نقاشی ضحاک و جمشید پادشاهان افسانه ای شاهنامه

نقاشی ضحاک و جمشید پادشاهان افسانه ای شاهنامه

نقاشی ضحاک و جمشید پادشاهان افسانه ای شاهنامه به یکی از مهمترین بخشهای شاهنامۀ فردوسی اشاره دارد. بدون شک جمشید مشهورترین پادشاه شاهنامه می باشد که در ایجاد سرنوشتی جدید برای ایرانیان، نقشی سترگ داشته است. جمشید به مردم سرزمین خود هنرهای زیادی آموخت، که زندگی آنها را بهتر و آسوده تر کرد. همانطور که در این نقاشی نشان داده شده است، برخی از صنایع دستی که جمشید به آنها آموخته است این بود که چگونه می توان اسلحه و زره را از آهن ساخت و چگونگه با رشتن و در هم تنیدن پارچه، ابریشم و پشم، می توان لباس تولید کرد.

نگارگر: ناشناس
تاریخ خلق: بین 1469 تا 1470 میلادی
مکان خلق: کشور ایران
منبع: تاریخ طبری
مکان نگهداری: موزۀ Chester Beatty واقع در شهر دوبلین، کشور ایرلند.
نوع: مینیاتور

بزرگنمایی متون این نقاشی:
جمشید و ضحاک قدیمی ترین خاندان پادشاهی ایران

معنای لغوی نام جمشید، پادشاه بنیادگذار شاهنامه:

جمشید در شاهنامه شهریاری «بنیادگذار» شناخته می شود؛ خواه این بنیادگذاری کرانمند ساختن زمان با بر پا شدن جشن نوروز همراه باشد و خواه گسترش دانش گیتیانه و رفع نیازهای مردمان. هر چه هست، این دوران شاهد دستاوردهایی برجسته در جامعۀ بشری است.
جمشید واژه ای دو بهری است. بهر نخست «جم» است که در گویش اوستایی «ییمَه» و در گویش پهلوی «یم / جم» آمده، و بهر دیگر «شید» است در فارسی نو که در گویش اوستایی «خشَئِتتَه» و در گویش پهلوی «شیتَگ» آمده است. اگر بپذیریم که جم در گویش اوستا مترادف با واژۀ همزاد است، جمشید به معنای همزاد نور و درخشندگی خواهد بود. [1]

نمایی نزدیک تر از نقاشی جمشید:
جمشید و ضحاک قدیمی ترین خاندان پادشاهی ایران

دستاوردهای چشمگیر دوران پادشاهی جمشید:

در شاهنامه و ادبیات ایرانی به رخدادهایی چشمگیر از دوران جمشیدی اشاراتی ارزنده رفته است. به هر روی، آنچه در زیر می آوریم نشانه ای است از تلاش آگاهانۀ آن گروه از مردم که به زندگی گروهی و همزیستانه گرویده و بدان خوی گرفته اند. [1]

نرم کردن آهن، به معنای فلز:

این تحولی بنیادی در جامعه است که از دوران آغازین به دوران زمانمند باستانی کشانده می شود:

نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن به گردان سپرد

به فر کیی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا

آهنگران در حال ساختن ابزار آهنی:
جمشید و ضحاک قدیمی ترین خاندان پادشاهی ایران

فراهم گشتن جامه و لباس:

در دوران جمشیدی نه تنها ابزار جنگی بهتری فراهم می آید بلکه با دست یافتن بشر به ابزاری تیز و برنده، فراهم آوردن جامه پوستین و چیدن پشم گوسفند ساده تر می شود؛ تراشیدن دوک و شکل دادن به الیاف پشم رونق می گیرد؛ و انسان جویا و پویا به رشتن کتان و تولید پیله ابریشم (که طبیعت طبرستان چنین اجازه ای را به آنان می دهد) دست می زند:

ز کتان و ابریشم و موی و قز
قصب کرد پرمایه دیبا و خز

بیاموختشان رشتن و تافتن
به تار اندرون پود را بافتن

بند آخر از این سروده گواه بر آن است که در این دوران بشر می توانسته است برای ساختن افسار، رسن و ریسمان فراهم آورد. و اینکه مردم این بخش از فلات، پوشاک بافته شده از پشم و کتان و پوستین به بر می کرده اند که از پوست خوک و چرم پلنگ و جز آنها مناسب تر بوده است. [1]

بانوی ایرانی در حال نخ ریسی:
جمشید و ضحاک قدیمی ترین خاندان پادشاهی ایران

گرایش به پاکی و پاکیزگی:

بشر به شستن پوشاک و پاکیزه کردن تن پوش خویش می پردازد:

چو شد بافته، شستن و دوختن
گرفتند از او یکسر آموختن

گرمی کاشانه و به بر کردن جامه و تن پوش و روی آوردن به پاکیزگی موجب افزایش زیوَش مردم و شمار آنان می گردد.

تأمین امنیت در مراکز زندگی:

امکانات جدید اقتصادی بارآمده در جامعۀ جمشیدی، مردمان دیگری را که از دور نظاره گر چنین تحولاتی بوده اند بر آن می دارد که در صدد تاختن به این مردم و تاراج دستاوردهای آنان برآیند. از این رو نیاز به تأمین امنیت در مراکز زندگی و سر و سامان دادن به نیروی جنگی نیز بالا می گیرد. [1]

پرواز اندیشه و پیدایی پیشه های نو:

در دوران جمشیدی با شکل گرفتن رده ای نو از جوانان جنگنده، مردان بیشتری از شکار دست می کشند و به کشاورزی و باغداری روی می آورند؛ اگرچه شخم زدن زمین با ابزار فلزی ساده تر شده بود. در کنار این گروه، جهاندیدگان اندیشه ورز نیز به گشودن راز هستی می پردازند. همراه با این سه گروه، کسانی نیز به فراهم آوردن دست ساخت هایی چون کلاه خود و ابزار جنگی و کفش و پوشاک و جز آنها می پردازند و کم کم در جامعه ردۀ دست ورزان شکل می گیرد. و اینان همان چهار رده یاد شده در شاهنامه هستند که در گویش پهلوی مگوپتان، ارتشتاران، واستَريوشان، و هوتُخشایان (به معنای «خوب کوشندگان») یاد می شوند. نکته ای که دوستداران افکار به اصطلاح طبقاتی و خرده گیران به این گونه از تحولات اجتماعی فراموش می کنند اهمیت پیدایش چنین رده بندی هایی در زندگی اجتماعی است. چنین رده بندی هایی نشانۀ پیشرفتگی بشر و برآمده از ضرورت های تاریخی است. این رده بندی ها زادۀ تلاش های ساختگی و اجباری نبوده و به همین سبب، با وجود گذشت چند هزاره، همچنان در جوامع صنعتی پیشرفته امروزی به کار می آید. هنوز شاهی یا رئیس جمهوری و دیوانیانی در کار گردانندگی کارهایند. هنوز دین ورزان و ارتشیانی که در کار تولید نقشی ندارند از دسترنج کارگران و کشاورزان و دست ورزان بهره می برند. [1]

در جامعه ای که شالوده اش بر کار گروهی بنا شود، همه رده ها با احترام متقابل ستوده می شوند:

بکارند و ورزند و خود بدروند
به گاه خورش سرزنش نشنوند

ز فرمان سر آزاده خود ژنده پوش
ز آواز بيغاره آسوده گوش

بر آسوده از داور و گفتگوی
تن آزاد و آباد گیتی بدوی

سرشتن گل، ساختن سفال پخته و بنای کاشانه:

گسترش دامداری و کشاورزی، افزایش شمار مردم، کاهش ترس آنان از سرما و یخبندان های جانفرسا، آسودگی خاطرشان از غرش کوه ها و روان شدن گدازه های هستی سوز آتشفشانی، همکاری انسان و سگان خانگی و شبانی در رویارویی با جانوران درنده و سامان یافتن نیروهای نگاهبانی در جامعۀ جمشیدی از عوامل افزایش نیازمندی به کالاها و مصالح نو بودند. بدان روزگار رسانیدن سنگ به پهنۀ دشت و هامون برای ساختن خانه ها و کاشانه های بهتر و محکم تر کار ساده ای نبوده است. اما نیاز جامعه توان و پویایی مردم را دو چندان می کند تا دستاوردهای تازه ای پدید آورند. مردم، در این روزگار، گل ورزیده را در ساختمان خانه ها و دیوار محوطه ها به کار بردند و به این ترتیب خانه و خانواده و حیوانات دست آموز خود را از گرمای تابستان و سرمای زمستان رهانیدند.

چنین رخدادی در بازماند ذهنی مردم به دو صورت جلوه گر می شود. یکی همان است که در شاهنامه دربارۀ جمشید و ساختن خانه از خشت آمده است. و دیگری آن است که در ادبیات دینی و در اوستا دربارۀ جمشید و بنای «ور» آمده و همراه است با اعطای چهرۀ دینی به جمشید؛ آنجا که می گوید چون شمار آدمی و گله های گوسفند و گاو فزونی می گیرد، جمشید با نگین و چوبدستی ای که اهورامزدا به او ارزانی داشته به زمین اشاره و آن را فراخ می کند. یعنی اینکه جمشید مردمان را همراه با رمه هایشان گروه گروه می کند و آنان را در سه بار به سوی دیگر سرزمین ها روانه می سازد. و این به سخن درست تر یعنی اینکه مردم برای یافتن آب و زمینی بهتر و فراخ تر به کوچیدن روی آورند. [1]

این نیز آمده است که اهورامزدا جمشید را از سر رسیدن سرمایی کشنده و برف و بورانی سخت آگاه می سازد. و از او می خواهد برای پاسداری از نسل بشر و جانوران و گیاهان باغی محصور دیواری (ور) در زیر زمین بنا کند و جفتی از گرانمایه ترین مردان و زنان و جانداران و گیاهان سودمند به درونش گرد آورد تا از خشونت طبیعت که در پیش است مصون بمانند. [2]

دینیاران گزارشی چنین نیز از گل سرشتن جمشید دارند: جمشید از اهورامزدا شیوۀ فراهم آوردن مصالح برای ساختن «وَر» را پرسان می شود و این است پاسخی که دریافت می کند: «ای جم زیبا، پسر ویونگهان، زمین را با پاشنۀ خویش بکوب. پس از آن با دست های خویش آن را بمال.» [3]

اما، شاهنامه که کمتر با رنگ و نگار دینی آراسته شده، روند طبیعی کار را به گونه ای دیگر شرح می دهد. انسان اندیشه ورز و کنجکاو جای گرفته در مراکز زندگی بر آن می شود تا برای هماوردی و بازداشتن کسانی که همچنان در بلندی های آن نزدیکی جای دارند و بر دسترنجشان چشم دوخته اند، از نیروی مردم زورمند خود سود جوید؛ از یک سو، آن مردم را به کار گیرد و، از سوی دیگر، با سیر کردنشان از خود رفع خطر کند. از این رو کندن سنگ های بالای کوه و به زیر انداختن آن ها را برای ساخت وَر و آماده سازی و خشت زدن از گل را به آنان وا می گذارد.

بفرمود دیوان ناپاک را
به آب اندر آمیختن خاک را

هرآنچ از گل آمد چو بشناختند
سبک خشت را کالبد ساختند

به سنگ و به گل دیو دیوار کرد
به خشت از برش هندسی کار کرد

بدین گونه نه تنها ساختن خشت با برش هم اندازه (هندسه) آغاز می شود، بلکه در دوران جمشیدی سخن از بنای گرمابه و آوردن آبهای گرم و مهار کردن آب های سرد روان در چشمه زارها و برافراشتن کاخ و کوشک و ایوان می رود: «چو ایوان که باشد پناه از گزند.» [1]

دست یافتن به می، بوی خوش، سنگ های گرانبها، و پزشکی:

از این پس است که ما از کوزه و خُم و ظروف سفالین در مراکز زندگی آگاه می شویم. ایرانیان همچنین به شراب سازی روی می آورند و با جوشانیدن گلبرگ های خوشبوی و رنگین رنگ و بوی خوش (عطر) می سازند:

چو بان و چو کافور و چون مُشگ ناب
چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب

و با شکافتن دل کوه ها فلزات گرانبها نظیر زر و سیم و سنگ های رنگین و زیبا همچون یاقوت و بیجاده بیرون می کشند. از دیگر دستاوردها و نوآوردهای این دوران یکی نیز پیدایش دانش پزشکی و درمان دردها و بازیافتن تندرستی است:

پزشکی و درمان هر دردمند
در تندرستی و راه گزند

آغاز داد و ستد و کشتیرانی:

در نزدیک ترین حاشیه شمالی فلات، مردم طبرستان و گیلان زندگی می کنند که با فن دریانوردی آشنا هستند و با بریدن درختان جنگل و بستن آنها با الیاف و ریسمان و رسن به یکدیگر و مهار کردنشان، به ساختن زورق و کشتی می پردازند:

گذر کرد زان پس به کشتی بر آب
ز کشور به کشور برآمد شتاب

بدین گونه مردم کنارۀ دریای طبرستان قادر می شوند تا خود را به بخش های ساحلی خوارزم برسانند و از این طریق خود را به خراسان بزرگ (که به دنبال انقلاب کشاورزی نخستین نشانه های شهرآوری از آنجا آغاز شده بود) برسانند. پیدا شدن خُم و کوزه های بزرگ در شهرِ نَسا (که پژوهشگران زمان آن را ۷۰۰۰ سال پیش حدس می زنند) نشان می دهد که این کالا از مبادلات آن زمان بوده است. و در همین اوان، دست آموز شدن اسب دوری میان ماندگاه های انسانی را می کاهد و امکان ترابری کالا را بیشتر می کند. [1]

ساختن گردونه یا اختراع چرخ ارابه:

از دیدگاه تاریخ اجتماعی بشر مهم ترین رویداد در دوران جمشیدی اختراع «چرخ» یا گردونۀ ارابه بوده است. با سر و سامان گرفتن بیشتر ماندگاه های انسانی، نیاز به سرپرستی در انجام دادن کارها و فراهم شدن کالا و توشه روز به روز فزونی می گیرد. چه بسا که هنوز اسب برای کشیدن بار و کالا دست کم در طبرستان و در همه سوی درون فلات در مقیاسی گسترده به کار گرفته نمی شده و کشانیدن بار با گاو نر صورت می پذیرفته است. اما چون بریدن درخت با ابزاری تیز چون تیشه و تبر میسر گشته بوده، نخست اندیشۀ غلتانیدن تنه درخت پیدا می شود؛ چنانکه در میان ملت های دیگر نیز چنین تحولی رخ می دهد. اما ساختن ارابه و گردونه در اندیشه آریاییان (ایرانیان) پدید می آید و زمان پیدایی آن نیز به روزگار تابندگی و جمشیدی منسوب گشته است؛ چنانکه در شاهنامه می خوانیم:

همه کردنی ها چو آمد پدید
به گیتی جز از خویشتن را ندید

به فر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا
نشسته به او شاه فرمانروا

هم در اوستا و هم در شاهنامه مقصود از «تخت» جمشید چیزی جز گردونه نیست. تا آن زمان تخت فرمانروا نیز با به کار بردن غلتانک هایی در زیر تخت کشانیده می شده و اکنون، با ساخته شدن «چرخ» و سوار کردن گردونه ای بر روی چهار چرخ، جا به جا کردن بار و کالا و نیز گشت و گذار بهتر و سریع تر انجام می گیرد. این دستاوردها همه در سرزمین آریایی نشین ایرانی رخ می دهد و میان جمشید و دوران جمشیدی با یافته های برخی مسلمانان در سده های اول اسلامی که سلیمان را به جای جمشید نشاندند و «جام جمشید» و «نگین جم» و «آیینۀ جم» را که تورات دربارۀ آنها خاموش است به او نسبت دادند هیچ ارتباطی در کار نیست. [1]

کرانمند شدن زمان، بنیانگذاری نوروز:

در پی نوآفرینی های دوران جمشیدی که ساختن گردونه سرآمد آنها بوده، و در پی آسوده شدن و سر و سامان گرفتن هرچه بیشتر زندگی، مردم در راستای آیین دیرینۀ آریاییان که به دنبال هر کامیابی و پیروزی بزرگی جشنی بر پا می داشتند، روزی که شاه خسرو را سوار بر گردونه می بینند، جشنی بر پا می دارند که «نوروز» نامیده می شود؛ روزی نو در تاریخ بشر و جشنی بزرگ که بنیانگذاری آن به همین دوران جمشیدی باز می گردد. [1]

اما در میان ایرانیان نوروز را ارج و پایگه ویژۀ دیگری نیز هست که مسکوب در نوشته ای دربارۀ «زمان»، پس از آنکه می گوید «از نوروز آغاز می کنم که جمشید آن را بنیاد نهاد و زمان را نهادی نو بخشید»، می افزاید:
در بیان کارهای بزرگ این پادشاه «هورچهرِ درخشانِ خورشید دیدار»… مردی که به زمین و آسمان و آدمی و پری پادشاهی می کرد، زمان را نیز به زیر فرمان آورد. آن روز که او به یاری دیوان به آسمان دست یافت نخستین روز بهار بود و بامداد بیداری زمین و اعتدال شب و روز… جمشید این روز را «سر سال نو هرمز فروردین» نامید… زمان به شمار درآمد و اندازه پذیر شد. روزها، به منزلۀ یکی از واحدهای زمان و دارای هویت و شخصیت خود، در ماه ها جای گرفتند. سال ها سرآغاز و سرانجامی یافتند و از گردشی بی نام و نشان و بی پایان رستند… بدینگونه، در شاهنامه، به ابتکار جمشیدِ روشن روان، دریافت تازه ای از زمان، هستی پذیرفت؛ دیگر روز و شب (که همزاد پیوسته ای بودند) پوستۀ پوک نور و ظلمت نبودند. زمان کیهانی و بی کرانه به پیمانۀ ما که در گیتی به سر می بریم درآمد و انسانی و کرانمند شد… زمان به صورت زمانه (یا روزگار) درآمد. [4]

نقاشی نشستن جمشید بر تخت و آغاز نوروز:
جمشید و ضحاک قدیمی ترین خاندان پادشاهی ایران

اطلاعات نقاشی بالا:
منبع: مجمع التواریخ، اثر حافظ آبرو (تاریخ نگار برجستۀ دوران تیموری).
تاریخ خلق: حدود 1425 میلادی
محل خلق: کشور افغانستان، شهر هرات.
رسانه: آبرنگ مات، جوهر و طلا روی کاغذ
دورۀ تاریخی: تیموری
محل نگهداری: نگارخانۀ آرتور سکلر (Arthur M. Sackler Gallery)، آمریکا.

فردوسی نیز نوروز و جمشید را اینگونه گزارش می کند:

به فر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر تخت اوی
از آن بر شده گوهر بخت اوی

به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند

سرِ سال نو هرمز فرودین
برآسوده از رنج تن دل ز کین

به نوروز، نو شاه گیتی فروز
بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند

نکتۀ پر ارج در این گزارش فردوسی آن است که به ما خاطرنشان می کند که «جمشید» نه تنها نام یکی از خسروان آن دوران تابنده است بلکه می تواند خود دوران جمشیدی باشد. و پایه گذاری نوروز نیز می تواند کار «خسروان» بوده باشد و نه فقط کار یک خسرو:

چنین جشن فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان یادگار

گفته های ثعالبی در چگونگی پیدایش نوروز:

ثعالبی آگاهی بیشتری از جایگه این رخداد به دست می دهد و می نویسد که به روزگار جمشید گوهرها نیز از زیر آب ها بیرون کشیده شد: سپس فرمان داد ارابه از عاج و چوب ساج بسازند و گستردنی دیبا بر آن بیفکنند. بر آن سوار شد و به اهریمنان فرمان داد که آن را به دوش کشند و میان آسمان و زمین برند تا او را از دماوند در هوا یک روزه به بابل برسانند. این به روز اورمزد بود از فروردین ماه که نخستین روز بهار است و نخستین روز سال که زمانه جوان شود و زمین، پس از آن که فرو مرده بود، جان گیرد. مردم گفتند این روزی نو است و آن را عیدی سعید و بزرگ شمردند و نوروزش نام نهادند و خداوند را ستایش آوردند که نامش بلند باد که کشورشان را به چنان پایگاه بلند و پهناور و به نیرومندی رسانید… و آنچه شایان جشن و شادی بود بر جای آوردند و به خوردن و نوشیدن و نواختن پرداختند. آنگاه ثعالبی می افزاید که از پی این کامیابی های شگفتی آفرین: «جم پس از این سیصد و سی سال عمر کرد.» و فردوسی می گوید که مردم به مدت سیصد سال در تندرستی و خرمی و نیکبختی می کارند و کشت برمی دارند و به شادی و خرمی به نوشیدن و میخواری می نشینند و با کامرانی می گذرانند:

چنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار

ز رنج و ز بدشان نبود اگهی
میان بسته دیوان بسان رهی

به فرمانش مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان پر ز آوای نوش

آنچه از گفته های بالا بر می آید بستگی بی چون و چرای کرانمند شدن زمان و اختراع گردونه و پایه گذاری جشن نوروز است، که فردوسی آغاز آن را سیصد سال پیش از آغاز آشوب و در هم ریختگی جامعه با یورش مردمان دشت نیزه گذار -ضحاکيان- می آورد. با این آگاهی ها می توان تاریخ آغاز گاهشماری نوروزی را با توجه به زمان پیدایی دستاوردهای یاد شده در روزگار جمشید دانست. در واقع، تاریخ آغاز جشن نوروز سال نوروزی به ۷۰۰۰ سال پیش یعنی ۵۰۰۰ سال پیش از زایش عیسی باز می گردد. [1]

پایان دوران جمشیدی، نشیب از پی فراز:

ثعالبی «پایان کار جمشید» را چنین می آورد: چون کار جمشید به کمال رسید و اموال دنیا نزد او گرد آمد و پایگاهش بلند و کشورش و فرمانروایی اش بزرگ و دورانش از اندازه گذشت و روزگارش به درازا کشید، دلش سخت گردید، مغرور و خودپسند و متکبر شد، به زورگویی و طغیانگری و بیدادگری پرداخت. آنچه از این گفته برمی آید، فرجام شوم خود پسندی و بیدادگری است. فردوسی نیز همین «منم منم» گفتن جمشید را مایه سرنگونی اش گزارش می کند:

منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور تخت شاهی ندید

همه موبدان سرفگنده نگون
چرا کس نیارست گفتن نه چون

چو این گفته شد فر يزدان ازوی
بگشت و جهان شد پر از گفتگوی

به جمشید بر تیره گون گشت روز
همی کاست آن فر گیتی فروز

اما نوشتارهای دینی، سرنگونی جمشید را یکسره به علت دروغگویی و ناسپاسی اش از یزدان می آورند. در گاثاهای زردشت نیز جمشید از گناهکاران شناخته می شود: از همین گناهکاران است جم پسر ویونگهان. کسی که از برای خشنود ساختن مردمان، گوشت خوردن به آنان آموخت. در آینده، ای مزدا باید میان من و او قضاوت کنی.

در پیروی از این نگرش دینی است که در وندیداد به گفتمان بلندی به صورت همپرسگی زردشت با اهورامزدا بر می خوریم: تو نخست با کدام یک از مردمان همپرسگی کردی؟ کدامین کس بود که تو دین اهوره و زرتشت را بدو فراز نمودی؟ و اهورامزدا پاسخ می دهد: «جمِ هورچهرِ خوب رمه، نخستین کسی از مردمان بود که پیش از تو با او همپرسگی کردم و آنگاه دین اهوره و زرتشت را بدو فراز نمودم… پس من که اهوره مزدایم او را گفتم: تو دین آگاه و دین بردار من باش (به جهان)… جم هورچهر مرا پاسخ گفت: «من زاده و آموخته نشده ام که دین آگاه و دین بردار تو باشم به جهان.» [1]

دریافت ما از پایان گرفتن دوران جمشیدی:

با این آگاهی هاست که ما می توانیم دریافتی دانشورانه از این دوران تابندگی و فراز و نشیب و پایان گرفتنش به دست دهیم. در این دوران بلند ششصد ساله، سرزمین آریاییان از بلخ و خراسان بزرگ گرفته تا لرستانِ پهلویه و دامنۀ کوه هایش، که یونانی ها آن را زاگرس نامیده اند، به غایت پهناوری و فراوانی نعمت و ثروت می رسد. ادارۀ چنین سرزمین فراخ و گسترده ای کاری ساده نبوده و راز چنین کامیابی هایی را باید در کارکرد اصل بنیادی داد و دادگری در جامعه جستجو کرد، جامعه ای که در آن مردم پویا و جویا به هر گوشه در کنار یکدیگر در آرامش و همزیستی زندگی کنند، بی دغدغۀ خاطر بکارند و بورزند و بدروند و بخورند و توانمند و خرم بزییند. اما در واپسین دهه های این دوران، روزگار چهره ای دیگر می نماید. اگر در دوران جمشیدی «زمانه برآسوده بوده از داوری»، و اگر نوروز روز «داد» ستانی شناخته می شده؛ [5] سیصد سال پس از آغاز سال نوروزی، داد در جامعه به بیداد می گراید، و به هر سو اغتشاش آغاز می شود:

از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمشید

و از هر جایی خسروی دم از شاهی می زند:

پدید آمد از هر سوی خسروی
یکی نامجویی ز هر پهلوی

دلایل انحطاط ایران در دوران جمشید:

این اغتشاش ریشه در پریشانی ها و آشفتگی هایی دارد که در گزارش های دینی از ادعای خدایی جمشید برخاسته است و در گزارشی دیگر ناشی از خودستایی ها و منم منم گفتن های جمشید است و ابوریحان بیرونی آن را ناشی از متواری شدن جم نوشته است. اما واقعیت تاریخی چه بسا جز اینها بوده باشد، از جمله:
١. انحطاط جامعه بر اثر گرایش مردم به تن آسایی، انباشتن ثروت، و دستیابی شان به رفاه نسبی که کاستی و فروکاهی جوشش و پویایی آنان را در پی داشته؛
۲. فراوانی دستاوردها و خواسته و مال در میان مردم درون فلات از چشم مردم فراسوی کوه های زاگرس دور نمانده و می توانسته آنان را به تاختن به درون فلات و تاراج ثروت مردم برانگیزاند؛
٣. رخدادهای ویرانگر طبیعی دیگری که راه را بر یورش از آن سوی زاگرس هموار می ساخته. [1]

عوامل دیگر در چرایی افول دوران جمشیدی:

عامل دیگر در چرایی افول دوران جمشیدی، پایۀ گفتمان تازه ای است که دانشوران دربارۀ سقوط جوامع بشری در گذر تاریخ پیش کشیده اند؛ خواه این جامعه فرعونان مصر باستانی باشد، خواه فروپاشی خاندان شنگ در چین به سال های ۱۱۲۲ پ.م و خواه برافتادن امپراتوری روم و حتی افول تمدن قبرس به تاریخ ۲۰۰۰ پ.م. در این بررسی ها، علاوه بر پیچیدگی روابط اجتماعی، سیاسی، اقتصادی به عنوان عوامل فروپاشی برخی از تمدن ها، پدیده های دیگری چون تغییرات شدید آب و هوایی، یخبندان های بلند مدت یا خشکسالی های طولانی، کم آبی، و فراگیری بیماری های کشنده نیز دخالت دارند. چه بسا که واپسین سالهای دوران جمشیدی نیز دچار این گونه بلايا شده باشد. ما از دگرشدگی های آب و هوای سرزمین در دوران جمشیدی، جز برگهایی دربارۀ داستان بنای «ور»، آگاهی روشنی در دست نداریم. در این برگه چنین آمده است که اهورامزدا جمشید را از فرا رسیدن سرمایی کشنده و سخت آگاه می سازد و از او می خواهد تا برای پاسداری از زندگی بشر و جانوران و گیاهان سودمند «ور»ی بنا کند. می توان پنداشت که در واپسین دهه های دوران جمشیدی فلات ایران دچار خشم طبیعت شده و مردم برای حفظ جان و خواسته خود به درون چهار دیواری هایی پناه برده بودند، اما برای سر و سامان دادن به زندگی خود و بازیافتن اقتدار پیشین فرصتی نیافته و گرفتار یورش همسایگان باختری خود گشته بودند. [1]

پاشیدگی و رخوت جامعۀ جمشیدی از درون:

دیگر اینکه داستان جامعۀ بشری چنین بوده و هست که چون مردم جامعه ای از تکاپو باز می مانند یا بر آنچه در پیرامونشان می گذرد بی اعتنا می شوند، سرنوشتشان به دست نیروهای دیگری از درون یا از بیرون رقم می خورد. جامعۀ جمشیدی نیز از درون دچار پاشیدگی و رخوت خسروانی می شود، از درخشندگی می افتد، ناتوانی دامنگیر مراکز زندگی شان می گردد، شمار جنگجویان که زندگی شان از تولید افزایش یافته در جامعه تأمین می شده کاستی می گیرد، سرما و یخبندان های شدید جامعه را دچار کمبود توشه و علوفه می سازد، هر فرمانروای بومی تنها به پاسداری از خطه و دیار خویش می کوشد، و گاه برخی از میان آنان برای پاس داشتن پایگاهشان از قدرتمندان دیگر یاری می خواهند و پس از سده ای جامعه جمشیدی فرو می پاشد:

یکایک ز ایران برآمد سپاه
سوی تازیان برگرفتند راه

شنودند کان جا یکی مهترست
پر از هول شاه اژدها پیکرست

دو نیمه کردن جمشید با اَره نماد چیست:

نکتۀ دیگری که در ادبیات ایرانی دربارۀ سرنوشت جمشید به میان آمده، دو نیمه کردن جمشید با اره به دست ضحاک در نزدیکی رودی به کشور چین است. این نیز می تواند اشاره ای باشد به دو نيمه شدن سرزمین مردمان آریایی و افتادن سرزمین های جنوبی خراسان به دست سامیان و ماندن فرای آن (که چین را نیز در بر می گیرد) در دست مردم آریایی. [1]

نقاشی به دو نیم کردن جمشید با اَره:
(سال 1655 میلادی)
جمشید و ضحاک قدیمی ترین خاندان پادشاهی ایران

نگاهی بر تاریخ فلات ایران در روزگار جمشید:

از اوج روزگار جمشیدی (که همراه با ساختن چرخ و آغاز شدن نوروز و گاهشماری است) تا سر آمدن آن دوران سیصد سال سپری می شود. ضحاک بابلی به این دوران پایان می بخشد و هزار سال بر ایرانیان فرمان می راند؛ از این مدت، یکصد سال به جنگ های درون مرزی می گذرد که از آن با عنوان «متواری شدن» جمشید یاد می شود، آنگاه فریدون برمی خیزد و به یاری خاندان کاوه دست ضحاک را از ایران زمین کوتاه می کند و او را در دماوند به بند می کشد.

تاریخ نگاران ایرانی از تاریخ روزگار باستان تا پایان گرفتن دوران جمشیدی و روی کار آمدن فریدون مطالبی افسانه وار گزارش کرده اند اما چون به رویدادهای هزارۀ ضحاکی می رسند یکسره خاموش می شوند و گه گاه تنها اشاراتی دارند دربارۀ سوختن ها و ویرانگری های او.
از آن جایی که در سراسر ایران زمین کاوش های باستان شناسی محدودی انجام گرفته، در حال حاضر روشن ساختن این رویدادها و معنای آنها میسر نیست. اما یافته شدن آثار زندگی گروهی مردم در سیلک و چغامیش و چغازنبیل که زمانشان دست کم به ۷۰۰۰ سال پیش می رسد، گواه قدمت تاریخ ایرانیان است و همین قدمت گهواره ناگفته های بسیاری است که شاید دورۀ ضحاکی یکی از آن ها باشد. [1]

آغاز دوران سیاه فرمانروایی ضحاک بر ایران:

همزمان با جمشید، در سرزمینی در همسایگی ایران، ضحاک تازی، با کشتن پدر خویش، به حکومت می رسد؛ وی آنگاه از آشفتگی اوضاع استفاده می کند و به ایران می تازد و مردم که از جمشید برگشته اند، رو به ضحاک می آورند. جمشید در پی شکست خوردن از ضحاک می گریزد؛ اما ضحاک سرانجام او را می یابد و می کشد (به روایتی دیگر، جمشید به دست برادرش، اِسپیتور، با اَره دو نیم می شود). از این زمان یک دوره به اصطلاح هزار ساله حکومت بیدادگر اَنیرانی (غیر ایرانی) بر ایران آغاز می شود. در تاریخ های دوره اسلامی باب کردن کارهای ناپسندی همچون بت پرستی و قطع اعضا و دار زدن را کار ضحاک دانسته اند، با این همه سکه زدن را هم به او نسبت داده اند. [6]

بیدادگری ضحاک باعث شورش ایرانیان می شود:

بیدادگری ضحاک سالیان دراز ادامه می یابد تا آن که روزی آهنگری به نام کاوه، که ضحاک فرزندانش را کشته است، سر به شورش می نهد. کاوه پیش بند چرمین خود را بر سر چوبی می کند و مردم را به پیکار با ضحاک فرا می خواند. این تکه چرم بعدها با نام درفش کاویان نماد ملی ایرانیان می شود. به زودی کسان بسیار از پی کاوه روان می شوند و چون کار سخت بالا می گیرد، ضحاک چاره ای جز گریز نمی بیند. مردم فریدون را می یابند و با او پیمان می بندند تا در گرفتن کین کشتگان از ضحاک یاری اش کنند. فرجام کار ضحاک درست به همان گونه است که در خواب دیده بود: فریدون او را می گیرد و در غاری در کوه دماوند به بند می کشد. به باور ایرانیان باستان، روزی که فریدون جهان را از وجود ضحاک آسوده ساخت، روز شانزدهم مهر ماه بود. آنان از آن روزگار خاطرۀ این پیروزی را جشن گرفتند و بنا به سنت دیرینه در گاهشماری ایرانی، آن را مهرگان نامیدند. بدین ترتیب می توان دید که دومین جشن مهم ایرانی در ارتباط با یک پیروزی ملی بزرگ و پادشاهی مهم در تاریخ روایی ایران شکل گرفته است. [6]

نقاشی شکست ضحاک به دست فریدون:
(بین 1610 تا 1630 میلادی)
جمشید و ضحاک قدیمی ترین خاندان پادشاهی ایران

نقاشی به بند کشیدن ضحاک در دماوند:
جمشید و ضحاک قدیمی ترین خاندان پادشاهی ایران

نقاشان این اثر: ملا علی و امیر خلیل.
(سال 1430 میلادی)

نام ضحاک و بیوراسب از کجا آمده است؟

همانطور که پیش تر اشاره شد جمشید و ضحاک قدیمی ترین پادشاهان افسانه ای شاهنامه فردوسی بودند و با این وصف باید انتظار داشت که نام آنها نیز دارای معنایی کهن باشد. نام بابلی «ضحاک» و نام ایرانی «اژی دهاک» در گذر زمان در هم آمیخته شده و به غلط هویتی واحد یافته و هر دو نام معرف یک شخص گردیده و از همین طریق به سردرگمی در دریافت پاره ای مطالب تاریخی دامن زده شده است. ثعالبی در این باره می نویسد: «پارسیان او را بیوراسب خوانند و تازیان او را ضحاک نامند و گویند از ازدهاق آمده که به معنی اژدهاست.» در شاهنامه، نام نیای رستمِ جهان پهلوان، ضحاک است و آیا می شود رستم را که نماد «ایران و ایرانی خواهی» است از بازماندگان ضحاک دانست؟ و آیا این معنا توهمی برخاسته از درهم آمیختگی های زبانی – فرهنگی نیست؟

برای یافتن ریشۀ این گرفتاری می پردازیم به بررسی تاریخ دست آموز شدن اسب در میان ایرانیان که بخشی از نام «بيوراسب» را تشکیل می دهد. بشر امروزی پس از آغاز به کوچیدن از آفریقا برخی در درون فلات و در دامنه کوه های البرز و زرد کوه ماندگار شدند و پاره ای تا سرزمین خراسان بزرگ یعنی سرزمین های سغد و خوارزم و تا چین پیش تاختند. از جمله برتری های خراسان بر سرزمین های بخش کوهستانی درون فلات یکی کاستی خطر درندگان و دیگری جریان دایمی چندین رودخانه کوچک و بزرگ در آن سرزمین است که سرانجام به پیدایش انقلاب کشاورزی در آن دیار پیش از هر منطقه دیگر منجر می گردد.

بر اثر انقلاب کشاورزی تحولات مهمی رخ می نماید که از آن جمله گرایش به یکجانشینی و شکل گرفتن مراکز زندگی یا آبادی ها و دست آموز شدن اسب در بخش های خاوری از خراسان بزرگ است که اثری شگرف بر زندگی بشر نهاده و جنبش و توانی بی سابقه برای جامعه به همراه داشته است. چنان که گذشت، چنین تحولاتی موجب افزایش شمار مراکز زندگی مردم در منطقه می گردد. و از آن جایی که برای انسان پویای یکجانشین شده خراسانی، از یک سو، زمین های کشاورزی به اندازه کافی نبوده و، از دیگر سو، نیازهایش به کالاهای دیگری نیز افزایش یافته بوده، در گذر چند هزاره از میان جانوران نزدیک به محل سکونتش اسب و شتر را برای انجام دادن کارها اهلی می کند.

پژوهشگران تاریخ دست آموز شدن اسب، رام کردن و سوراخ کردن استخوان فک اسب و گذرانیدن نوعی رسن و الیاف بافته و مهار کردن آن را دست کم به ۷۵۰۰ پ.م، یعنی ۹۵۰۰ سال پیش، می رسانند. و چه بسا پروریدن و دست آموز کردن اسب در مقیاسی وسیع از خراسان بزرگ تا به لرستان، در دوران جمشیدی یعنی کمابیش دو هزار سال، طول کشیده باشد. [1]

یک کوچ و یک یورش؛ بیوراسب در یک سو و ضحاک در سوی دیگر:

پیش تر آوردیم که شمار مردم در دوران جمشیدی فزونی می گیرد و کوچش هایی روی می دهد که «سه بار بزرگ شدن زمین» چه بسا در اشاره به موردی باشد که در آن مردمی از سوی خراسان بزرگ به سوی بلخ و کابل تا به سیستان کوچیده اند. این مردم ممکن است همان پیشگامان پرورش اسب بوده باشند که به سوی سرزمین های جنوبی راهی می شوند و با همنافان خود در آن سوی کوه های هندوکش در می آمیزند و پادشاهی «کابل» را بر پا می کنند و در اطراف هیرمند و سیستان به شهرنشینی روی می آورند و شهر سوخته، یکی از تازه یافته های بیرون کشیده از زیر خاک، نشانی از شهرهای آنان است.

بی گمان سرکردۀ کوچندگان از خراسان بزرگ به بخش های نیمروزین را نامی بوده که ما از آن ناآگاهیم. اما این اندازه هست که این سرکرده با اسبانی بی شمار روی به این منطقه نهاده و از او با صفت «بيوراسب» به معنای دارنده ده هزار اسب که دهان به دهان می چرخیده یاد شده است. به این ترتیب، «بيوراسب» نه نامی خاص بلکه ممکن است صفت آن سرکرده بوده باشد.

از تاخت و تاز اسبان نیمه وحشی و خروش و شیهه کشیدن ها و سم بر زمین کوبیدن آن ها تیرگی و گرد و غباری بر می خاسته که وحشت و دهشت مردم را به دنبال داشته است و تیرگی آسمان، در ذهن و ضمیرشان، خاطره آتشفشان را زنده می ساخته است و این داستان تنها به یک کوچ در یک سوی ایرانشهر نظر دارد.

در سوی دیگر نیز مهاجمان عرب و میانرودانیانی که به درون فلات یورش می آوردند سرکرده ای داشتند که ما نامش را نمی دانیم، اما بلعمی او را «از نسل حام بن نوح» می خواند و می افزاید که «او پادشاهی همه جهان بگرفت و او را به پارسی اژدها خواندندی». از گزارش های دیگر نیز چنین برمی آید که این یورش با ویران کردن زمین های زیر کشت و نهرابه ها و سوزانیدن آبادی ها و خانه ها و خیزش تیرگی و دود همراه بوده است. و چه بسا که سرکردۀ آنان مردی زورمند بوده و بومیان نیز او را به همین سبب همچون اژدها و اژدهاوش می دیدند:

به ایوان ضحاک بردندشان
بدان اژدهافش سپردندشان

چکیدۀ سخن این که، در ادبیات ایرانی پس از دوران ساسانی و در هم آمیختگی زبان فارسی با عربی و دوگانه نگاری واژه های فارسی در زبان عربی، کلمۀ «آژی دهاک» به دو صورت نگاشته می شود. یکی همان است که ثعالبی او را «ازدهاق» نوشته است و دوم آن است که عربان بخش اولش را انداخته و با تغییراتی در صورت بخش دوم، تبدیل «د» به «ض» و «ه» به «ح»، آن را به صورت ضحاک درآورده اند. مهم اینکه میان این چهرۀ بابلی / عرب با «بيوراسب»، که واژه ای در هم ریخته شده می نماید، هیچ پیوندی نیست، به ویژه آنکه اسب در آن زمان جایی در جامعۀ بابلی نداشته است.

بلعمی در گزارش خود هیچ جا از بيوراسب به زشتی یاد نمی کند اما در شرح «پادشاهی ضحاک تازی» از او به زشتی یاد می کند و چنین می نگارد: و این ملکی بود ستمکار و همه ملوکان (خسروان جهان) را بکشت و خلق را به بت پرستی (خدایان بابل) خواند و بدین سبب خلق را همی کشت. و به ایام هیچ مَلِک چندان خون ریخته نشد که به ایام او، و تازیانه زدن و بر دار کردن او آورد و هزار سال پادشاهی راند و خلق جهان از او ستوه شدند. [1]

نام فرمانروای دشت نیزه گذار در شاهنامه فردوسی:

فردوسی در شاهنامه نام فرمانروای دشت نیزه گذار را مرداس نوشته است:

یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار

گرانمایه هم شاه و هم نیکمرد
ز ترس جهاندار با باد سرد

که مرداس نام گرانمایه بود
به داد و دهش برترین پایه بود

مردی گرانمایه که او را بز و اُشتر و میش فراوان بوده و پسری داشته به نام ضحاک که دلیر اما ناپاک بوده است. یمنیان این مرد را از خود می دانند و بدان می بالند. ابونواس در چند بیت از یک قصیده خود دربارۀ ضحاک گفته است: «ضحاک از ما بود که جنیان و جن زدگان بر او نماز می بردند در چراگاه هاشان.»

ضحاک فرزند کیست؟

تازیان گمان دارند که ضحاک فرزند علوان بود و پارسیان بر آنند که بيوراسب از فرزندان سیامک فرزند کیومرث بوده است. وی را بیوراسب نامیدند چون به زبان پهلوی بیور بیش از صدهزار (در واقع ده هزار) را گویند و ضحاک را (در واقع بيوراسب، و نه ضحاک را) بیش از یکصد هزار اسب بوده است با زین ها و لگام ها و هر چه بایسته اسبان بود. پس اینکه پارسیان او را بيوراسب می خوانند یعنی که یکصدهزار (ده هزار) اسب داشته است.

پدرش شاه یمن بود. شیطان فریبش داد تا پدر را به قتل برساند و به او گفت: «اگر پدر را بکشی، من پیمان می بندم که تو شا جمشید را خواهی کشت و فرمانروایی هفت اقلیم را به چنگ خواهی آورد.» پس به حیله پدر را کشت و هر چه داشت صاحب شد و از این راه آمادگی یافت تا بر جمشید در کشورش غلبه کند. [1]

گوشت خوار شدن مردم در دوران ضحاک:

ثعالبی نیز دربارۀ بالا گرفتن خوی گوشت خواری در میان مردم می گوید: اهریمن خود را به صورت آدمی به او (ضحاک) نمود و گفت من مردی خوالیگرم. در آن روزگار مردم کمتر گوشت خوار بودند. اهریمن بر آن شد ضحاک را به گوشت خوارگی وا دارد تا دلش را سخت گرداند و به ریختن خون مردم گستاخ سازد و به تدریج او را از گوشت پرندگان به گوشت چارپایان بارکش، سپس به گوشت میش ها و از آن پس به گوشت ماده گاوها خوی گر ساخت. وی بسیارخوار و شکمباره بود. [1]

زشت کاریهای ضحاک به روایت ثعالبی:

او زشت کرداری های ضحاک را (که ابونواس به او می نازد) این چنین ترسیم می کند: و چون از هر جهت آماده گشت به جمشید حمله برد تا بر کشورش دست گشود و پیروز گشت و جم را بکشت و تباهی را در زمین همه گیر ساخت در حالی که مردم پیش از او در نیکویی و فراوانی می زیستند و از دادگری و خوش رفتاری چهار پادشاه پیش از او در امن و امان کامل به سر می بردند. و چون به فرمان او درآمدند گویی از بهشت به دوزخ شدند. وی عمران و آبادی را نمی پسندید و دوستدار خرابی و تباهی بود. [1]

روی کار آمدن فریدون پس از ضحاک:

فردوسی، که کمتر به ضحاک و بیشتر به پادشاهی جمشید و روی کار آمدن فریدون توجه دارد، آن داستان را اینگونه می سراید:

چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمۀ پهلوان

یکی نام ارمایل پاک دین
دگر نام گرمایل پیش بین

یکی را به جان داد زنهار و گفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت

نگر تا نباشی به آباد شهر
تو را از جهان دشت و کوهست بهر

ازین گونه هر ماهیان سی جوان
ازیشان همی یافتندی روان

چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست
بدان سان که نشناختندی که کیست

خورشگر بدیشان بُزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادند پیش

کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد
که زآباد بر دل نیایدش یاد

بود خانه هاشان سراسر پلاس
ندارند در دل ز یزدان هراس

نقاشی پیروزی فریدون بر ضحاک:
جمشید و ضحاک قدیمی ترین خاندان پادشاهی ایران
نقاش:
سلطان محمد نگارگر
(سال 1525 میلادی)

آیا واقعاً مار بر شانه های ضحاک روییده بود:

ثعالبی می گوید که چون اهریمن بر شانه های ضحاک بوسه زد: دو مار سیاه از دو شانۀ او سر برداشتند. و نیز گفته اند که دو غده بودند.

طبری در تاریخ خود آورده است که بیشتر صاحبان تاریخ گفته اند که آنچه بر شانه های ضحاک رویید دو پاره گوشت بود که هر کدام مانند سر افعی بود و آرام نمی گرفتند مگر به آن ها مغز دو جوان را می آغشتند. ضحاک آنها را در زیر جامه پنهان می داشت و برای هراسان ساختن مردم چنین وانمود می کرد که آنها دو مارند. [1]

ارتباط ضحاک و فریدون با جشن کهن روشن کردن آتش در زمستان:

ثعالبی در تاریخ خود برای ارمائیل و گرمائیل در سازمان حکومتی ضحاک جایگاه بلندی قائل است. چنانکه بیرونی نیز ارمائیل را حکمران دماوند یا پتشخوارگر (سرزمین های دامنۀ جنوبی دماوند) می گوید و اشاره ای چنین به جشنی در سرمای گزنده زمستانی دارد:
و گفته اند سبب اینکه در این شب آتش روشن می شود این است که چون ضحاک قرار گذاشته بود هر روز دو نفر بیاورند و برای ماری که به دوش او بود دماغ (مغز) آنها را غذا بگذارند، و شخصی که موکل به این کار بود پس از آمدن ضحاک به ایران آرمائیل نام داشت. یک از این دو را آزاد می کرد و توشه ای می بخشید و او را امر می کرد به جبل غربی دماوند ساکن شوند و به آنجا بروند و برای خود خانه ای بسازند. چون فریدون ضحاک را گرفت آرمائیل را حاضر کرد و خواست که او را پاداش بخشد. وی یک رسول از فریدون خواست که به کوه دماوند برود تا حقیقت قضیه را بر فریدون آشکار سازد. چون ارمائیل به کوه دماوند رسید آزادشدگان را دستور داد که بر پشت بام های خود هر یک آتشی بیفروزند تا شماره ایشان زیاد به نظر برسد. و این واقعه در شب دهم بهمن ماه بود و فرستادۀ فریدون گفت: «چقدر خانواده ها که تو آزاد کردی.» و از آنجا برگشت و فریدون را از آنچه دیده بود خبر کرد. فریدون از شنیدن این خبر خوشحال شد.

خود او به دماوند رفت و آزادشدگان را دید، سپس ارمائیل را جزو نزدیکان خود گردانید. و دماوند را تیول او کرد و او را به تختی زرین نشانید و نامش را مَسمُغان گذاشت. این گزارش به چند نکته اشاره دارد: کشتن جوانان در دوران استیلای ضحاکیان صورت می گیرد؛ بیرونی تنها از ارمائیل نام می برد؛ آزادشدگان به بخش های غربی دماوند می روند و در آنجا خانه سازی می کنند؛ و فریدون زمانی از این رخدادها خبر می شود که خود از دماوند دور بوده است. [1]

هراس مردم ایران زمین از ضحاکیان:

فردوسی هراس مردم از ضحاکیان را چنین ترسیم می کند:

شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز به راز

رفتاری که همانندش در تاریخ ها دربارۀ یورش عرب بر ایرانشهر نیز گزارش شده است:

دو پاکیزه از خانه جم شید
برون آوریدند لرزان چو بید

که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوان را چو افسردند

ز پوشیده رویان یکی شهرناز
دگر ماهرویی به نام ارنواز

به ایوان ضحاک بردندشان
بدان اژدهافش سپردندشان

بپروردشان از ره جادویی
بیاموختشان کژی و بدخویی

آغاز دوران فریدونی، نخستین خیزش ایرانیان بر ضد ضحاک:

بحث را با کوششی برای شناخت معنای واژۀ «فریدون» آغاز می کنیم. فریدون از واژۀ اوستایی «ثَرائِتَونَه» به فارسی آمده و از دو بهر تشکیل می شود. بخش نخست آن «ثَرَ» در زبان سانسکریت به معنای شمار «سه» است و بخش دوم «اَئِتَونَه»، به گویش پهلوی «ایتون»، در فارسی دری «ایدون»، یعنی «همچنین» است. جنیدی با چنین دریافتی فریدون را به معنای دورانی می داند که آریاییان به سه شاخه تقسیم می شوند و گویای دوران پانصد سالۀ فریدونی است که در ادبیات بعدی به نام دوران پادشاهی او می آید. نام پدر فریدون در گویش اوستایی «اَثویه» و در گویش پهلوی «اسبیان» و در فارسی نو «آبتین» آمده است و، بنا بر روایت اوستا، او دومین کس پس از پدر جمشید است که اَفشُره هوم را می سازد. و بعدها می خوانیم که اَثَرت پدر گرشاسپ و پورُوشپ پدر زردشت نیز آن گیاه را می فشرند و هوم فراهم می آورند. هوم ماده ای آرامش بخش بوده که در میان هر چهار گروه جدا شدۀ آریاییان یافت می شده و اینکه فریدون را بنیانگذار دانش پزشگی یاد می کنند برای آن است که این ماده در خاندان او فراهم می آید؛ چنانکه در فقره ۱۳۱ از فروردین يشت، آنجا که از فروهر درگذشتگان ستایش می شود، می خوانیم که «فروهر پاک دین فریدون از خاندان آبتین را می ستاییم. از برای مقاومت کردن بر ضد جَرَب و تب و لرزه تب (نام دو بیماری) و از برای مقاومت کردن بر ضد آزارمار».

فردوسی واپسین سالهای دوران ضحاک و خواب های دهشتناک وی دربارۀ فراز آمدن فریدون را چنین می سراید:

چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر برش یزدان چه راند

در ایوان شاهی شبی دیریاز
به خواب اندرون بود با ارنواز

چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان

دو مهتر یکی کهتر اندر میان
به بالای سرو و به فرکیان

کمر بستن و رفتن شاهوار
به چنگ اندرون گرزۀ گاوسار

دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
نهادی به گردن برش پالهنگ

همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه

نقاشی خواب دیدن ضحاک و ترس وی:
(سال 1524 میلادی)
جمشید و ضحاک قدیمی ترین خاندان پادشاهی ایران

در بندهای بالا، از چند نماد نو در فرهنگ ایرانیان آگاهی داده می شود. یکی از آنها خواب دیدن و خوابگزاری است که در میان ایرانیان باورمندی ریشه داری بوده است. ایرانیان می انگاشتند که خواب انسان های بیداردل و روشن روان نویدی از آینده است و خواب اهریمن چهرگان در هم و دهشتناک. دو دیگر، گرد آمدن ضحاک و ضحاکیان با زنان آریایی، و سوم گرزۀ گاوسار است که در پیوند با فریدون و مهریان نموده می شود و نشانی از جایگاه بلند گاو در میان ایرانیان است، و دیگر جایگاه ضحاک و ضحاکیان که در کوه دماوند نشان داده می شود. به هر روی، ضحاک خواب خود را بر ارنواز باز می گوید و برای چاره جویی دست به دامن موبدان (جهاندیدگان زمانه) می شود. آنان نیز او را از زاده شدن فریدون و گرز گاوسارش خبر می دهند که به پادشاهی اش پایان خواهد بخشید. ضحاک پس از شنیدن این گزارش در پی یافتن نوزاد بر می آید، بر آبتین پدر فریدون دست می یابد و به زندگی اش پایان می بخشد. فریدون را مادری خردمند و فرخنده به نام فرانک است که، در پی کشته شدن همسر، برای نگاهبانی از کودک از میان مردم ناپدید می شود و راه البرز کوه را در پیش می گیرد. در آنجا فریدون از شیرِ گاوِ برمایونِ طاوس رنگ می نوشد. نگهبان بیشه او را می پروراند و فریدون می بالد تا به شانزده سالگی یعنی سن برنایی می رسد. آنگاه سرنوشت پدرش را از زبان مادرش می شنود و بر آن می شود تا کین خود را از ضحاک بستاند. [1]

نخستین خیزش در تاریخ ایرانیان و قیام کاوۀ آهنگر:

شرح داستان ضحاک و کاوه آهنگر و فریدون در شاهنامه را می توان از زاویه ای دیگر نیز بررسی کرد. بیشتر گزارش های در دست، جایگاه ضحاک را از پس پایان گرفتن دوران جمشیدی به درستی روشن نمی کنند و نمی گویند که اگر مرکز فرمانروایی ضحاک بابل بوده چگونه وی سر از دماوند به در آورده است. اما بلعمی در گزارش خود از خیزش کاوه می نویسد که چون ضحاک بسیاری کسان و از جمله فرزندان کاوه را بکشت: کاوه برخاست و فریاد خوان گفت: «تا کی ما این جور و ستم کشیم؟» پس خلق بر او گرد آمدند و بسیاری کس او را اجابت کردند و کاوه خليفت (نماینده) ضحاک را که اندر اصفهان بود بکشت و شهر بگرفت و به امیری نشست و خزینه و سليح برداشت و به مردمان بخشید و خراج بستد و متابعش بسیار بگشت و به اصفهان مردی خلیفت کرد و خود به اهواز برفت و آن مرد که از قِبَل ضحاک آنجا بود بگرفت و بسیار خلق متابع او گشت. آن روز ضحاک به دماوند بود و طبرستان. چون از این کار آگاه شد، بسیار لشکر فرستاد و کاوه ایشان را بشکست و شهرها همی گرفت و او عَلَم چرمین را پیش داشت. چون به ری رسید مردمان را گفت: ما اکنون به نزدیک ضحاک رسیدیم اگر او ما را بشکند، ملک او را باشد و اگر ما او را بشکنیم، یکی باید که ما همه او را بپسندیم تا همان روز او را به ملکی بنشایم تا جهان بی مَلِک نباشد و هر کسی بر جای خود بیارمد.

مردم کاوه را سزاوار پادشاهی می خوانند اما او به مردم یادآور می شود که: من این کار را نشایم؛ که من نه از خاندان مَلِکم و پادشاهی کسی را باید که از خاندان مَلِکان باشد. من مردی آهنگرم! نه از بهر آن برخاستم که مملکت گیرم، که مراد من آن بود که خلق را از بیداد ضحاک برهانم. پس دو ماه از ضحاک زمان خواست.

پس مردم در پی یافتن آفريدون، بازماندۀ خاندان جمشید برمی آیند که گریخته بود و به طبرستان شده، و ضحاک به طلب او بدین حد آمده بود. چون کاوه به ری آمد، آفریدون از پنهانی به ری آمده. پس چون کاوه خبر آفریدون شنید شاد شد و بفرمود تا طلب او کردند. اما، به گزارش فردوسی، ضحاک را ترس از شورش کاوه فرا می گیرد، نوشته ای می دهد که از این پس راه داد بپیماید. دادخواهان از پیر و جوان، و کاوه در آن میان، به سوی کاخ ضحاک پیش می روند. کاوۀ آهنگر خروشان پای در بارگاه می نهد و در خروش از کشته شدن فرزندانش بر بزرگان درگاه ضحاک فریاد برمی دارد:

خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو

همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دل ها به گفتار اوی

بزرگان درمانده از گستاخی کاوه اند و ضحاک در اندیشۀ رهایی خویش، کاوه نیز از درگاه بیرون می رود و مردم را به یاری فریدون فرا می خواند:

همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند

از آن چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همان گه ز بازار برخاست گرد

کسی کو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند

بپویید کین مهتر آهرمن ست
جهان آفرین را به دل دشمن ست

این نخستین خیزش در تاریخ آریاییان است که برای در هم شکستن بیدادگری در آستانۀ پیدایش ملت ایران بالا می گیرد. دومین دستاورد این خیزش پیدایی آیین مهری است که شالوده اش «داد» و ستیز با بیداد و بیدادگران است، حتی اگر آن بیدادگران شاهان باشند؛ آیینی که در گذر زمان به صورت خویشکاری ایرانیان در می آید و نوآوری دیگر در این خیزش، برافراشته شدن نخستین درفش ملی، یعنی درفش کاویانی، است. [1]

آغاز نبرد فریدون و ضحاک:

جهان بر ضحاک تنگ می شود و فریدون که چنین می بیند با دو برادرش، کیانوش و شادکام، سبک سار و پنهان از چشم مردم به بازار «آهنگران» می شتابد و آنان را به یاری فرا می خواند. آهنگران دست به کار می شوند و گرزهای گرانی همانند گرز فریدون می سازند و به امید روزهای شایندۀ آینده آماده پیکار می شوند:

فریدون به خورشید بر برد سر
کمر تنگ بستش به کین پدر

برون رفت خرم به خرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز

به نوشتۀ شاهنامه و نیز گفتار بلعمی، به هنگامی که ضحاک برای سرکوبی جنبش ایرانیان پایتختش را ترک گفته و به مازندران رفته بود، فریدون به سوی بابل می رود تا کارزار را به میان دشمن بکشاند. پس با گردونه ها و پیلان و توشۀ فراوان به اروند رود می رسد:

به اروند رود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیم جوی

نگهبان رود از آوردن کشتی برای گذر وی از آب سرباز می زند. فریدون نوآوری شگفت انگیزی می کند و دلاورانه به آب می زند:

فریدون چو بشنید شد خشمناک
از آن ژرف دریا نیامدش باک

هم آن گه میان کیانی ببست
بر آن باره تیزتگ برنشست

سرش تیز شد کینه و جنگ را
به آب اندر افگند گلرنگ را

یاران فریدون نیز چنین می کنند و خود را به آن سوی رود می رسانند:

چون از دشت نزدیک شهر آمدند
کزان شهر جوینده بهر آمدند

ز یک میل کرد آفریدون نگاه
یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه

که ایوانش برتر ز کیوان نمود
که گفتی ستاره بخواهد بسود

بدانست کان خانۀ اژدهاست
که جای بزرگی و جای بلاست

به یارانش گفت آن که بر تیره خاک
برآرد چنین بُرز جای از مغاک

بترسم همی ز آن که با او جهان
مگر راز دارد یکی در نهان

پس می شتابد تا کار را یکسره کند:

بگفت و به گرز گران دست برد
عنان باره تیزتک را سپرد

به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ

رهایی زنان ایرانی از چنگ ضحاکیان تازی:

فریدون نخستین خویشکاری را رهایی زنان آریایی (ایرانی) می بیند که در چنگ ضحاکیان گرفتار آمده و به بند کشیده شده بودند؛ او زنان زندانی را از شبستان ها بیرون می کشد، تن و روانشان را از تیرگی می پالاید، و بر آنان روشن می کند که او نه در اندیشۀ تخت و پادشاهی، بلکه در آرزوی کین جویی از کُشندگان پدر و ضحاکیانی است که بیدادها بر ایران روا داشته اند و می خواهد که پای اژدها را از ایران بریده سازد و جهان را از آلودگی ها بپالايد. [1]

نقاشی کاخ ضحاک و درباریان آن:
جمشید و ضحاک قدیمی ترین خاندان پادشاهی ایران
نقاش:
میرمصور ترمذی
(بین 1525 تا 1535 میلادی)

پایان کار ضحاک و ضحاكیان:

فریدون بر سرزمین بابل دست می یابد و آخرین فرمانروای ضحاکی طبرستان را فرو می گیرد و دوران هزارسالۀ ضحاکیان به پایان می رسد و دورانی نو در تاریخ مردم آریایی آغاز می شود. بلعمی پایان کار ضحاک و این پیروزی ملی را چنین گزارش می کند: کاوه به ری آمد. سپاه و خزینه و پادشاهی همه بدو سپرد و پیش او بایستاد و آفریدون را گفت که با ضحاک حرب کن تا او را بگیریم و جهان بر دست او راست کنیم. آفریدون روی به ضحاک نهاد و کاوه سپهسالار بود و همه کار به دست او بود. ضحاک روی بدیشان نهاد و حرب کردند و آفریدون ظفر یافت و ضحاک را بگرفت و بکشت و همان روز تاج بر سر آفریدون نهاد و جهان بدو سپرد و آن روز مهر بود از ماه مهر… و داد و عدل بدین جهان اندر بگسترد و مهر نیکو اندر جهان درافتاد. آفریدون به پادشاهی بنشست و کاوه آهنگر را سپاهسالار خویش کرد و هرچه بود بدو سپرد. [1]

کاوۀ آهنگر فقط نمایندۀ مردم ستمدیده نیست:

کاوه را نباید تنها یک آهنگر (به معنای متداول آن) دانست بلکه او می تواند نمودگار خاندانی سرشناس و دست اندرکار آهنگری یا فلزکاری و چه بسا دست اندرکار ساخت مفرغ (ترکیبی از مس و قلع) باشد که فلزی سخت و کارآمد بوده و قدمت آن به نزدیک شش هزار سال پیش می رسد. به یاد داشته باشیم که آهن در ادبیات ایران معنای مطلق فلز را داشته است و از عنصر آهن، که سه هزار سال بعد از مفرغ به کار آمده، جدا بوده است. کاوه را نباید مردی آهنگر و نمایندۀ (به اصطلاح) طبقۀ زحمتکشان و مردم ستمدیده در ادبیات اجتماعی امروز دانست. او از بزرگان شهر سپاهان بود و در کار ساختن ابزار و زین افزار و جنگ افزارهای فلزی بوده و در سرزمین خویش شخصی سرشناس بوده است. [1]

پایان پادشاهی ضحاک از منظر ثعالبی:

ثعالبی نیز پایان کار ضحاک را این گونه می نگارد: افریدون، که کاوه و قارن (کارن) در کنارش بودند، بر او دست یافت. ضحاک را با گرز گاوسار بکوفت و خداوند تعبیر خواب او را راست آورد. آفریدون از پوست ضحاک زهی بساخت و او را با آن بست و او را به کوه دماوند کشید و به چاهی در آن کوه محبوس کرد.

ثعالبي آنگاه، با توجه به اسلام گرایی جامعۀ زمانه اش، در ادامۀ داستان ضحاک می افزاید: «در سخنان ناراست و محال مغان آمده است که ضحاک در کوه دماوند زنده است و چون اهریمن در انتظار روز رستاخیز محبوس است.» [1]

نقش دین مهری در پایان دوران ضحاک به روایت شاهنامه:

در شاهنامه پایان کار ضحاک رنگ دین مهری به خود می گیرد و پای «سروش» همکار مهر اهورا به میان می آید:

بیامد سروش خجسته دمان
مَزَن گفت، کو را نیامد زمان

همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ

به کوه اندرون به بود بند او
نباید بَرَش خویش و پیوند او

فریدون چو بشنید ناسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر

به تندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند پیل ژیان

و این که:

بر آن گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوان بُرد بیدار بخت

همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کارد سرش را نگون

بیامد هم آن گه خجسته سروش
به خوبی یکی راز گفتش به گوش

که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنان تازیان بی گروه

مبر جز کسی را که نگریزدت
به هنگام سختی به بر گیردت

بیاورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند

به کوه اندرون تنگ جایش گزید
نگه کرد غاری بُنَش ناپدید

فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز

ازو نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد

راز به بند کشیدن ضحاک:

کوه دماوند، بلندترین قلۀ آتشفشانی و مظهر اژدها، کمابیش دو هزاره پیش از خیزش فریدون به خاموشی گراییده بود. اما می توان پنداشت که نگرانی از بیدار گشتن دوبارۀ این اژدها تا چه اندازه در ذهن مردم زنده بوده و در باورمندی هایشان از رستاخیز اثر نهاده است. اگر فردوسی از بیان این رخداد چشم می پوشد و اگر ثعالبی به زنجیری شدن ضحاک در کوه دماوند اشاره دارد، در ادبیات مزدیسنان موضوع رنگی دیگر به خود گرفته است، چه آنجا، در آستانۀ رستاخیز، پای گرشاسپ و چند چهرۀ جاودانۀ دیگر همچون کیخسرو به میان می آید. [1]

در فصل ۳ و بندهای ۵۸-۶۲ از بهمن یشت می خوانیم:
زمانی که اژی دهاکِ زنجیرِ گسیختۀ پر از آز به جهان روی آورده به گناهان بی شمار دست می زند و یک سوم مردمان و ستوران و گوسپندان و دیگر آفریدگان ایزدی را نابود می سازد و به آب و آتش و گیاه آسیب وارد می آورد، آب و آتش و گیاه به درگاه اهورامزدا شِکوِه برده و گویند فریدون را دگرباره برانگیز تا ضحاک را هلاک سازد. ای اهورامزدا اگر خواهش ما برآورده نشود ما را قُوۀ (توان) پایداری در جهان نیست. [1]

این نیز آمده است که:
آتش گوید من گرمی نخواهم داشت. آب گوید من جاری نشوم. آنگاه اهورامزدا به سروش و نیروسنگ گوید پیکر سام گرشاسپ را بجنباند تا از خواب برخیزد. ایزد سروش و ایزد نیروسنگ سه بار خروش برآورده گرشاسپ را بخوانند. در بار چهارم سام با پیروزی برخیزد و به ضحاک روی آورد. و به سخنان او گوش ندهد؛ گرز بر فرق سرش بکوبد و هلاکش کند. آنگاه ویرانی و نکبت از جهان بیرون رود و سوشیانس ها دگرباره جهان را پاک کنند و رستاخیز و حیات آینده را برانگیزانند. [1]

منابع متن:
1. کتاب تاریخ و فرهنگ باستانی ایرانیان و شاهنامۀ فردوسی، اثر آصف خلدانی، تهران: انتشارات ققنوس، 1396.
2. کتاب کیش زردشت، اثر مری بویس، ترجمۀ همایون صنعتی زاده، تهران: نشر توس، 1376.
3. یشت ها، جلد 1، ص 183 و 184.
4. کتاب ارمغان مور، جستاری در شاهنامه، اثر شاهرخ مسکوب، تهران: نشر نی، 1384.
5. کتاب اوستا، کهن ترین سروده ها و متن های ایرانی، به کوشش جلیل دوستخوا، تهران: نشر مروارید، 1370.
6. کتاب تاریخ اساطیری ایران، اثر عسکر بهرامی، تهران: نشر ققنوس، 1388.

دیدگاه خود را بنویسید:

۱۳۹۸ - ۱۳۹۱ © تمام حقوق محفوظ است.