نقاشی مرگ رخش و رستم

نقاشی مرگ رخش و رستم
مرگ رخش و رستم

نقاشی مرگ رخش و رستم یکی از زیباترین مینیاتورهای ایرانی است که به داستان زندگی رستمِ تهمتن و اسب بی‌همتایش، رخش در روزهای پایانی عمرشان پرداخته است. این اثر در حدود سال‌های 1330 تا 1340 میلادی در شهر تبریز نگارگری شده که البته از نام نقاش آن اطلاعی در دست نیست. هم‌اکنون این نگاره در موزۀ بریتانیا British Museum قرار دارد.

جایگاه رخش در شاهنامه تا هنگام مرگ

رخش اسب شگفت‌آور رستم است که با یک آزمون دشوار از میان گله‌های فراوان اسب برگزیده شد و عمری به درازی عمر خود رستم داشت و سرانجام همراه با خود او به چاه غدرِ نابرادرش، شغاد افتاد و با سوار خویش جان داد. رخش در آخرین لحظه که مرگ را حس می‌کند، تمام تلاش خود را برای نجات رستم به کار می‌گیرد که کارگر نمی‌افتد و هر دو به کام مرگ می‌روند. مرگ رخش نیز مانند مرگ رستم رخ می‌دهد همان‌گونه که این دو در زندگی نیز عمری دراز را با هم سپری کردند. در شاهنامه، این اسب جایگاه و چهره‌ای عجیب یافته و به گونۀ ویژه‌ای توصیف شده است.

سیه چشم و بوراَبرَش و گاودُم
سیه خایه و تند و پولاد سُم

تنش پرنگار از کران تا کران
چو داغ گل سرخ بر زعفران

چه بر آب بودی چه بر خشک راه
به روز از خور افزون شدی، شب ز ماه

به شب مورچه بر پلاس سیاه
نمودی به گوش از دو فرسنگ راه

به نیروی پیل و به بالا هیون
به زَهره چو شیران کُهِ بیستون

نقاشی مرگ رخش و رستم

انتخاب رخش توسط رستم

هوش رخش نزدیک به آدمیان است

جز رخش، هیچ اسبی قادر نبود تن رستم را بکشد، همان‌گونه که هنگام انتخاب، هیچ اسبی نتوانست زیر فشار پنجۀ او پشت خم نکند. هوش او نزدیک به آدمیان است. در خان سوم، صاحبش را از نزدیک شدن به اژدها آگاه می‌کند و در خان اول با شیر می‌جنگد. رستم با او حرف می‌زند و همچون یک انسان مخاطبش قرار می‌دهد.

چنین گفت با رخش کای نیک یار
مکن سستی اندر گَهِ کارزار

که من شاه را بر تو بی جان کنم
به خون سنگ را رنگ مرجان کنم

چنان گرم شد رخش آتش گهر
که گفتی برآمد زپهلوش پَر

رخش شیر را می‌کشد

رخش شیر را می‌کشد

معنی نام رخش و جایگاه او در ادبیات عرفانی و مدحی

رخش نام اسب مشهور رستم است که در فرهنگ‌ها، به معنی سرخ و سپیدِ به یکدیگر آمیخته و نیز قوس قزح یا کمان رستم (شاید به دلیل رنگ‌های مختلف) و نیز مطلق اسب آمده است. «بورِ اَبرَش» را هم به اعتبار اینکه رنگ سرخ و سپید و درهم است رخش خوانده‌اند. چنین به نظر می رسد که تدوین‌کنندگان داستان‌های ملی، اسب رستم را از حیث درخشندگی، رخش نامیده‌اند. چنانکه فردوسی هم گاهی او را با صفت رخشان ذکر کرده است.

فرود آمد از رخش رخشان چو باد
سر نامور سوی بالا نهاد

در ادبیات عرفانی که به نحو وسیعی از مفاهیم اساطیری و پهلوانی مایه‌ور است، رخش به کار خلق معانی و اندیشه های بلند عارفانه آمده است. در ادبیات مدحی فارسی، رخش مظهر تمامیت و کمال و تیزگامی و فراست و زیبایی معرفی شده و همواره اسب ممدوح، در مقام اغراق، همانند رخش توصیف شده است.

رخش در حماسه خردمند است

یکی از خردمندترین موجودات اسطوره‌ای حماسه، رخش رستم است. ورود او به حماسه بسیار زیبا و باشکوه است. در ورود او به حماسه خِرد و اسطوره نقش مهمی دارند. وقتی رستم سرو سهی می‌گردد و زیبندۀ کلاه مهی می‌شود، اسبی یگانه و شایسته می‌خواهد که با تازی اسپان معمولی متفاوت باشد. از این‌رو رخش موقعی به رستم می‌پیوندد که او دوران کودکی و نابخردی را پشت سر نهاده و در آستانۀ خردمندی است.

کنون گشت رستم چو سرو سهی
بزیبد برو بر کلاه مهی

یکی اسپ جنگیش باید همی
کزین تازی اسپان نشاید همی

نقاشی و شعر انتخاب رخش

نقاشی و شعر انتخاب رخش

انتخاب رخش توسط رستم به راهنمایی چوپان پیر

در ماجرای انتخاب رخش، رستم بر هر اسبی که دست می‌کشد، پشت او خم می‌شود تا اینکه از کابل، شهر رودابه، گلۀ اسبی به راهنمایی چوپان پیر می‌آید.

یکی مادیان تیز بگذشت خنگ
برش چون بر شیر و کوتاه لنگ…

به رستم چنین گفت چوپان پیر
که ای مهتر اسپ کسان را مگیر

در این هنگام، نظام‌مندی اسطوره و حماسه نمایان می‌شود: مادیانی از کابل می‌آید، همان‌گونه که رودابه از کابل آمده است. کره اسبی شگفت به دنیا آورده است همچنان‌که رودابه رستم را. چوپانی پیر راهنما و نگهبان اوست، همچون زال، و کره اسب همچون رستم پیلتن است.

چو رستم بران مادیان بنگرید
مرآن کرۀ پیلتن را بدید

مرگ رخش

رستم با کمند رخش را می‌گیرد

شباهت رخش با گاو برمایه در داستان فریدون

رنگ و نگار رخش با گاو برمایه در داستان فریدون شباهت زیادی دارد. در توصیف گاو برمایه آمده است.

ز مادر جدا شد چو طاووس نر
به هر موی بر تازه رنگی دگر

و در توصیف رخش آمده است:

تنش پرنگار از کران تا کران
چو داغ گل سـرخ بر زعفران

این رنگ و نگار که موی به موی و کران تا کران وجود این دو حیوان نجیب را گرفته، نشان متفاوت بودن آنها با سایر حیوانات است و دانایان و بزرگان این نکته را دریافته‌اند. پس از به دنیا آمدن گاو برمایه بخردان انجمن می‌کنند.

شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان

که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید

در مورد رخش نیز چنین آمده است:

سه سال است تا این به زین آمدست
به چشم بزرگان گزین آمدست

برگزیدن رخش از میان سایر اسبان

برگزیدن رخش از میان سایر اسبان

رستم رخش را نیکی یزدان می‌داند

هنگامی که رستم رخش را می‌بیند و می‌پسندد و از خداوند او سراغ می‌گیرد، زیرا او از داغ آتش تهی است. چوپان پیر که در اسطوره همیشه راهنمای خردمند و مردی پیش‌آگاه است، در این ماجرا نقش مهمی دارد و از نشانه‌های مهم پیوند خرد و اسطوره است پاسخ می‌دهد:

خداوند این را ندانیم کس
همی رخش رستمش خوانیم و بس

مادیانی که تا آن زمان چون شیر ژیان از سپردن کره اسب خود به دیگران جلوگیری کرده بود تسلیم و رخش به رستم سپرده می‌شود. این مادیان توان شناخت و تشخیص را دارد. پهلوان جوان او را اژدها خطاب می‌کند و بهای آن را می‌پرسد. چوپان پیر بهای آن را «بر و بوم ایران و راست کردن روی ایران زمین» می‌داند. رستم رخش را نیکی یزدان می‌داند.

زچوپان بپرسید کاین اژدها
به چندست و این را که خواهد بها

چنین داد پاسخ که گر رستمی
برو راست کن روی ایران زمی

مراین را بر و بوم ایران بهاست
بدین بر تو خواهی جهان کرد راست

لب رستم از خنده شد چون بسد
همی گفت نیکی زیزدان سزد

رخش و رستم در خان دوم و یافتن چشمه

رخش و رستم در خان دوم و یافتن چشمه

بهای رخش خاک ایران است

چوپان پیش‌آگاه بهای رخش را برقراری راستی نه فقط در ایران که در جهان می‌داند، و «راستی» آرمان مشترک خرد و اسطوره است. بهای رخش خاک ایران است و وظیفه‌اش راست کردن جهان، زدودن بیداد، برقرار کردن سلطۀ خرد و گسترش صلح و دوستی. رستم می‌خندد و خندۀ او نه فقط شادی گذرا از یافتن اسبی زیباست بلکه شادمانی او از یافتن همتای اسطوره‌ای خردمند خویش است. زال، اسطورۀ خرد، از دیدن رخش و سوار آن شادمان می‌شود و گزینش شایستۀ رستم را می‌پسندد. اینجا نیز خرد و اسطوره در داستان حضور دارد.

دل زال زر شد چو خرم بهار
ز رخش نو آیین و فرخ سوار

نقش رخش در هفت‌خان رستم تا لحظۀ مرگ

رستم بعد از گزینش رخش، از بیم گزند هر شب برایش سپند می‌سوزاند و با آیینی اسطوره‌ای او را محفوظ می‌دارد. به این ترتیب با هم‌یاری خرد و اسطوره رستم و رخش به هم می‌پیوندند. رخش در هفت‌خان همراه رستم است و مراحل رسیدن به کمال و خودآگاهی را طی می‌کند. گذار رخش از هفت‌خان نشانۀ بزرگی از تأیید خردمندی او پس از سفر اسطوره‌ای دشوار است. علاوه بر همراهی و همگامی کلی رخش با رستم در هفت‌خان، در خان اول او مستقیماً با شیر می‌جنگد و جان خود و رستم را نجات می‌دهد، و در برداشتی روانی درنده‌خویی و وحشی‌گری را از خود دور می‌کند. در خان دوم او اژدها را می‌بیند و سه بار رستم را از خواب بیدار می‌کند و به مبارزه وامی‌دارد، و در نبرد نیز به یاری او می‌شتابد و موجب نجات رستم می‌شود. او در خان اول و سوم از رستم هوشیارتر و بیدارتر است، همچنان‌که در ماجرای مرگ رستم نیز از رستم خردمندتر است. حتی مرگ رخش نیز باشکوه اتفاق می‌افتد.

رستم رخش را تصاحب می‌کند

رستم رخش را تصاحب می‌کند

رخش حیوانی هوشیار است

رخش زبان رستم را به خوبی می‌فهمد و رستم با او سخن می‌گوید و او را هوشیار خطاب می‌کند. رخش از حیث هوش و قوه عقل نیز حیوانی عجیب بود. چنانکه رستم با او سخن می‌گفت و او سخنان وی را به نیکی درمی‌یافت و کارهای بزرگ مانند شیر انجام می‌داد. حتی فردوسی رخش را «سراینده» خطاب می‌کند.

چنین گفت با رخش کای هوشیار
که گفتت که با شیر کن کارزار…

تهمتن به رخش سراینده گفت
که با کس مکوش و مشو نیز جفت

اگر دشمن آید سوی من بپوی
تو با دیو و شیران مشو جنگجوی

گرفتن رستم رخش را

گرفتن رستم رخش را

رخش هم‌چون انسان آداب تطهیر به جای می‌آورد

نکتۀ جالب در مورد رخش آن است که او هم‌چون انسان آداب تطهیر به جای می‌آورد و از آلودگی و پلیدی روان، پاک و مطهر می‌شود. این آیین اسطوره‌ای نشانۀ پاکی و راهی برای رسیدن به خرد است. پس از خان دوم و رسیدن به چشمۀ آب، رستم نه تن خود، که تن رخش را به آب پاک می‌شوید و این پاداش نبرد او با شیر در خان قبل و طاقت و تحمل او در گذار از خان دوم است:

همه تن بشستش بران آب پاک
به کردار خورشید شد تابناک

رنگ او رنگ خورشید است و تطهیر او را تابناک‌تر می‌کند. رخش پس از مرگ نیز چون آدمیان تطهیر می‌گردد و غسل داده می شود. پس مرگ رخش نیز همانند مرگ آدمیان است و همان آداب برای او نیز انجام می‌شود.

وظیفۀ اسطوره‌ای رخش در پیوند تهمینه و رستم

در داستان رستم و تهمینه نیز نکته‌ای نهفته است. رخش هوشیاری که هفت‌خان را به سلامت پشت سر می‌نهد، در سمنگان از رستم گم می‌شود و به بند سواران ترک می‌افتد. می‌توان گم شدن او را وظیفۀ اسطوره‌ای او دانست. وظیفه‌ای که نتیجۀ آن پیوند تهمینه و رستم و تولد سهراب است.

یکی اسب دیدند در مرغزار
بگشـتند گرد لب جویبار

چو بر دشت مر رخش را یافتند
سوی بند کردنش بشتافتند

نتیجۀ رفتن رخش به سمنگان

در سمنگان رخش با رستم یگانه است. ثمرۀ رفتن رستم به سمنگان سهراب است و نتیجۀ رفتن رخش، بهر جستن از او و شکل‌گیری نژاد اسبانی است که لابد تقدیر یکی از آنها را به سهراب می‌سپارد.

گرفتند و بردند پویان به شهر
همی هر یک از رخش جستند بهر

ارتباط رخش با سیمرغ که نماد دانایی و خرد است

از دیگر نشانه‌های پیوند خرد و اسطوره در داستان رخش، ارتباط او با سیمرغ است. سیمرغ نماد اسطوره‌ای دانایی و خرد است. در نبرد رستم و اسفندیار او علاوه بر درمان کردن رستم، رخش را نیز درمان می‌کند و سلامت او را به وی باز می‌گرداند. رخش در این قسمت داستان با اسطورۀ خرد پیوند دارد.

بران همنشان رخش را پیش خواست
فرو کرد منقار بر دست راست

برون کرد پیکان شش از گردنش
نبد خسته گر بسته جایی تنش

هوشیاری و خردمندی رخش در ماجرای مرگ رستم

طول حیات رخش بسیار طولانی و به درازای عمر رستم است. او در عهد پادشاهی گرشاسب کره اسبی پیلتن بود و تا زمان بهمن و اسفندیار زیست. رخش با زمان اسطوره‌ای در پیوند است. هوشیاری و خردمندی او در ماجرای مرگ رستم آشکار است، زیرا از خیانت آگاه است و تلاش می‌کند رستم را از رفتن بازدارد. او در این قسمت از رستم آگاه‌تر و داناتر است. مرگ رخش در امتداد روند اسطوره اتفاق می‌افتد که گریزی از آن نیست.

همی رخش زان خاک می‌یافت بوی
تن خویش را کرد چون گردگوی

همی جست و ترسان شد از بوی خاک
زمین را به نعلش همی کرد چاک

آیا مرگ رخش و رستم تقدیر بود؟

هنگام نزدیک شدن رستم به چاه، «زمان» چشم خرد رستم را می‌پوشاند و او را گرفتار خشم می‌کند، اگرچه چشم خرد رخش بیناست. رستم ندای خرد و اسطوره را از رفتار رخش درک نمی‌کند، برخلاف هفت‌خان که در آن مفهوم رفتار میش نیکوسرین را درمی‌یابد و از مرگ نجات پیدا می‌کند. این نمونه‌ها بیانگر این است که اسطوره به تنهایی کارساز نیست و تدبیر و اندیشۀ انسان نیز نقش بسیار مهم و مؤثری در سرنوشت دارد. رستم رخش را درنمی‌یابد همانگونه که اسفندیار هشدار شتر را درنمی‌یابد، و نتیجۀ این درنیافتن‌ها مرگ است. زمان در اینجا عامل نادانی می‌شود و تقدیری است که با خرد می‌ستیزد. مرگ رخش و رستم تقدیر نبود اما هنگامی که تقدیر چشم خردورزی را ببندد، اتفاقی ناگوار رخ خواهد داد. بخوانید: رستم واقعی از کجا به شاهنامه راه یافت؟

دل رستم از رخش شد پر ز خشم
زمانش خرد را بپوشید چشم

یکی تازیانه برآورد نرم
بزد نیک دل رخش را کرد گرم

مرگ سزاوار رستم و رخش در چاه خیانت

بعد از آنکه رستم تازیانه‌ای بر رخش فرود آورد، رخش وفادار تسلیم می‌شود و در چاه خیانت و نه جای آویزش و کارزار، همراه با سوار شایستۀ خود به مرگی سزاوار که شکست و تسلیم نبود بلکه سمبل نامردی نامردان خواهد شد تن می‌دهد. مرگ این حیوان اسطوره‌ای خردمند بسیار غم‌انگیز است. در مرگ او نیز خرد و اسطوره حضور دارند. برتری رخش و انسان‌گونگی و خردمندی او حتی پس از مرگ در آیین کفن و دفن او نیز دیده می‌شود. او هم‌چون رستم به آیین کهن شسته می‌شود و بار دیگر مطهر می‌گردد. جامه بر او می‌گسترند و او را به دیبا کفن می‌کنند. او آن‌قدر گرامی و محبوب است که فرامرز و اطرافیان دو روز، روزگار می‌نهند تا تختی گران برای او مهیا سازند و او را به زابلستان آورند و در کنار رستم در دخمه‌ای بر تختی زرّین برابر سوار خود بخوابانند. می‌توان گفت نگرش به مرگ رخش نیز اسطوره‌ای و در عین حال خردمندانه است. بخوانید: داستان مردن رستم و شغاد نابرادر

از آن پس تن رخش را برکشید
بشست و برو جامه‌ها گسترید

بشسـتند و کردند دیبا کفن
بجستند جایی یکی نارون

برفتند بیداردل دُرگران
بریدند ازو تخت‌های گران

دو روز اندران کار شد روزگار
تن رخش بر پیل کردند بار…

به باغ اندرون دخمه‌ای ساختند
سرش را به ابر اندر افراختند

برابر نهادند زرّین دو تخت
بر آن خوابنیده گو نیکبخت

برتری رخش بر بسیاری از انسان‌های بی خرد و دژخرد

همۀ این نشانه‌ها خردی اسطوره‌ای را در وجود این اسب وفادار آشکار می‌کند، و برتری او را بر بسیاری از انسان‌های بی خرد و دژخرد نمایان می‌سازد. رنگ رخش سفید بود. در بهرام یشت، ایزد بهرام، ایزد جنگ و پیروزی، گاه در کالبد اسب سفید و زیبایی ظاهر می‌شود و شاید از همین روست که اسب رستم رخشنده و سفید است. در اسطوره‌های یونانی نیز اسبان اسطوره‌ای خردمند دیده می‌شوند. اسب آخیلوسِ تکاور، آسمانی‌نژاد است و مرگ آخیلوس را پیش‌گویی می‌کند، بر مرگ او می‌گرید، اشک می‌ریزد و آن را کاری خدایی و سرنوشتی چاره‌ناپذیر می‌داند.

پیوند خرد و اسطوره در وجود رخش

از این‌رو وجود عواملی چون چوپان پیر و نقش او در پیوستن رخش به رستم، خرسندی زال از رخش، گذار رخش از هفت‌خان و نبردهای گوناگون او در طول این سفر اسطوره‌ای، سرایندگی رخش و شنیدن سخن انسان و درک آن، تطهیر شدن با آب در زمان حیات و پس از مرگ، آگاهی او از خطر مرگ در ماجرای مرگ رستم، خویش‌کاری او در راست کردن جهان، بیدار کردن رستم از خواب، یاری کردن سیمرغ در مداوای زخم‌های او، نشانه‌هایی از پیوند خرد و اسطوره در وجود رخش می‌باشند. در لایه‌های زیرین این عوامل به ظاهر غیرعقلانی، خرد و اندیشه‌ای اسطوره‌ای نهفته است که از باور به خردمندی طبیعت و موجودات و به طور کلی کیهان سرچشمه گرفته است.

منابع متن:
1. جمالی، کامران(1368)، فردوسی و هومر، تهران: انتشارات اسپرک.
2. صفا، ذبیح الله(1363)، حماسه سرایی در ایران، تهران: انتشارات امیر کبیر، چاپ چهارم.
3. فردوسی(1390)، شاهنامه (بر اساس نسخه چاپ مسکو)، تهران: انتشارات سپهر ادب.
4. کزازی، میر جلال الدین(1376)، رؤیا حماسه اسطوره، تهران: نشر مرکز، چاپ دوم.
5. کزازی، میر جلال الدین(1380)، مازهای راز، تهران: انتشارات سمت، چاپ دوم.
6. یاحقی، محمدجعفر(1386)، فرهنگ اساطیر و داستان واره‌ها در ادبیات فارسی، تهران: نشر فرهنگ معاصر.

دیدگاه خود را بنویسید:

۱۴۰۰ - ۱۳۹۱ © تمام حقوق محفوظ است.