نمیشود و بشر امروزی به آن باور ندارد. به عبارت دیگر اسطوره زمانی تاریخ بوده است (معمولاً تاریخ مقدس) ولی امروزه به صورت داستان فهمیده میشود. «شمیسا، 258:1390»
ویژگیهای اسطورههای ایرانی
اسطورههای ایرانی نیز همانند اسطورههای کهن سایر ملتها، بازتابی از واقعیتهای جامعه و فرهنگ ایرانی هستند. سرزمینهای کهن این جهان که دارای تاریخی پر فراز و نشیب هستند، به همان اندازه نیز دارای شخصیتهای اسطورهای میباشند که این شخصیتها متناسب با فضا و واقعیتهای آن جامعه در دوران خود شکل گرفتهاند. برای مثال: شکلگیری اسطورههای دیو و اهریمن در متون حماسی ایران، دلایل مختص به خود را دارد که با واقعیت در ارتباطی پیوسته هستند. نقاشی اسطورههای ایرانی در شاهنامه نیز بیشتر در مورد شخصیتهایی هستند که به نوعی میان واقعیت و افسانه قرار دارند. مانند: شخصیت ضحاک و جمشید پادشاهان افسانهای شاهنامه فردوسی.

اسطورههای ایرانی دارای جهانبینی هستند
باید دانست که اسطورههای ایرانی دارای جهانبینی هستند. یکی از مهمترین ویژگیهای این تعریف این است که اسطوره را جهانبینی میداند و نه یک حکایت، داستان و سرگذشت که در بسیاری از تعاریف دیده میشود. «در اسطورهشناسی ایران… ما بر جهانبینی اصلی ایرانیان و دریافت آن از انسان و جامعه و خدا توجه میکنیم». «هینلز، 1371: 24»
جهانبینی پهنۀ وسیع و بسیار گستردهای از شناخت را در بر میگیرد، و «اسطوره در گستردهترین معنای آن گونهای جهانبینی باستانی است» «کزازی، 1376: 24»، که موضوعهای مختلفی چون آفرینش، انسان، خدایان، فرشتگان، طبیعت، نبردهای خیر و شر در جهان، و رزمآوران و جنگجویان وابسته به هر یک، رفتارهای فردی، اجتماعی و اخلاقی، سازمان های سیاسی اجتماعی و آیینها و آداب و به طور کلی جنبههای مختلف هستی مادی و غیرمادی جهان را در خود جای میدهد.
بیان نمادین در شاهنامه
فردوسی بیش از هزار سال پیش به جنبۀ نمادین اسطورهها و داستانها آگاه بوده، و به وضوح به آن اشاره کرده و در شاهنامه آورده است. او به خواننده هشدار میدهد که از روی دانش به شنیدهها و گفتهها بنگرد، و با دانش نیک مغز آن ها را دریابد:
نباشی بدین گفته همداستان
که دهقان همی گوید از باستان
خردمند کاین داستان بشنود
به دانش گراید بدین نگرود
ولیکن چو معنیش یاد آوری
شود رام و کوته کند داوری

اسطورههای بخش اساطیری شاهنامه
دورۀ اساطیری شاهنامه از ظهور کیومرث آغاز میشود و عصر جمشید، ضحّاک تا پایان اقتدار فریدون را در بر میگیرد. این دوره، عصر پیدایی حکومت و پی بردن آدمی به خوراک و پوشاک و کشف آتش و فراگیری زراعت و دست یافتن به پیشهها است. اساس واقعی داستان این دوره بر نزاع بین آدمیان و دیوان استوار است که سرانجام، این نزاع به سود آدمیان پایان میپذیرد و بر اثر قدرت و استیلای طهمورث و جمشید، دیوان مطیع آدمیان میشوند و خط و معماری و بنای مسکن که از اسرار تمدّن است را به آدمیان میآموزند. پس دیوان تنها مظّهر شرّ و بدی نبودهاند، بلکه در کنار این شرارت و بدجنسی مسائل آموختنی را نیز به آدمی یاد دادهاند.
تهمورثِ دیوبند و جایگاه او در اسطوره
در شاهنامه از تهمورث با لقب دیوبند یاد میشود و پسر هوشنگ است. لقب دیوبند یادآور چیرگی او بر دیوان و جادوان است. چیدن پشم و رشتن آن از آموزههای تهمورث برای مردمان بود و همچنین او مردم را به پرستش جهان آفرین فرا میخواند.
تهمورث، در اسطوره شکست دهندۀ دیوان و جادوان است. نبرد تهمورث با دیوان را، میتوان با نبرد اساطیری دیو خشکی و ایزد بهرام نمونه سازی کرد. بهرام در جهان مادی به ده پیکر: 1. باد. 2. وزرا. 3. اسب. 4. شتر. 5. گراز. 6. جوان پانزده ساله. 7. باز. 8. قوچ. 9. گوزن. 10. جنگاوری مسلح که همگی تجسّم قدرت، سرعت و زیبایی او هستند، ظاهر میشود و خطر را دور میکند. «گرشویچ، 802:1387»
تهمورث پس از هوشنگ به پادشاهی میرسد. از مهمترین کارهای او آموزش نخریسی، تهیۀ لباس و گستردنی به انسان بود، برخی از حیوانات را اهلی کرد، پرورش پرندگان را آموخت و… این کاردانی و کارآموزی نتیجۀ خردمندی این پادشاه اسطورهای است.

جمشید نخستین پادشاه اساطیری ایران
جمشید یا جم، نام نخستین پادشاه اساطیری ایران است. جمشید، پس از پدرش تهمورث، در سلسلۀ پیشدادیان، به جای او نشست؛ برای نخستین بار، سلاح و شمشیر و کرباس و ابریشم و رنگهای الوان را به کار گرفت؛ دیوان را به اطاعت خود درآورد و آنها را به قطع اشجار و ساختن آجر و بنای خانه و گرمابه واداشت؛ مردمان را به چهار گروه (لشکریان، دانایان و دبیران، کشاورزان و پیشه وران) تقسیم کرد و نخستین روز که به مظالم نشست، اورمَزدروز بود از ماه فروردین. از آن پس، آن روز را نوروز نام کردند و این جشن از جمشید یادگار ماند. «یاحقی، 291:1386»

چرا فَرّه ایزدی از جمشید رخت بست؟
مطابق اشعار شاهنامه پس از آنکه جمشید به خودکامگی گرایید و فَرّه ایزدی از او رخت بست، ضحاک به ایران زمین تاخت و بر آن چیره شد. جمشید از ایران گریخت و تا صد سال کسی از او باخبر نبود تا زمانی که گماشتگان ضحاک او را در دریای چین یافتند و پیش ضحاک بردند و او جمشید را با ارّه به دو نیم کرد.
فرمانروایی هزارسالۀ ضحاک بر ایران
ضحاک در شاهنامه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. ایرانیان که از ستم های جمشید به ستوه آمده بودند، به سوی ضحاک رفته و او را به شاهی میپذیرند. با بوسۀ ابلیس بر دوش ضحاک دو مار بر شانههای او میروید و با رهنمونیهای ابلیس، در هر روز مغز دو جوان را به مارها میخورانند تا گزندی به ضحاک نرسانند. روزگار فرمانروایی ضحاک هزار سال به درازا میانجامد تا سرانجام آهنگری به نام کاوه که از ستمهای ضحاک به تنگ آمده بود، با کمک فریدون بر علیه ضحاک به پا میخیزد و به فرمانروایی پُر ستم او پایان میدهد. فریدون ضحاک را در البرزکوه (دماوند) به بند میکشد. داستان ضحاک و کاوه آهنگر و فریدون در شاهنامه را بخوانید.

ضحاک نماد خونخواری در اسطورههای ایرانی است
ضحاک نماد دژخردی و اسطوره است. او با ظاهری نامعقول و اسطورهای به معنای پادشاه بیگانه و بدخِرد و ستمگری است که در خونخواری نظیر ندارد. در گسترۀ خرد سیاسی او سمبل شهریار بیگانه، آزمند، بداندیش، قدرتپرست و مستبدی است که خفقان از ویژگیهای روزگار حکومت اوست. ماران ضحاک خود اشارۀ گویایی است: برای اینکه قدرت سیر شود باید هر روز و هر روز آزادیهای بیشتری را سلب کرد. «رحیمی، 1369: 167»
ضحاک در اسطورههای ایرانی که فردوسی در شاهنامه به بخشی از آنها اشاره کرده، نماد تام انسان بیدادگر و تاریکاندیش است. او از جایگاه انسانی خارج شده و به موجودی اهریمنی تبدیل گشته است. این اهریمن آرام نمیگیرد، مگر با نابودی جوانان پاکسرشت ایران.
اوضاع ایران در زمان پادشاهی ضحاک
در زمان پادشاهی ضحاک هنر و دانش کم ارج شد، نیکی و راستی و پاکی نهان ماند. نقشبندی و روکاری و ظاهر آراسته معمول شد، کژی و دروغ و آرایش آشکار و از همه مهم تر آزادی سخن درست، یعنی حقایق را فاش گفتن که محدود گردید.
فردوسی در آغاز پادشاهی ضحاک آورده است:
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
دوران فرمانروایی فریدون در شاهنامه
فریدون از شخصیت های اساطیری شاهنامه است. او پادشاه پیشدادی بود، نام پدرش آبتین و از تبار جمشید بود که با یاری کاوۀ آهنگر بر ضحّاک چیره شد و او را در البرزکوه به بند کشید. فریدون بعد از بر تخت نشستن، جهان را میان سه پسرش: سلم، تور و ایرج تقسیم کرد. ایران را به ایرج سپرد و به همین دلیل سلم و تور به ایرج رشک بردند و با نیرنگ او را کشتند. فریدون در شاهنامه از مرز ایزدی عبور کرده و شخصیتی شاهی – انسانی یافته و دوران فرمانروایی پانصد سالۀ او نمادی از یک دوران رفاه عمومی و در حکم فرج بعد از شدت است یا به عبارتی، حماسۀ پیروزی مردم ستم دیده و دل سوخته است. «کابلی، 175:1381»

کیومرث، نخستین شاه در شاهنامه
کیومرث نام نخستین شاه در شاهنامه است که سی سال شهریاری جهان را بر عهده داشت. کیومرث نخستین کسی بود که رسم فرمانروایی و تاج و تخت را بر زمین آورد. ابتدا در دل کوهستان منزل کرد و خود و افرادش تنپوشی از پوست پلنگ بر تن داشتند:
کیومرث شد بر جهان کدخدای
نخستین به کوه اندرون ساخت جای
سر بخت و تختش برآمد به کوه
پلنگینه پوشید خود با گروه

کاوۀ آهنگر و شوریدن بر ضحاک
کاوۀ آهنگر مردی بود که چون از بیداد ضحّاک به ستوه آمد، بر او شورید و به کمک مردم فریدون را بر جای او نشاند. به روایت شاهنامه هنگامی که مظالم ضحّاک به اوج خود رسید و آخرین پسر از هجده پسر کاوه را بردند تا از مغز او طعمۀ ماران ضحّاکی را تدارک بینند، آهنگری پریشان و پرخاش کنان به درگاه ضحّاک آمد و فریاد برآورد و داد خواست. در این هنگام ضحّاک بیشرمانه گروهی از بزرگان را گرد آورده بود تا دادگری او را در محضری (استشهاد نامهای) گواهی کنند. کاوه بر ضحّاک و سران او خروشید و محضر را که برای گواهی بر او عرضه شده بود، از هم درید و خروشان پیش بند چرمی خویش بر سر نیزه کرد و خلق را به یاری خواند. آنگاه با مردم نزد فریدون روی نهاد و او را به پادشاهی برداشت. فریدون این چرم را به فال نیک گرفت و آن را با دیبای روم و گوهرهای زیبا بیاراست و به نام او « درفش کاویان » خواند. این چرم پارۀ کاوه، نشانۀ قدرت و شکوه مردم مظلوم و تهیدستی است که به همت خود به حکومت ظلم پایان میدهند.
هوشنگ و پیدایش جشن سده
هوشنگ پسر سیامک و نوۀ کیومرث است که انتقام قتل سیامک را از اهریمن باز میستاند و پس از کیومرث به پادشاهی جهان میرسد. هوشنگ مردم خود را با آبیاری و صنعت و جدا کردن آهن و سنگ و ساخت ابزار آهنی آشنا ساخت و به آنها کشاورزی آموخت. پیدایش جشن سده نیز به هوشنگ نسبت داده میشود. او در کوه ماری سیاه با چشمان سرخ دید که از دهانش دود برون میشد، سنگی به سوی او پرتاب کرد که به سنگ دیگری برخورد کرد و آتشی از آن برخورد افروخت. آن شب جشنی در بزرگداشت آتش گرفتند و آن را سده نام نهادند.

اسطورههای شاهنامه در بخش پهلوانی
دورۀ پهلوانی از قیام کاوۀ آهنگر و فریدون آغاز میشود و با قتل رستم به دست شغاد و سلطنت بهمن پسر اسفندیار پایان میپذیرد. در این دوره است که جهان، بین فرزندان فریدون تقسیم میشود، روم را به سلم، توران را به تور و ایران را به ایرج میسپارد و حسادت دو برادر اول، ماجرای قتل غمانگیز برادر سوم ـ ایرج ـ را دامن میزند. در این دوره پادشاهیهای توران و ایران پدید میآیند و جنگهای بزرگ بین این دو کشور به وقوع میپیوندند.
این دوره زمان ظهور پهلوانان بزرگ و پدیدههای قهرمانی شگفتانگیز است. منوچهر، فرزند ایرج به پادشاهی میرسد و با یاری پهلوانانی همچون: کاوه و پسرش قارن، گرشاسب، سام، نریمان، انتقام خون پدرش ایرج را از عموهایش میگیرد. داستان با شکوه زال فرزند سام و ماجرای حماسی و عاشقانۀ زال و رودابه، در عهد منوچهر روی میدهد، رستم در همین زمان تولد یافته است.
در دورۀ پهلوانی، پهلوانان شاهنامه فزونی مییابند که محور اصلی همۀ این پهلوانان، رستم است. با قتل رستم، حماسههای پهلوانی پایان مییابد و رنگ و جلای شاهنامه نیز به سردی میگراید و با ورود به دورۀ تاریخی، داستانها کمرنگتر و بی رمقتر میشوند. «صفا، 208:1343»
داستان آرش در شاهنامه
داستان یا اسطورۀ آرش بصورت مجزا در شاهنامه نیامده است اما شاهنامه از آرش کمانگیر نام برده است. برای نمونه در بخش پادشاهی شیرویه:
چو آرش که بردی به فرسنگ تیر
چو پیروزگر قارن شیرگیر
اصل داستان آرش از اوستا است که با تفصیل بیشتر در مدارک تاریخی و روایات دیگر نقل شده است. پس از غلبۀ افراسیاب بر منوچهر، بر این قرار دادند که در یک مصالحه مرز ایران و توران را با پرتاب تیر یکی از پهلوانان ایرانی معیّن کنند. آرش شیواتیر به این مهم گمارده شد. در این هنگام فرشتۀ سفندارمذ حاضر آمد و امر کرد تا تیر و کمانی برگزینند و آنگاه آرش که مردی شریف و حکیم بود حاضر آمد و به قوّت خداداد، دست به کمان برد و با همۀ نیروی خود از فراز کوه رویان (= البرز) به سوی دورترین نشانه ها تیری پرتاب کرد. او چنان نیرویی برای پرتاب این تیر سرنوشت ساز به کار گرفت که با پرتاب آن تیر، زندگیاش نیز از کمانِ تن جستن کرد و در راه آرمان خویش در دم جان سپرد. تیر آرش را ایزدِ باد در سرزمین فرغانه بر تنۀ گردویی کهنسال که در همۀ عالم از آن درختی بزرگتر نبود فرود آورد و آنجا مرز ایران و توران شد. نوشتهاند که از جای پرتاب تیر تا آنجا که افتاد هزار فرسخ بود. «یاحقی، 36:1386»
افراسیاب، پادشاه اهریمنی در شاهنامه
افراسیاب شاه اسطورهای توران و پسر پشنگ است. او دشمن ایرانیان بود و نبردهای بسیاری با ایرانیان داشت. افراسیاب در شاهنامه دارای شخصیتی شرور و بد است و تمام گفتارها و پندارهای او در شاهنامه اهریمنی است. او سیاوش را که انسانی پاک سرشت است میکشد و مسبب شمار زیادی از نبردهای تورانیان با ایرانیان است. افراسیاب انسانی ریمن، پرجفا، دور از راه خدا، بداندیش، ضحاکمنش و خونریز است که پس از پلیدی های فراوان، در پایان کار خود به دست کیخسرو کشته شد.

معنی نام افراسیاب، پادشاه توران
افراسیاب (به معنی شخص هراسناک) یا فراسیاب، پادشاه توران بود که مدتها با شاهان و پهلوانان ایرانی نبرد کرد. نام پدرش پشنگ بود و نژاد او به تور یکی از سه فرزند فریدون میرسد. در یشتها نام افراسیاب همیشه با صفت مجرم و سزاوار مرگ، و در کتاب هفتم دینکرت (فصل 1، بند 31) با صفت جادو همراه است. آنچه در اوستا راجع به افراسیاب آمده، در مجموع، با مندرجات شاهنامه مطابق است. افراسیاب، مانند ضحّاک و اسکندر، به وسیلۀ اهریمن، فناناپذیر خلق شده بود لیکن اهورامزدا هر سه را از این حال بگردانید و بیمرگی را از ایشان سلب کرد. «کیانیان: 129»
اسفندیار، شاهزادۀ رویینتن ایران
اسفندیار پسر گشتاسب و نوۀ لهراسب بود. برادرانش پشوتن و فرشیدورد، عمویش زریر و پسرانش نوشآذر، مهرنوش و بهمن نام داشتهاند. او رویینتن بود و در نبرد با ارجاسب، فرماندهی سپاه گشتاسب را بر عهده داشت و با پیروزی بر ارجاسب به نزد پدر بازگشت اما گرزم پادشاه را بر علیه اسفندیار شورانید، چنانکه شاه دستور داد اسفندیار را در گنبدان دژ زندانی کنند. اسفندیار توسط رستم (و راهنمایی سیمرغ) با پرتاب تیر گز دو شعبه به چشمان وی که رویین نبودند، او را کشت. برای خواندن بیشتر از نقاشی و شعر رزم رستم و اسفندیار در شاهنامه دیدن کنید.

پشوتن، فرمانروای گنگ دژ
پشوتن در لغت به معنای پیشکش کنندۀ تن یا فداکار است «هینلز، 1385: 127». او در هفتخوان اسفندیار همراه اوست و در این همراهی بسیار دوراندیش و نماد عقل است. او با اینکه پسر بزرگتر گشتاسب است، هیچگاه دلبسته و خواهان شهریاری نیست و در هنگامی که اسفندیار قصد نبرد با رستم را دارد، از برادرش میخواهد که از نبرد با رستم صرف نظر کند.
پشوتن بزرگترین پسر گشتاسپ و برادر اسفندیار است و نام او یک بار در ویشتاسپ یشت آمده است. در روایات مَزدیَسنا هست که زردشت او را شیر و درون (نان مقدس) داد و وی را جاودانی و فناناپذیر کرد «یشتها: 1:221». مطابق روایات پهلوی نیز پشوتن از جاودانانی است که بر گنگ دژ فرمانروایی میکند و در آخر دهمین هزاره، با صد و پنجاه هزار تن از یارانش، به همراه ده هزار درفش ظهور خواهد کرد و در جنگ آخرالزمان، به یاری سوشیانت خواهد شتافت.
رستم، جهانپهلوان اسطورهای ایران در شاهنامه
رستم نام قهرمان ملّی ایران است که در ادبیات پهلوی رتستخم (rotstakhm) و رتستهم (به معنی دارندۀ بالای زورمند) آمده و تقریباً با واژۀ «تهمتن» که در فارسی لقب وی نیز هست، هم معنی است. رستم، جهانپهلوانِ نامورِ حماسههای ایران، از پیوند زال، پهلوان سپیدموی حماسۀ ملّی، با رودابه دختر شاه کابل، به وجود آمد. زادن او همچون زندگی اش شگفتیآفرین و غیرعادی بود و به یاری سیمرغِ چارهگر و – به اصطلاح امروز – به شیوۀ سزارین از مادر بزاد و به زودی تن و یالی مردانه یافت.

عمر پُرافتخار رستم چگونه گذشت؟
سراسر عمر پُرافتخار رستم به آزادگی در گوشۀ زابلستان گذشت و فقط در تنگناها به یاری ایرانیان و شاهان و شاهزادگان میشتافت و هر بار ملت ایران را از خطر حتمی میرهانید. کاووس را از بیچارگی نجات داد؛ پس از گذشتن از هفتخان با دیو سپید نبرد کرد؛ بیژن را از چاه افراسیاب رهانید؛ کین سیاوش را از افراسیاب اهریمنخو بگرفت؛ اشکبوس و کاموس کشانی را بکشت؛ ندانسته و نشناخته، پهلوی فرزند برومند خویش، سهراب را بدرید. (خواندن شعر رزم رستم و سهراب و داستان آن). سرانجام در سراشیب عمر، اسفندیار، شاهزادۀ مغرور، به دسیسۀ گشتاسپِ نابخرد به دست رستم کشته شد و تقریباً بعد از این ماجرا دیگر آب خوش از گلوی رستم پایین نرفت، تا اینکه سرانجام به حیله در چاه غدرِ نابرادر خویش، شغاد جان سپرد.
رخش، اسب اسطورهای شاهنامه
رخش نام اسب مشهور رستم است که اصلاً در فرهنگها، به معنی سرخ و سپیدِ به یکدیگر آمیخته و نیز قوس قزح یا کمان رستم (شاید به دلیل رنگهای مختلف) و نیز مطلق اسب آمده است. «بورِ اَبرَش» را هم به اعتبار اینکه رنگ سرخ و سپید و درهم است رخش خواندهاند «یاحقی، 387:1386». اما رخش، اسب شگفتآور رستم است که با یک آزمون دشوار از میان گلههای فراوان اسب برگزیده شد و عمری به درازی عمر خود رستم داشت و سرانجام همراه با خود او به چاه غدرِ نابرادرش، شغاد افتاد و با سوار خویش جان داد. رخش در آخرین لحظه که مرگ را حس میکند، تمام تلاش خود را برای نجات رستم به کار میگیرد که کارگر نمیافتد و هر دو به کام مرگ میروند. برای خواندن بیشتر از نقاشی مرگ رخش و رستم بازدید کنید.

همراهی رخش با رستم در هفتخان
در طول تمام سالیان پهلوانی رستم، رخش در کنار او بود و با کمک رخش بود که رستم توانست از هفتخان بگذرد و دیو سپید را نابود سازد. داستان شکلگیری هفتخان رستم اینگونه بود که کیکاووس از روی نابخردی و به وسوسۀ اهریمن تصمیم گرفت تا به مازندران لشکر کشیده و آنجا را به تسخیر خود درآورد. زال با آگاه شدن از این موضوع، تلاش کرد تا شاه را منصرف سازد اما سخنان خردمندانۀ او در کیکاووس بیاثر بود و سرانجام شاه به همراه سپاه ایران به سوی سرزمین مازندران رهسپار شد. در نبرد ایرانیان با سپاهی که توسط دیو سپید رهبری میشد، ایرانیان شکست خوردند و شاه و جمعی از یارانش اسیر شدند. چون خبر به ایران رسید، رستم برای نجات شاه و ایرانیانِ در بند پای در راه هفتخان گذاشت و سرانجام آنان را آزاد ساخت. نقاشی دیو سپید و رستم در هفت خان نیز به همین موضوع پرداخته است.
افسانۀ سپیدمویی زال در شاهنامه
زال پسر سام پهلوان است که پدرش بر اثر سپید مویی او را در دامنۀ البرزکوه رها میکند تا تباه شود، سیمرغ او را به آشیانه خود میبرد و میپروراند. بعد از مدتی سام با رؤیاهای هشدار دهنده از وجود او آگاه میشود و او را به خانه بازمیگرداند. زال با رودابه ازدواج میکند و حاصل این پیوند «رستم» قهرمان حماسۀ ملی ایران است. افسانۀ سپیدمویی زال، بی درنگ نام لائوتزو (Lao Tzu) (= کودک پیر)، حکیم بنیانگذار آیین تائوئیسم را به یاد میآورد که هفتاد و دو سال در زهدان مادر خود ماند و سرانجام هنگامی متولد شد که موهایش سفید شده بود. «آیینها و افسانهها: 14»

دلایل خردمندی و اسطورهای بودن زال
در وجود زال نمادها و نشانههایی وجود دارد که هم بر خردمندی و هم بر اسطورهای بودن او دلالت دارند. برخی معتقدند: زال مرکبترین موجود حماسه است. «مختاری، 16:1379». زال کالبدی شگفت، غیرعقلانی و اسطورهای ولی معنایی خردپسند، معقول و پذیرفتنی دارد. زال «پیرسر» متولد شد و این «نوزاد پیر» نماد انسان پختهای است که تلاش میکند از تمایل واپسگرایانه بازگشت به دوران خوش کودکی که زیر سلطۀ خانواده است رهایی یابد. اسطوره از میان تمام شگفتیهای ممکن «پیری» را که نماد خردمندی است برای او برمیگزیند. پیرسری زال نماد کمال خردمندی است و خِرَد او خِرَد غریزی و موهبتی الهی است که اطرافیان زال از درک این نکته عاجز بودند.
سیمرغ، موجود خارقالعاده و شگفتانگیز شاهنامه
سیمرغ در شاهنامه و اوستا و روایات پهلوی، موجودی خارقالعاده و شگفت است. پرهای گستردهاش به ابر فراخی می ماند که از آب کوهساران لبریز است و در پرواز خود پهنای کوه را فرو میگیرد. از هر طرف چهار بال دارد با رنگهای نیکو. منقارش چون منقار عقاب، کلفت و صورتش چون صورت آدمیان است. فیل را به آسانی میرباید و از این رو به پادشاه مرغان شهرت یافته است. هزار و هفتصد سال عمر دارد و پس از سیصد سال تخم میگذارد و در بیست و پنج سال بچه از تخم در میآید. از جانب اهورامزدا به زردشت سفارش میشود که پری از او را بر تن خود بمالد و آن را تعویذ خود گرداند.

سیمرغ فرشتۀ نگهبان خاندان رستم است
سیمرغ چنان که از شاهنامه بر میآید، مرغی است ایزدی که بر کوه البرز آشیان دارد و زال را با بچگان خویش میپرورد. هنگامی هم که زال به آغوش خانواده بر میگردد، پری از سیمرغ با خود میآورد تا هنگام درماندگی وی را به یاری طلبد. دو بار دیگر در شاهنامه سیمرغ حاضر میشود و هر بار گرهی از کار فروبستۀ زال میگشاید: یک بار هنگام زادن رستم از مادر و بار دیگر در نبرد رستم با اسفندیار، هنگامی که رستم و رخش زخمهای سهمگین برداشته بودند و زال با چارهجوییِ سیمرغ بر درخت گز دست یافت و رستم با پیکانِ به زهر آبداده، کار اسفندیار را یکسره کرد. سیمرغ از هنگام قدرت یافتن زال و رستم تا روزگار ناپدید شدن آنان، عامل بهروزی و کامروایی آن دو به شمار میرود و از این رو، برخی «آیینها و افسانهها: 53» نظر دادهاند که این مرغ، فرشتۀ نگهبان یا «توتم» قوم سکا (خاندان رستم) محسوب میشده است.
جایگاه سیمرغ در آثار عطار، سهروردی، مولانا، و شمس
سیمرغ، این پرندۀ شگرف و افسانهای، بدون شک از مهمترین مایههای اساطیری در فضای فرهنگ ایران است. عطار نیشابوری در اثر جاویدان خود، منطق الطیر، از سیمرغ، ذات باری تعالی را اراده کرده و اینکه سرانجام «سی مرغ» به «سیمرغ» میرسند، وحدت در کثرت، و کثرت در وحدت را نشان داده است.
تصویری که شهابالدین سهروردی «مجموعه آثار فارسی شیخ اشراق: 315» از سیمرغ به دست داده: «پرواز کند بی جنبش، و بپرد بی پَر، و نزدیک شود بی قطع اماکن، و همۀ نقشها از اوست و او خود بی درنگ، همه بدو مشغولاند و او از همه فارغ…» مبیّن این است که سیمرغ را چیزی در حد «جلوۀ حق» دانسته است.
مولانا نیز او را نمایندۀ «عالم بالا» و «مرغ خدا» و مظهر عالیترین پروازهای روح و «انسان کامل» شناخته است که به دلیل ناپیدا بودن آن، مثال «تجرّد» و «آیینۀ کمال» نیز تواند بود. مرشد مولوی، شمس تبریزی نیز او را نقطۀ کمالی یافته است که دیگر مرغان به سوی او میروند و به دیدار «قاف» خرسند میشوند. پهنۀ شعر فارسی نیز سرشار است از خیالهای نازکی که پیرامون سیمرغ (عنقا) در ذهن شاعران جوشیده است. «یاحقی، 1386: 505»

سیاوش، دارندۀ اسب گشن سیاه
سیاووش (سیاوش، سیاوخش) به معنی «دارندۀ اسب گشن سیاه» که در اوستا ملقّب به کوی (شاه) است فرزند کاووس بود و از دختری تورانی (از خویشان گرسیوز) به دنیا آمد. بنا بر روایات کهن، فَرّ ِ کیانی چند گاهی به سیاوش پیوسته بود و مانند همۀ کیان، چالاک و پرهیزگار و بزرگمنش و بیباک بود. اگرچه در اوستا از نسبت سیاوش به کاووس سخنی نرفته، تقریباً همۀ متون پهلوی و روایات تاریخی او را فرزند کاووس دانستهاند. «یاحقی، 496:1386»
دل باختن سودابه به سیاوش و آزمون آتش
از آنجا که دربار، جایی مناسب برای پرورش سیاوش نبود، کیکاووس، سیاوش را به رستم سپرد تا او را بپرورد و آیین رزم و روزگار بیاموزد. رستم در کودکی او را آیین آزادگی و جنگ و شکار آموخت و چون بُرز و یال پهلوانان یافت نامادریاش، سودابه بر او دل باخت و او را به خویشتن فراخواند اما سیاوش تن در نداد و در نتیجه، سودابه او را به خیانت متهم کرد و سیاوش با خشم کاووس روبهرو شد. سیاوش ناگزیر شد برای اثبات بیگناهی خویش، به جای سوگند، از میان انبوهی آتش بگذرد. تن او که به پاکی و بیگناهی، چون تن زردشت و از گوهر آتش بود، بی هیچ زیانی از میان آتشِ تفته گذشت تا راستیِ پیامش را باور کنند اما سودابه جرئت نکرد به آتش نزدیک شود. «یشتها، 2: 232»

مرگ سیاوش در سرزمین توران
سیاوش، پس از چندی، با سپاهی انبوه به جنگ افراسیاب رفت و با او صلح کرد. کاووس به این کار تن در نداد و در نامهای سیاوش را سرزنش کرد. سیاوش رنجیده شد و به توران رفت. افراسیاب و پیران مقدم او را گرامی داشتند و به ترتیب، دختران خود فرنگیس و جریره را به او دادند. سیاوش سپس به خُتَن رفت و گَنگدژ را بنا کرد و در آنجا مسکن گزید. به روایت بیرونی «آثارالباقیه: 56» ورود سیاوش بعدها مبدأ تاریخ خوارزمیان بوده است. سرانجام، ناموران توران، به ویژه گرسیوز، بر او رشک بردند و افراسیاب را به کشتن او تحریض کردند. افراسیاب فرمان قتل سیاوش را صادر کرد و خون شاهزادۀ معصوم را بر زمین ریخت. خبر قتل سیاووش در ایران غوغایی برانگیخت. رستم سودابه را به کین سیاووش کشت و توران زمین را، به انتقام خون شاهزادۀ معصوم ویران کرد.
کیکاووس، دومین و مشهورترین شاه کیانی
کیکاووس دومین شاه کیانی و مشهورترین فرد این سلسله و نوۀ کیقباد است که در اوستا، زورمند و بسیار توانا و دارندۀ فَرّ توصیف شده است. بنا بر روایات زردشتی، جمشید و کاووس جاویدان خلق شده بودند اما بر اثر ارتکاب گناهان فناپذیر شدند. گویند دیو خشم روان کاووس را تباه کرد، چنان که به هفت کشور خرسند نبود و بنا بر روایت دینکرت در اندیشۀ هجوم و تسلط بر آسمانها افتاد و به روایتی با بستن عقابهایی بر پایۀ تخت خویش به آسمان رفت. در روایتی دیگر، با سپاهی، در آخرین حدّ میان نور و ظلمت، از همراهان جدا ماند ولی دست از عناد برنداشت. در این هنگام فَرّ از او جدا شد و سپاهش از آن جای بلند به زمین پرتاب شدند. نریوسنگ (پیک اهورامزدا) خواست او را بکشد که ناگاه فَروَهَرِ کیخسرو که هنوز به دنیای مادی نیامده بود، گفت: او را مکش که از او سیاوش و از سیاوش من در وجود خواهیم آمد و به این ترتیب کاووس از مرگ رهایی یافت اما از آن پس، فناپذیر شد. خواندن داستان سقوط کیکاووس از آسمان به بیشه در شاهنامه.

جایگاه کیکاووس در ادبیات فارسی
در ادبیات فارسی از کاووس بیشتر به عنوان مظهر قدرتی که با همۀ تسلط و شکوه، در برابر جهان، ناچیز و رفتنی است یاد شده و به بسیاری از حوادث زندگی افسانهای او نیز اشاره شده است «یاحقی، 656:1386». دوران پادشاهی او از مهمترین دورههای حماسۀ ملی است. از وقایع مهم دوران او می توان هفتخوان رستم، داستان سیاوش، داستان رستم و سهراب، داستان کیخسرو و بسیاری از نبردهای شاهنامه را نام برد.

کیخسرو، بافَرّترین پادشاه کیانی شاهنامه
کیخسرو، پسر سیاووش و نوۀ کاووس از بافَرّترین پادشاهان کیانی است که بنا بر روایات کهن عمر خود را وقف انتقام خون پدر کرد. کیخسرو در آخر عمر از دنیا دلسرد شد و یک هفته به نماز ایستاد و در به روی خود بست. شبی سروش را در خواب دید که به او مژدۀ سفر مینوی داد و گفت لهراسپ را جانشین خود گردان. کیخسرو از آن پس با بزرگان به کوه و بیابان رفت و دیگر او را نیافتند. در شاهنامه داستان سفر کیخسرو به جهان باقی چنین آمده است که شبانگاه در چشمهای تن بشست و چون بامداد شد از او اثری نیافتند. برخی گمان بردهاند که کیخسرو همان «سوسروس» (Susravas) قهرمان مذکور در وِدا باشد که ایندرا را در برانداختن بیست مرد جنگجویِ گردونه سوار یاری کرد. «اساطیر ایرانی: 107»

کیخسرو انسان کامل در اسطورههای ایرانی
کیخسرو، برخلاف بسیاری از پادشاهان بدنام و دژخوی، نه تنها پادشاه کامل بلکه انسان کامل نیز هست. او چون جمشید دارای جام جهان نماست که با چشمهای همهبینِ خورشید و با بینش رازدان خدا، عین بینایی و دلآگاهی است، با دلی که آیینۀ گیتی نماست. شاهنامه هم این آیینه را به او نسبت داده، که هفت کشور در آن پدید بود و بیژن را به یاری همین آیینۀ گیتی نما در اقصای توران یافتند (جام جم). در شاهنامه برای او اوصاف و القاب فراوانی آمدهاند «فرهنگ نامهای شاهنامه، 2: 825». نام کیخسرو در ادبیات فارسی، به هیچ وجه، به اندازۀ روایات کهن، بلند آوازه نیست و بیشتر از او به عنوان عظمتی بر باد رفته یاد میشود. «یاحقی، 681:1386»
چرا کیخسرو نماد شهریار آرمانی شاهنامه است؟
کیخسرو نماد شهریار آرمانی شاهنامه است. جد پدری او کیکاووس و جد مادری اش افراسیاب هر دو شهریارانی ناخردمندند، ولی خود او به رغم اجدادش شهریاری محبوب، مقدس و خردورز است. او برای تاج شایستهترین است و تاج نیز برای او برازندهترین و سزاوارترین. کیخسرو، تجسم آخرین نیروی اهورایی و ایزد بهرام است که در اوستا به دو صفت مشهور است: اولین «اَرَشن»؛ یعنی دلیر و یل و پهلوان. دومی «هَنکِرمَ» که آن را میتوان استواری زنده یا متحد کننده ترجمه کرد. این صفت به این مناسبت است که او استحکام و اتحادی به ممالک ایران بخشید و دشمن دیرینۀ ایران، افراسیاب، را شکست داده و دست تورانیان را از ایران دور داشت. «پورداوود، 256:1377».

کیخسرو، در قلمرو حماسه، پادشاهی آرمانی و نمادین است که پس از سالها پادشاهی و در اوج قدرت، مغرور و شیفتۀ دنیا نمیشود؛ بلکه داوطلبانه از زندگی دنیوی کناره میگیرد و با کالبد مادی پذیرای مرگ میشود و به سبب چنین مرگی که نماد «غروب در اوج پاکی است» «رستگارفسایی، 237:1383» از جاودانان شمرده میشود.
گشتاسب، پادشاه قدرتطلب شاهنامه
گشتاسپ فرزند لهراسپ از شهریاران شاهنامه است که حوادث مهمی در دوران پادشاهیاش روی میدهد. هفت خوان اسفندیار، ظهور زرتشت، جنگهای دینی، نبرد رستم و اسفندیار و نتایج آن از نمونههای این حوادث هستند. تناقض در وجود گشتاسپ از همان ابتدای داستان آشکار است. او از یکسو به دانش و مردی ستوده شده و از سوی دیگر به بادسری و قدرتطلبی متهم گردیده، چنان که در شاهنامه آمده است:
گذشته به هر دانشی از پدر
ز لشکر به مردی برآورده سر…
که گشتاسپ را سر پر از باد بود
وزان کار لهراسپ ناشاد بود…

گشتاسب تنها به حفظ قدرت میاندیشد
گشتاسپ نمونۀ انسانی است که دیو قدرت از او هیچ چیز اهورایی باقی نگذاشته است. وی تنها به حفظ قدرت میاندیشد و بس. قدرت برای او وسیله نیست، هدف است و در راه این هدف، طبیعیترین و مقدسترین مواهب اهورایی و مهر فرزندی را قربانی میکند «رحیمی، 1369: 141». بیخردی گشتاسپ موجب میشود او برومندترین و تواناترین شاخ زندگی خود، اسفندیار را نابود کند و کتایونِ آموزگار و پشوتنِ خردمند را از خود برنجاند.
نتیجهگیری
در این نوشته بعد از بررسی دو بخش اساطیری و پهلوانی، این نتیجه حاصل آمد که اسطوره در شاهنامۀ فردوسی فراتر از معنای لغوی و ظاهری آن است. حکیم ابوالقاسم فردوسی با توجه به شناخت کاملی که از فرهنگ و سرگذشت سرزمین و مردم خود دارد، کتابی را به نظم کشیده است که در آن به زبان رمز و نماد به حقیقتی وسیع اشاره میکند. اسطورههای شاهنامه از حقیقت جوامع بشری سرچشمه میگیرند. همچنین دریافتیم که نقاشی اسطورههای ایرانی در شاهنامه باعث شده تا پیوندی عمیقتر با این اثر ارزشمند شکل بگیرد و لذت خواندن داستانهای شاهنامه نیز با وجود این مینیاتورهای زیبا دوچندان میشود.
برخی از منابع متن:
1. پورداوود، ابراهیم(1377)، یشتها جلد 1 و 2، تهران: نشر توس.
2. رستگار فسایی، منصور(1369)، فرهنگ نامهای شاهنامه، تهران: نشر پژوهشگاه علوم انسانی.
3. رحیمی، مصطفی(1369)، تراژدی قدرت در شاهنامه، تهران: انتشارات نیلوفر.
4. شمیسا، سیروس(1390)، بیان، تهران: نشر میترا، ویراست چهارم.
5. فردوسی(1390)، شاهنامه (بر اساس نسخه چاپ مسکو)، تهران: انتشارات سپهر ادب.
6. کزازی، میر جلال الدین(1376)، رؤیا حماسه اسطوره، تهران: نشر مرکز، چاپ دوم.
7. کزازی، میر جلال الدین(1380)، مازهای راز، تهران: انتشارات سمت، چاپ دوم.
8. کابلی، عبدالحسین(1381)، اساطیر، حماسه، عرفان، تهران: نشر نغمۀ زندگی.
9. گرشویچ، ایلیا(1387)، تاریخ ایران ـ کمبریج، (ترجمۀ تیمور قادری)، تهران: نشر مهتاب.
10. موسوی، سید کاظم؛ خسروی، اشرف(1389)، پیوند خرد و اسطوره در شاهنامه، تهران: انتشارات علمی فرهنگی.
11. مختاری، محمد(1379)، اسطورۀ زال، تهران: انتشارات توس، چاپ دوم.
12. هینلز، جان(1371)، شناخت اساطیر ایران، (ترجمۀ ژاله آموزگار و احمد تفضلی)، تهران: نشر چشمه، چاپ دوم.
ارتنگ | زیباترین تابلو نقاشیهای جهان