مینیاتور و شعر رزم رستم و سهراب

مینیاتور و شعر رزم رستم و سهراب

مینیاتور و شعر رزم رستم و سهراب یکی از غمناک ترین بخشهای شاهنامۀ حکیم ابوالقاسم فردوسی است که اشک در چشمان خواننده جاری می سازد و جز حسرت های بی فرجام، چیزی برای او به ارمغان نمی آورد. حسرت اینکه ای کاش گردش روزگار به گونه ای بود که فرزند دلبند و برومند، به دست پدر کشته نمی شد. ای کاش اتفاقات داستان به گونه ای پیش می رفت که رستم و سهراب همدیگر را می شناختند و دو پهلوان با هم در میدان رزم، رو در رو نمی ایستادند و این غمنامه و فرزندکُشی به وقوع نمی پیوست. اما به هر جهت روند داستانی شاهنامه به گونه ای است که لازم بود تا چنین رویدادی رخ دهد و روح پهلوانی آن ادامه یابد.

تاریخ خلق مینیاتور: بین سالهای 1590 تا 1600 میلادی.
مکان خلق: ایران، شیراز
رسانه: جوهر، آبرنگ مات و طلا روی کاغذ.
نوع: مینیاتور
دورۀ تاریخی: صفوی
مکان نگهداری: نگارخانه آرتور سکلر (Arthur M. Sackler Gallery).
موضوع: شاهنامه، داستان رستم و سهراب، مرگ سهراب.

مطالب مرتبط:
1. نقاشی دیو سپید و رستم در هفت خان (در این نوشته به نبرد رستم با دیو سپید پرداخته شده است).
2. داستان مردن رستم و شغاد نابرادر (در این نوشته داستان مرگ رستم به دست برادرش شغاد آمده است).
3. خان سوم شاهنامه کشتن اژدها (این نوشته به داستان کشتن اژدها در خان سوم توسط رستم اشاره دارد).

آغاز داستان رستم و سهراب:

یکی داستانست پُر آبِ چشم
دل نازک از رستم آید به خشم
مینیاتور و شعر رزم رستم و سهراب

هدف سرایش داستان رستم و سهراب توسط فردوسی:

شاعر آزاده، فردوسی، برای آنکه خوانندۀ داستان رستم و سهراب بر رستمِ دستان و جهان پهلوان ایران، که جان فشانی ها و دلاوری ها با بردن رنج های جانکاه در حفظ ایران و ایرانیان کرده است، در دل احساس خشمی نکند، خطبۀ داستان را که براعت استهلالی شاهوار است و ممتاز و یگانه در میان دیگر خطبه های شاهنامه، استادانه، اما بسیار ساده و طبیعی به مسئلۀ مرگ آدمیان اختصاص داده است و از مرگ بهنگام و نابهنگام سخن رانده و پایان یافتن زندگی هر ذی حیاتی (جاندار) را در هر حال و به هر وقت و زمان عین عدل و داد دانسته و معتقد است که مرگ نابهنگام بیداد نیست، زیرا هرکه روزی پای به جهان هستی نهد ناگزیر روزی دیگر باید از آن دل برکند. دیر یا زود آمدن اجل و به تعبیر دیگر کوتاهی یا درازی عمر در امر مرگ محتوم تأثیری ندارد و مفارقت (جدایی) روح از جسم به هر شکل و وضع، بیداد نیست. دوران زندگی آدمی همانند دوران عمر میوه است: شکوفه و گل شدن و میوۀ نارس گشتن و سرانجام پخته شدن و رسیدن، یعنی پیمودن مراحل كمال، و در این سیر کمالی اگر آفتی نبیند، تگرگی نابهنگام بر آن نبارد و سرمای سخت بنیادش را برنیندازد و دستی به ستم بر او دراز نشود یا سنگی از دستی به سویش پرتاب نگردد که بارِ نارسیده را از شاخه جدا کند، می ماند و می رسد و چون پخته شد خود ناگزیر از شاخه جدا می گردد و بر خاک می افتد. پایان سیری که تعبیر بهتر آن را در این بیت امیر عنصر المعالی کیکاووس بن اسکندر صاحب قابوسنامه می توان دید:

عمرت چو به سر رسید بربندی رخت
میوه چو شود پخته بیفتد ز درخت

با این نگرش، کشته شدن سهراب جوان و مرگ نابهنگام وی و زنده ماندن رستم کهنسال با اطلاع از حوادثی که این مرگ را سبب شده است به نظر حکیم فردوسی نباید موجب خشم خواننده بر پیرسر پدری چون رستم گردد و بر سوختن خِرمن هستی نوجوانی چون سهراب اشک بریزد. هر چند که به هر حال داستان غم انگیز است و چشم خواننده خواه ناخواه اشکباری خواهد داشت و دلهای نازک بی اختیار رستم و فداکاری ها و دلیری های او را لحظاتی به فراموشی خواهد سپرد.

مینیاتور و شعر رزم رستم و سهراب

اگر تند بادی براید ز کنج
بخاک افگند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر
هنرمند دانیمش ار بی هنر

اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
(…)
درین جای رفتن نه جای درنگ
بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ
(…)
بگیتی دران کوش چون بگذری
سرانجام نیکی بر خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست
ازان کین که او با پدر چون بجست

آغاز داستان و رفتن رستم به سمنگان:

فردوسی داستان را بدینگونه آغاز کرده است که بامداد یکی از روزها جهان پهلوان رستم آهنگ شکار کرد، ترکشی پر از تیر ساخت و بر رخش نشست و به سوی مرز توران روان گردید. به بیابانی پرشکار رسید. به هر سو اسب تاخت و شکاری چند به تیر زد یا به کمند گرفت، سپس از سرشاخه ها و خار و خاشاک آتشی افروخت و بابزنی (سیخی) از شاخۀ درختی ساخت و گور نری به بابزن کشید و بر آتش نهاد و چون بریان شد بخورد. از آب روان رفع تشنگی کرد. رخش را به چرا در مرغزار رها ساخت و خود زین زیر سر نهاد و به خواب رفت.
از اتفاق گذار تنی چند از سواران ترک بدان دشت افتاد، اسبی زیبا گرم چرا در مرغزار رها دیدند. قصد گرفتن او کردند. رخش به لگد دو تن از آنان را کشت و سرِ یکی را به دندان از تن جدا کرد. دیگران از هر سو کمند افکندند و سرانجام او را گرفتند و با خود بردند و میان گله اسپان رها ساختند. رخش میان گله درآمد. مادیانی ازو بار گرفت.
رستم چون از خواب برخاست از رخش جز رد پا اثری ندید، ناگزیر زین و لگام بر دوش گرفت و به دنبال نشان پی روانه شد. اثر پی رخش به شهر سمنگان می رسید.

غمی گشت چون بارگی را نیافت
سراسیمه سوی سمنگان شتافت

به فرمانروای شهر خبر آمد که جهان پهلوان ایران پیاده به شهر نزدیک می شود. با بزرگان و ناموران به استقبال رستم شتافت و از پیاده آمدن وی اظهار شگفتی نمود. رستم پاسخ داد که رخش در مرغزار از من رمیده است و ردپای او را تا اینجا دنبال کرده ام، باید بیدرنگ اسب را بیابید و نزد من آورید وگرنه سر بسیار کس را از تن جدا خواهم ساخت.

گر ایدونک ماند ز من ناپدید
سران را بسی سر بباید برید

شاه سمنگان با نرمی و فروتنی خواهش کرد که جهان پهلوان به بارگاه آید و شب را بیاساید و نگران رخش نباشد، زیرا که رخش اسبی نیست که پنهانش توانند داشت. رستم از گفتۀ او شاد شد. با هم به شهر رفتند. شاه سمنگان مجلس بزمی شاهانه آراست و بزرگان و ناموران را با رستم بر خوان نشاند، پس از خوردن نان و نوشیدن می ناب رستم قصد خواب کرد و به خوابگاه رفت. پاسی که از شب گذشت، در خوابگاه به آرامی گشوده شد. پرستاری با شمع افروخته پا به درون نهاد و به دنبال وی ماهرویی مشکین موی خرامان به بالین رستم آمد. رستم از خواب بیدار شد و از دیدن آن سرو خوش خرام با بوی خوش و موی دلکش شگفتی نمود و نام یزدان بر زبان آورد.

پس پرده اندر یکی ماه روی
چو خوشید تابان پر از رنگ و بوی

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
ببالا به کردار سرو بلند

روانش خرد بود تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

از او رستم شیر دل خیره ماند
برو بر جهان آفرین را بخواند

ماهرو لب به سخن گشود و گفت نامم تهمينه است و دختر شاه سمنگانم، وصف پهلوانی ها و جوانمردی ها و نبردآزمایی های ترا بسیار شنیده ام و نادیده دل به تو داده ام. این از بخت مساعد من است که گذار تو بدین شهر افتاده، آرزومندم که همسر تو شوم و از تو فرزندی برومند بیابم همانند تو نامور و نیرومند.
رستم که سخنان تهمینه را نغز و دلپسند دید، موبدی را به خواستگاری نزد شاه سمنگان فرستاد و هم در آن شب به آیین زمان عقد زناشویی آن دو بسته شد و دلداده به وصل دلدار رسید. بامدادان رستم مهره ای گرانبها از بازو گشود و به تهمینه داد و گفت اگر دختری زادی به یاد پدر این مهره را به گیسوی او ببند و اگر پسری آوردی به بازوی او بند کن، آنگاه با اندوه بسیار از یکدیگر جدا شدند و رستم بر رخش نشست و به سوی ایران روانه شد و از این واقعه با هیچ کس سخنی نگفت.

چو خورشید تابان ز چرخ بلند
همی خواست افگند رخشان کمند

ببازوی رستم یکی مهره بود
که آن مهره اندر جهان شهره بود

بدو داد و گفتش که این را بدار
اگر دختر آرد ترا روزگار

بگیر و به گیسوی او بر بدوز
بنیک اختر و فال گیتی فروز

ور ایدونک آید ز اختر پسر
ببندش ببازو نشان پدر

مینیاتور و شعر رزم رستم و سهراب جوان:
(خلق شده در سال 1440 میلادی)
مینیاتور و شعر رزم رستم و سهراب

به دنیاد آمدن سهراب و جستجوی پدر:

سالی گذشت. تهمینه پسری زاد. نامش را سهراب نهاد. کودک درشت اندام و نیرومند بود. چون یکساله شد با دهسالگان در قد و قامت برابر بود و زمانی که به دهسالگی رسید در همه شهر کس نبود که با او یارای برابری و به نیرو و هنر بر او برتری داشته باشد.

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه

تو گفتی گو پیلتن رستمست
وگر سام شیرست وگر نیرمست
(…)
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود
که یارست با او نبرد آزمود

روزی سهراب نزد مادر آمد و گفت به من بگو که پدرم کیست و سبب چیست که از همسالان خود به نیرو و بُرز و بالا فزونتر و برترم. تهمینه بر او فاش ساخت که پدرش جهان پهلوان رستم دستان است و مهره ای را که رستم داده بود بدو داد که بر بازو بندد. سهراب شادمان شد. مادر اندرز داد که این راز پوشیده دار مبادا افراسیاب که دشمن پدر تو و خصم شاه ایران و ایرانیان است آگاه گردد و در صدد برآید تو را تباه سازد.

بر مادر آمد بپرسید زوی
بدو گفت گستاخ با من بگوی

که من چون ز همشیرگان برترم
همی باسمان اندر آید سرم

ز تخم کیم وز کدامین گهر
چه گویم چو پرسد کسی از پدر
(…)
بدو گفت مادر که بشنو سخن
بدین شادمان باش و تندی مکن

تو پور گو پیلتن رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی

لشکر کشیدن سهراب به سوی ایران:

سهراب تصمیم گرفت تا به ایران حمله کند، کاووس را از تخت به زیر کشد و رستم را به جای او بنشاند، سپس به توران یورش آورده و افراسیاب را نیز هلاک سازد و از تخت شاهی به زیر کشد. پس سپاهی فراهم کرد و روی به سوی ایران نهاد.

کنون من ز ترکان جنگ آوران
فراز آورم لشکری بی کران

برانگیزم از گاه کاووس را
از ایران ببرّم پی طوس را

به رستم دهم تخت و گرز و کلاه
نشانمش بر گاه کاووس شاه

از ایران به توران شوم جنگ جوی
ابا شاه روی اندر آرم بروی

بگیرم سر تخت افراسیاب
سر نیزه بگذارم از آفتاب

آوازۀ سهراب و نیرومندی و پهلوانی او و اینکه قصد تاختن به ایران دارد به سرزمینهای دور و نزدیک رسید و افراسیاب از آن آگاه گشت. بی درنگ لشکری به سرداری هومان و بارمان به سمنگان فرستاد تا سهراب را در لشکرکشی به ایران یاری دهند و سفارش کرد بکوشند تا سهراب پدرش رستم را نشناسد تا شاید پدر ناشناخته به دست پسر کشته شود و چون در سپاه ایران رستمی نماند، از تخت به زیر کشیدن کاووس شاه و تصرف ایران زمین آسان خواهد بود و پس از آن سهراب را نیز شبی در خواب از میان توان برداشت.

خبر شد بنزدیک افراسیاب
که افگند سهراب کشتی بر آب

هنوز از دهن بوی شیر آیدش
همی رای شمشیر و تیر آیدش

زمین را بخنجر بشوید همی
کنون رزم کاووس جوید همی
(…)
چو افراسیاب آن سخنها شنود
خوش آمدش خندید و شادی نمود

ز لشکر گزید از دلاور سران
کسی کاو گراید بگرز گران

ده و دو هزار از دلیران گرد
چو هومان و مر بارمان را سپرد

به گردان لشکر سپهدار گفت
که این راز باید که ماند نهفت

چو روی اندر آرند هر دو بروی
تهمتن بود بی گمان چاره جوی

پدر را نباید که داند پسر
که بندد دل و جان به مهر پدر

مگر کان دلاور گو سالخورد
شود کشته بر دست این شیرمرد

ازان پس بسازید کار سهراب را
ببندید یک شب برو خواب را

سپاه توران به فرماندهی سهراب به مرز ایران رسید و با دژ سپید روبرو گشت. تورانیان در برابر قلعه صف آراستند، هجیر جامۀ رزم پوشید و به جنگ سهراب آمد اما او را یارای مقاومت در برابر سهراب نبود و به دست وی اسیر شد. سپس گردآفرید به رزم سهراب آمد اما او نیز شکست خورد و با حیله به درون قلعه بازگشت. سهراب که دریافت گردآفرید او را فریب داده است خشمگین شد و به او گفت اگر قلعه به بلندی آسمان باشد آن را به ضرب گرز از پای در خواهم آورد و ویران خواهم ساخت و تو را به چنگ خواهم آورد. پس به لشکرگاه بازگشت، تا بامداد به تسخیر قلعه پردازد. بامدادان سهراب به قصد تسخیر قلعه و به دست آوردن گردآفرید با لشکریان به دژ حمله بُرد، اما دژ را خالی از سکنه دید، شبانگاه بیشتر مردم آنجا رفته بودند و آنان که مانده بودند از سهراب امان خواستند.

مینیاتور و شعر رزم رستم و سهراب در شاهنامه:
(متعلق به سال 1610 میلادی)
مینیاتور و شعر رزم رستم و سهراب

مینیاتور احضار هُجیر توسط سهراب و بررسی اردوگاه ایران، قرن 14 میلادی:
مینیاتور و شعر رزم رستم و سهراب

کشته شدن ژنده رزم به دست رستم:

بعد از گذر سپاه توران از مرز و رسیدن به سپاه ایران، ابتدا ژنده رزم به دست رستم هلاک می گردد و خبر مرگ او باعث برآشفتن سهراب و تورانیان شد. سهراب بر آن می شود تا سپیده دم بر ایرانیان بتازد و انتقام برادر خود را از آنان بستاند. پس شب را به بیداری گذراند تا صبح فرا رسید.

به سهراب گفتند شد ژنده رزم
سرآمد برو روز پیکار و رزم

چو بشنید سهراب برجست زود
بیامد بر ژنده بر سان دود
(…)
شگفت آمدش سخت و خیره بمان
دلیران و گردنکشان را بخواند

چنین گفت کامشب نباید غنود
همه شب همه نیزه باید بسود
(…)
اگر یار باشد جهان آفرین
چو نعل سمندم بساید زمین

ز فتراک زین برگشایم کمند
بخواهم از ایرانیان کین ژند

حملۀ سهراب به سپاه ایران و کین خواهی ژنده رزم:

سهراب جامۀ رزم بر خود آراست و شتابان به قلب سپاه ایران تاخت و به نیزه بر سپاهیان حمله کرد، سپاهیان از برابر او چون آهو که از شیر بگریزد گریختند. سهراب به سراپردۀ کاووس رو آورد و گفت که سوگند خورده که به انتقام خون ژنده رزم، حتی یک نیزه دار از ایرانیان را زنده نخواهد گذارد و کاووس را زنده به دارد خواهد آویخت.

یکی سخت سوگند خوردم به بزم
بدان شب کجا کشته شد ژندرزم

کز ایران نمانم یکی نیزه دار
کنم زنده کاووس کی را به دار

سهراب نوک نیزه را به زیر طناب چادر کاووس بند نمود و نیرو کرد و نیمی از سراپرده را از جا کند و سرنگون ساخت. کاووس شاه غمگین و مضطرب شد. آواز داد که کس نزد رستم رود و او را از حملۀ این دیو از بند جسته آگاه سازد.

خروشان بیامد به پرده سرای
به نیزه درآورد بالا ز جای

خم آورد زان پس سنان کرد سیخ
بزد نیزه برکند هفتاد میخ

سراپرده یک بهره آمد ز پای
ز هر سو برآمد دم کرّنای
(…)
غمی گشت کاووس و آواز داد
کزین نامداران فرّخ نژاد

یکی نزد رستم برید آگهی
کزین ترک شد مغز گردان تهی

پیغام فرستادن کاووس نزد رستم و روبرویی او با سهراب:

طوس نزد تهمتن شتافت و پیغام کاووس و آنچه که سهراب کرده بود بگفت. رستم گفت شهریاران پیشین هرگاه مرا به درگاه می خواستند گاه برای جنگ بود و گاه برای بزم، اما از کاووس جز رنج رزم و نبرد ندیده ام. پس ببر بیان بر تن راست کرد و فرمود تا رخش را زین کردند و بر آن نشست و روی به میدان آورد. در راه می دید که هر یک از پهلوانان از سویی در گریزند، با خود گفت این جنگ اهریمن است نه پیکار یک سوار. پس زواره برادر خود را نگاهبان سپاهیان و سراپرده ساخت و برابر سهراب آمد و به او گفت هم نبرد تو آمد از میان لشکرگاه و سراپرده ها به سویی رویم و بیاویزیم بدان شرط که از ایران یا توران هیچ کس به یاری نیاید. سهراب پذیرفت و گفت: اندام نیرومند و برز و بالایی درخور تحسین داری اما گذشت زمان و عمر دراز بر تو ستم کرده است، بیم آن دارم که تاب یک مشت مرا نیاوری.

به آوردگه بر ترا جای نیست
ترا خود به یک مشت من پای نیست

به بالا بلندی و با کتف و یال
ستم یافت بالت ز بسیار سال

نبرد رستم و سهراب:

رستم به قد و قامت و یال و کوپال سهراب نگریست و گفت: ای جوان آرام باش و سخنان نادلپذیر مگوی، گرچه سالیان بسیار بر من گذشته است، اما میدانهای جنگ بسیار دیده ام. دیو و دد بسیار بر دست من تباه گشته اند و خاک آوردگاه به ضرب تیغ من از خون بسیار نامداران رنگین شده است. بر تو دل من احساس رحم و مهر می کند زیرا تو را شبیه ترکان نمی بینم و در ایران نیز همانند تو گُردی نیرومند نمی شناسم. چون رستم این کلمات را بر زبان آورد سهراب نیز با او بر سر مهر آمد و گفت: از تو پرسشی دارم، پرسشم از نژاد تست و نام و نشانت. گمانم آنست که تو رستم جهان پهلوان ایرانی، فرزند زال و از تخمۀ سام نریمان. رستم پاسخ داد که نامم رستم نیست و از خاندان سام نریمان نیستم، او پهلوانی بزرگ است و من کمترین کمتر او به شمار نمی آیم. سهراب نومید شد و روز روشن بر چشم او تیره و تار گشت، زیرا نشانها که مادر داده بود می دید، اما آنچه می دید باورش نبود و دارندۀ نام و نشان نیز انکار می کرد. پس به میانۀ میدان جنگ رفتند و به نیزه و شمشیر و گرز بر یکدیگر حمله آوردند، نیزه ها خُرد شد و شمشیرها ریزریز گشت و دستۀ گرزها خمید. برگستوان از اسبها و زره از تن دو پهلوان فرو ریخت. اندامها غرق عرق و زبانها در دهانها از تشنگی چاک چاک گشت. زمانی از یکدیگر جدا شدند و دور از هم ایستادند و نفس تازه کردند و اسبان اندکی آسودند، پدر با تن کوفته و پسر با اندامی فرسوده در روی هم نگران ماندند، اما ذره ای مهر خویشی در دل هیچ یک جنبش نداشت و این از کردارهای شگفت جهان است زیرا هر ستوری و دام و ددی بچۀ خود را باز می شناسد و در محافظت او می کوشد، شگفتا که آدمی از رنج و آز فرزند خود را از دشمن تشخیص نمی دهد. رستم در دل می گفت که نبرد این پهلوان نیرومند، جنگ مرا با دیو سفید بی مقدار کرد. از زورمندی و مردی خود نومید شدم.

مرا خوار شد جنگ دیو سپید
ز مردی شد امروز دل ناامید

جوانی چنین ناسپرده جهان
نه گُردی نه نام آوری از مهان

به سیری رسانیدم از روزگار
دو لشکر نظاره برین کارزار

چون اسب هر دو حریف نفس تازه کردند و آسوده شدند بار دیگر دو حریف بر هم تاختند. زمانی از دور بر هم تیر افکندند، اما خفتان و ببر بیان و زره و سپر نگذارد که تیرها مؤثر افتند. پس دوال کمر یکدیگر را گرفتند و بر هم زور آوردند. رستم اگر دست به سنگ خارا می برد آن را از جا می کند و به دور می افکند، کمربند سهراب را گرفت تا او از زین بردارد و بر زمین افکند، استقامت سهراب چنان بود که گویی هیچ دستی میان او را نمی فشارد، دست رستم از هنرنمایی بازماند، ناگزیر کمربند او را رها کرد. هر دو از جنگ و حمله سیر و فرسوده شدند. سهراب دیگربار گرز از پیش زین برکشید و با قوت تمام بر رستم کوفت و کتف او را آزرده ساخت. رستم به خود پیچید اما به دلیری تحمل درد کرد. سهراب بر او خنده زد و به طعن گفت: تاب ضرب دلیران نداری، بر تو دلم رحمت می آورد، هر چند قامت بلند داری، اما سالخورده پیری و پیر که بخواهد کار جوانان کند از نادانی اوست.

دگر باره سهراب گرز گران
ز زین برکشید و بیفشارد ران

بزرد گرز و آورد کتفش به درد
بپیچید و درد از دلیری بخورد

بخندید سهراب و گفت ای سوار
به زخم دلیران نه ای پایدار

تهمتن در شگفتی فرو رفت و پاسخی به سهراب نداد. پس آن دو روی از هم برگرداندند. تهمتن برای جنگ به سوی سپاه توران شتافت و سهراب به جانب لشکر ایران تاخت و خود را بر سپاهیان ایران زد و چون گرگ که میان گله افتد از کُشته پشته ساخت.

میان سپه اندر آمد چو گرگ
پراگنده گشت آن سپاه بزرگ

عنان را بپیچید سهراب گرد
به ایرانیان بر یکی حمله برد

بزد خویشتن را به ایران سپاه
ز گرزش بسی نامور شد تباه

رستم چون به نزدیکی سپاه توران رسید ناگهان بر دلش گذشت که مبادا سهراب بر کاووس بتازد و او را تباه سازد. پس بی درنگ بازگشت و برابر سهراب آمد و گفت: ای مرد خونخوار! از ایران جز من کسی به مقابلۀ تو نیامده است چرا لشکریان را از دم تیغ می گذرانی و آیین جنگ نگاه نمی داری؟ سهراب گفت: تورانیان نیز چنین حال داشتند و تو نخست آغاز کردی که با آنان بجنگی، در حالی که حریف تو در میدان من بودم. رستم به پاسخ گفت: روز به پایان نزدیک شده است و شب فرا می رسد. بهتر است امروز دست از جنگ بداریم و دنبالۀ نبرد را به فردا افکنیم. پس هر دو جنگاور به سوی لشکرگاه خود رفتند.

کشته شدن سهراب به دست رستم:

چون صبح دمید رستم جامه جنگ پوشید و بر رخش نشست و به میدان آمد. سهراب نیز خفتان رزم بر تن کرد و برابر او رفت و با لبی پر خنده و رویی گشاده به رستم گفت: که دوش چه کردی و چون خفتی و برای نبرد امروز دل به کدام سلاح بسته ای که به کار بری؟ بیا شمشیر و گرز را رها کنیم و ترک دشمنی بگوییم، مجلس بزمی ترتیب دهیم و می ناب بنوشیم. دل من بسیار به سوی تو می کشد، من گمان دارم که تو رستم دستان و جهان پهلوان ایرانی، نامت را از من پنهان مدار رستم گفت: ای پهلوان نامدار! دیروز عهد و پیمان ما چنین نبود، سخن از کشتی گرفتن بود با سخنان چرب و گفتار خوش خود در صدد فریب دادن من مباش، اگرچه جوانی و نیرومند، اما من نیز پیری کار افتاده ام و پر تجربه. به کشتی رو آریم و بکوشیم تا خدای چه خواهد و پیروزی که را باشد. میدان جنگ جای پژوهش از نام و نشان نیست.
سهراب پاسخ داد: ای پهلوان پیر! آرزویم این بود که در بستر خواب جان به جان آفرین می سپردی نه در میدان نبرد آن هم غرقه خاک و خون. حال که پند من ترا سودمند نیست کشتی خواهیم گرفت.

بدو گفت سهراب کز مرد پیر
نباشد سخن زین نشان دلپذیر

مرا آرزو بد که در بسترت
برآید بهنگام هوش از برت

کسی کز تو ماند ستودان کند
بپرد روان تن به زندان کند

اگر هوش تو زیر دست منست
به فرمان یزدان بساییم دست

پس هر دو از اسب پیاده شدند و بر یکدیگر حمله بردند. از بامداد تا هنگامی که خورشید از نیمۀ آسمان گذشت دو حریف بر یکدیگر زور آوردند. سرانجام سهراب کمربند رستم را گرفت و کشید و با زورمندی و قدرت بسیار او را از زمین برداشت و بالای سر برد و بر زمین زد و بی درنگ خنجری چون آب بُران از میان برکشید و خواست تا سر وی را از تن جدا سازد. رستم به چاره گفت در رسم و آیین ما این است که بار اول اگر کسی را حریف بر زمین افکند او را نکشد، نوبت دوم که او را مغلوب سازد حق کشتن او را خواهد داشت و بدین تدبیر می خواست خود را از خنجر سهراب رهایی دهد. سهراب از دلیری و ناآزمودگی فریب خورد و از سینۀ او برخاست و بر اسب نشست و به قصد شکار روی به دشتی دور دست نهاد و رفت. هومان به نزد او رفت و از کارزار پرسید و سهراب نیز آنچه رخ داده بود را بازگو کرد. هومان سهراب را سرزنش کرد که چرا شیری را که به کف آورده بودی، رها ساختی. مگر از جان خودت سیر شده ای؟ هومان این سخنان را بگفت و می دانست که باید دست از جان سهراب بشوید.

بدو گفت هومان گُرد ای جوان
به سیری رسیدی همانا ز جان

دریغ این بر و بازو و یال تو
میان یلی چنگ و کوپال تو

هژبری که آورده بودی به دام
رها کردی از دام و شد کار خام

نگه کن کزین بیهده کارکرد
چه آرد به پیشت به دیگر نبرد

بگفت و دل از جان او برگرفت
پُر اَنده همی ماند ازو در شگفت

رستم که چون کوه آهنی گداخته از زیر دست و تیغ سهراب برخاسته بود، پیاده به کنار نهری رفت، آب نوشید و سر و روی شست و به درگاه خداوند نالید که به او قدرت و توان مقابله با سهراب عطا فرماید و دوباره به میدان بازگشت.
سهراب چون پیل مست به سوی میدان تاخت و برابر رستم آمد. هر دو پهلوان از اسبان پیاده شدند و سر به کشتی نهادند. اما سهراب دیگر آن قوی پنجۀ پیشین نبود، گفتی آسمان دست او را با همۀ نیرومندی و توان، بسته است. رستم دست دراز کرد و سر و یال آن جنگی پلنگ را گرفت و پشت جوان را خمانید و از زمین برکند و به بالای سر برد و بر زمین زد و چون می دانست که اگر به گفتۀ خود در مغلوب شدن نوبت اول او را رها کند، دیگر توان شکست دادنش را ندارد، بی درنگ خنجر کشید و سینۀ جوان برومند را از هم درید.

غمی بود رستم بیازید چنگ
گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ

خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه بیامد نبودش توان

زدش بر زمین بر بکردار شیر
بدانست کاو هم نماند بزیر

سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر شیر بیداردل بردرید

بزرگنمایی مینیاتور و شعر رزم رستم و سهراب (اشعار):
شعر رستم و سهراب فردوسی

سهراب بر خود پیچید و آهی کشید و گفت، این بد از من به من رسید و مرگ کلید عمر مرا به دست تو داد. فریب تو را خوردم و عمرم در حالی به پایان می رسد که همسالان من در کوی و برزن به بازیهای کودکانه مشغولند و من چنین خوار با سینه شکافته بر زمین افتاده ام.

بپیچید زان پس یکی آه کرد
ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

بدو گفت کاین بر من از من رسید
زمانه بدست تو دادم کلید

تو زین بیگناهی که این کوژ پشت
مرا برکشید و بزودی بکشت

به بازی بکویند همسال من
به خاک اندر آمد چنین یال من

شناختن دیرهنگام سهراب و پشیمانی رستم:

سهراب به رستم چنین گفت: دریغ که رنج من برای یافتن پدر بیهوده شد و روی او را ندیدم، اما می دانم، تو اگر ستاره شوی و به آسمان بالا روی یا ماهی گردی و در قعر دریا جای گیری پدر من انتقام خون مرا از تو خواهد گرفت. بی شک کسی به سیستان خواهد رفت و به رستم خواهد گفت که فرزند دلاور تو با آرزوی دیدار تو به ایران آمد. اما چنین زار و با نیرنگ و فریب کشته شد.

کنون گر تو در آب ماهی شوی
وگر چون شب اندر سیاهی شوی

وگر چون ستاره شوی بر سپهر
ببرّی ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خاکست بالین من

ازین نامداران گردنکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان

که سهراب کشتست و افگنده خوار
ترا خواست کردن همی خواستار

رستم چون سخنان سهراب را شنید. جهان پیش چشمش سیاه شد. بی تاب و توان گشت، از پا افتاد و بیهوش شد. چون به هوش آمد خروش و فغان برداشت و گفت از رستم چه نشان داری که خود را فرزند او می دانی. سهراب گفت زره از تن من دور کن و به بازوی من مهرۀ او را ببین. اگر تو رستمی چرا نام خود از من پنهان ساختی. آنهمه سخنان نرم که با تو گفتم و از نام و نشانت پرسیدم اثری در تو نکرد و به خیره در تباه ساختن من کوشیدی. رستم خویشتن را بر زمین افکند و خاک بر سر ریخت و ناله سر داد. سهراب گفت تقدیر چنین بود و با قضای آمده ستیزه نتوان کرد.

چو بشنید رستم سرش خیره گشت
جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

بپرسید زان پس که آمد بهوش
بدو گفت با ناله و با خروش

که اکنون چه داری ز رستم نشان
که کم باد نامش ز گردنکشان

بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی
بکشتی مرا خیره از بدخویی

ز هر گونه ای بودمت رهنمای
نجنبید یک ذرّه مهرت ز جای
(…)
کنون بند بگشای از جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم

چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامه بر خویشتن بردرید

همی گفت کای کشته بر دست من
دلیر و ستوده به هر انجمن

همی ریخت خون و همی کند موی
سرش پر ز خاک و پر از آب روی

بدو گفت سهراب کین بدتریست
به آب دو دیده نباید گریست

ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود

آگاه شدن دو سپاه از آنچه رستم کرده بود:

چون خورشید به جایگاه مغرب رسید و رستم از میدان بازنگشت از لشکرگاه ایران گروهی به میدان آمدند و از دور دو اسب بی سوار ایستاده دیدند، پنداشتند که رستم کشته شده است. به تاخت نزد کاووس رفتند و او را از وضع میدان آگاه ساختند. کاووس شاه دستور داد که لشکر آماده شود تا همگروه بر تورانیان بتازند و چارۀ سهراب بسازند و اگر نتوانند روی در گریز نهند و آوارۀ کوه و دشت شوند. چون بانگ و آشوب برخاست، سهراب به رستم گفت سپاه ایران را از حمله به تورانیان بازدار و مگذار که آسیبی بدیشان رسد، زیرا آنان به یاری من آمده اند، باید به سلامت به وطن خود بازگردند. رستم بیدرنگ بر رخش سوار شد و نزد شاه آمد، شاه و سپاهیان از دیدن او شادی کردند و احوال پرسیدند، رستم شرح داد که چگونه سینۀ سهراب را که فرزند خود اوست به خنجر دریده است و گفت می خواهم که دستور دهید از حمله به تورانیان خودداری کنند، همین غم و اندوه کشتن فرزند ما را بس است.

چنین گفت با سرفرازان که من
نه دل دارم امروز گویی نه تن

شما جنگ ترکان نجویید کس
همین بد که من کردم امروز بس

پس پیامی به هومان فرستاد که با شما سر جنگ نداریم، راه توران پیش گیرید و به سوی وطن خود روانه شوید و زواره را مأمور کرد که لشکر ترک و هومان را تا کنار جيحون همراهی کند. زواره نزد هومان آمد و هومان گناه جنگ پدر و پسر را متوجه هجیر کرد. رستم از دشت جنگ به جایی که هجیر در بند بود رفت و خواست سر او را از تن جدا کند. بزرگان عذرخواه او شدند و گفتند کشتن او چه سود دارد و سهراب را کی زنده تواند کرد. رستم از سر کشتن او درگذشت و به بالین پسر آمد و زاری آغازید و خنجر کشید و خواست که خود را تباه کند. ایرانیان بدو آویختند و مانع شدند و گفتند با خود کشتن سهراب را زنده نتوانی کرد.

یکی دشنه بگرفت رستم بدست
که از تن ببرّد سر خویش پست

بزرگان بدو اندر آویختند
ز مژگان همی خون فرو ریختند

بدو گفت گودرز که اکنون چه سود
که از روی گیتی برآری تو دود

تو برخویشتن گر کنی صد گزند
چه آسانی آید بدان ارجمند

اگر ماند او را بگیتی زمان
بماند تو بی رنج با او بمان

وگر زین جهان این جوان رفتنیست
بگیتی نگه کن که جاوید کیست

شکاریم یکسر همه پیش مرگ
سری زیر تاج و سری زیر ترگ

طلب کردن نوشدارو از کاووس برای درمان سهراب:

بزرگان به رستم گفتند که چاره آنست که از کاووس شاه نوشدارو طلب کنی، باشد که زخم سهراب درمان شود و زندگی از سر گیرد. رستم گودرز را نزد شاه فرستاد و درخواست که نوشدارو و جامی پر می بدو دهد تا فرزند برومند را بدان دارو از مرگ برهاند. کاووس به گودرز گفت: آنچه دارم از رستم دریغ ندارم، اما نشنیدی که سهراب مرا دشنام گفت و به نیّت برانداختن تخت و تاج من و نابود ساختنم لشکر به ایران آورد و طوس را در استحقاق شاهی از من برتر دانست، اگر نوشدارو دهم و او بهبود یابد پشت رستم بنیروتر شود و دیگر بندگی من و جهان پهلوانی نخواهد کرد. گودرز نزد رستم بازگشت و گفت کاووس تهی مغز است، خود نزد او رو شاید بر تو حرمت نهد و نوشدارو در اختیارت گذارد.

مرگ سهراب و پایان داستان:

رستم شتابان رو به راه نهاد تا خود از شاه نوشدارو را بستاند، اما هنوز گامی چند نرفته بود که کسی به دنبال او شتافت و خبر داد که سهراب از جهان فراخ رخت بربست، دیگر نیازمند نوشدارو نیست، محتاج تابوت و کفن است. رستم پریشان و ماتم زده بازگشت، بر خاک افتاد و موی سر و ریش بکند و خاک بر سر افشاند.

گو پیلتن سر سوی راه کرد
کس آمد پسش زود و آگاه کرد

که سهراب شد زین جهان فراخ
همی از تو تابوت خواهد نه کاخ

پدر جُست و بر زد یکی سرد باد
بنالید و مژگان بهم برنهاد

همی گفت زار ای نبرده جوان
سرافراز و از تخمۀ پهلوان

نبیند چو تو نیز خورشید و ماه
نه جوشن نه تخت و نه تاج و کلاه

کرا آمد این پیش کامد مرا
بکشتم جوانی به پیران سرا

نبیره جهاندار سام سوار
سوی مادر از تخمۀ نامدار

بریدن دو دستم سزاوار هست
جز از خاک تیره مبادم نشست

کدامین پدر هرگز این کار کرد
سزاوارم اکنون بگفتار سرد

بگیتی که کشتست فرزند را
دلیر و جوان و خردمند را

همه سران و سروران و بزرگان ایران با او نالیدند و زار گریستند. پس تابوتی ترتیب دادند و با سواران زابل، پهلوان پسر مرده به سوی سیستان رفت. چون به نزدیک شهر رسیدند و زابلیان از واقعه آگاه گشتند خروش و فغان از ایشان برخاست، زال با پیر سری و رودابه با کهنسالی بر مرگ نوادۀ خود سخت گریستند و تابوت او را در آغوش گرفتند و چون سرپوش از تابوت برداشتند، پنداشتند که سام سوارست که آرام در آن تنگ جای خفته است. ناله ها سر دادند و ماتم او نیکو بداشتند. خبر کشته شدن سهراب به مادر او رسید جامه بر تن درید و گیسوان بکند و دو رُخ به ناخن خراشید و خاک بر سر افشاند، نالید و زارید و از درد و غم بیهوش شد و چون به هوش آمد آنچه سهراب داشت به درویش بخشید و سالی با غم سهراب زیست و بر مرگ او پیوسته گریست و سرانجام تاب مفارقت نیاورد و رخت به سرای دیگر بُرد.

چنین است کردار چرخ بلند
به دستی کلاه و به دیگر کمند

چو شادان نشیند کسی با کلاه
به خمّ کمندش رباید ز گاه

چرا مهر باید همی بر جهان
چو باید خرامید با همرهان

چو اندیشۀ گنج گردد دراز
همی گشت باید سوی خاک باز

منابع متن:
1. کتاب داستانهای نامورنامۀ باستان شاهنامۀ فردوسی (داستان رستم و سهراب)، جلد هفتم، نوشتۀ سید محمد دبیر سیاقی، تهران: نشر قطره، 1378.
2. کتاب شاهنامۀ فردوسی، بر اساس نسخۀ چاپ مسکو، تحت نظر ی.ا.برتلس، تهران: انتشارات سپهر ادب، 1390.

دیدگاه خود را بنویسید: