هگل فیلسوف آلمانی قرن 19

هگل فیلسوف آلمانی قرن 19

هیچ فیلسوفی در قرن نوزدهم یا بیستم تأثیری را که هگل فیلسوف آلمانی قرن 19 در جهان گذاشته، نداشته است. تنها استثناء ممکن بر این گفتۀ بسیار کلی احتمالاً کارل مارکس است که خود او نیز سخت متأثر از هگل بود. بدون هگل، نه تحولات فکری یکصد و پنجاه سال اخیر در مسیری که افتاده است، می افتاد، و نه تحولات سیاسی. اگر هیچ دلیل دیگری هم نباشد، تنها به دلیل تأثیر هگل، فهم او مهم است؛ ولی فلسفۀ او به هر حال به خودی خود نیز ارزش بررسی دارد. اندیشه های ژرف هگل او را به بعضی نتیجه ها رسانید که به چشم خوانندۀ امروزی عجیب و حتی نادرست به نظر می رسد. اما صرف نظر از اینکه دربارۀ نتایجی که او گرفته چه بیندیشیم، استدلال ها و بینش هایی در کار وی هست که تا امروز قدرت خود را حفظ کرده است. در اینکه فهم نوشته های هگل شاید دشوارتر از هر فیلسوف دیگر غربی است، کمابیش اتفاق نظر وجود دارد. اما شگفت اینکه فلسفۀ او به رغم این دشواری، خاستگاه این همه مکتبهای فکری گوناگونی شده است.

نقاش: جیکوب اسکلسینگر
تاریخ خلق: سال 1831 میلادی
محل خلق: کشور آلمان
رسانه: رنگ روغن روی بوم
مکان نگهداری: موزۀ برلین (Alte Nationalgalerie).
موضوع: چهرۀ هگل، فیلسوف نامدار قرن 19 میلادی.
آثار مرتبط با موضوع فلسفه:
1. سقراط به هنگام نوشیدن جام شوکران
2. دیوجانس فیلسوف یونانی کلبی مسلک
3. نقاشی چهره استاد کنفوسیوس

بزرگنمایی نقاشی:
هگل فیلسوف آلمانی قرن 19

زندگی هگل در عصر زرّین فرهنگ آلمان:

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل فیلسوف آلمانی قرن 19 در سال 1770 میلادی در شهر اشتوتگارت آلمان چشم بر جهان باز کرد. پدرش یکی از کارمندان جزء در دربار دوک نشین وورتمبرگ (Wurttemberg) بود. خویشاوندان دیگرش یا معلم بودند یا کشیشان لوتری مذهب. هیچ چیز فوق العاده ای دربارۀ زندگی او وجود ندارد که بتوان نقل کرد، اما روزگاری که وی در آن می زیست، از نظر سیاسی و فرهنگی و فلسفی، بسیار مهم و حساس بود. او بیست و یک ساله بود که جنگهای پی در پی انقلاب بزرگ آغاز شد و ارتش انقلابی فرانسه به آلمان هجوم آورد.
از نظر فرهنگی، هگل در عصر زرّین ادبیات آلمان می زیست. گرچه بیست سال از گوته و ده سال از شیلر کوچکتر بود اما به سنی رسیده بود که ارزش کارهای پختۀ آنان را بداند. او با هولدرلین (Holderlin: شاعر آلمانی) دوستی نزدیکی داشت و با رهبران نهضت رمانتیسم آلمان، از جمله نووالیس (Novalis: نام مستعار بارون فریدریش فون هاردنبرگ؛ شاعر آلمانی و از پیشروان رمانتیسم در آن سرزمین) و برادران اشلگل (Schlegel: زبانشناسان و ادیبان آلمانی)، هم عصر بود. هگل از گوته و شیلر سخت متأثر بود و گرچه آشکارا به برخی از افکار زاییدۀ نهضت رمانتیسم دل سپرده بود، اما بیشتر آرمانها و هدفهای رمانتیک ها را مردود می شمرد.

نقاشی سیاه قلم از هگل، 1842 میلادی:
هگل فیلسوف آلمانی قرن 19

تحصیلات هگل و انتشار اولین مقالات فلسفی:

هگل در دوران مدرسه بسیار خوب کار کرد و برندۀ بورسی برای تحصیل در یکی از دانشگاه های معروف در شهر توبینگن شد و در آنجا فلسفه و کلام خواند و با هولدرلینِ شاعر و یکی از دانشجویان جوانتر و بسیار با استعداد در فلسفه به نام فریدریش شلینگ (Friedrich Schelling) پیوند دوستی برقرار کرد. شلینگ پیش از آنکه کسی حتی نام هگل را شنیده باشد، به عنوان فیلسوف شهرت ملی یافت و بعدها وقتی شهرتش تحت تأثیر آوازۀ هگل قرار گرفت، گله داشت که دوست سابقش افکار او را اقتباس کرده است. کمتر کسی امروزه آثار شلینگ را می خواند، ولی مشابهت های موجود بین نظریات او و هگل آنقدر هست که احتمال درستی گله هایش را قویتر کنر، البته به شرط نادیده گرفتن اینکه هگل با استفاده از نکات مورد موافقت هر دو، چقدر جلوتر رفت و چه کارها کرد.
هگل پس از تکمیل تحصیلاتش در توبینگن، پذیرفت که در خانواده ای توانگر در سوئیس معلم خصوصی شود. سپس شغلی مشابه را در فرانکفورت بر عهده گرفت. در این دوره به مطالعه و تفکر دربارۀ مسائل فلسفی ادامه می داد. مقالاتی نه برای انتشار، بلکه برای روشن شدن افکار خویش نوشت که نشان می دهد در افکارش تندرو بوده است. در این نوشته ها، عیسی با سقراط مقایسه می شود و در این مقایسه، در مقام معلم اخلاق، رتبۀ پایین تر به وضوح به عیسی تعلق می گیرد. به نظر هگل، محافظه کاری و سخت کیشی در دین، در راه رسیدن به این هدف که آدمی به تلائم (سازگاری) و هماهنگی بازگردانیده شود ایجاد مانع می کند، زیرا او را وامی دارد که نیروی فکری خویش را تابع مرجعیتی بیرونی قرار دهد. گرچه هگل تا پایان زندگی به صبغه ای (مقدار اندک) از این نگرش پای بند ماند، ولی تندروی هایش تا حدی کاهش یافت، تا جایی که بعد ها خویش را یکی از مسیحیان پیرو لوتر می شمرد و به طور منظم در مراسم عبادی کلیسای لوتری شرکت می جست.

نقاشی هگل، 1828 میلادی:
هگل فیلسوف آلمانی قرن 19

انتشار پدیدارشناسی ذهن و تأثیر آن بر دوستی هگل و شلینگ:

هگل پس از درگذشت پدرش در سال 1799 میلادی، صاحب ارثیۀ کوچکی شد. به همین دلیل از تعلیم خصوصی در خانواده ها دست کشید و به دوستش شلینگ در دانشگاه «ینا» در امیرنشین کوچک «وایمار» پیوست. شلینگ از قبل شهرتی به هم زده بود اما هگل هنوز هیچ چیز منتشر نکرده بود و می بایست به تدریس غیر رسمی در دانشگاه و دستمزد مختصری که دانشجویانش می پرداختند و برای شنیدن درسهای او می آمدند، قناعت کند. شمار دانشجویان هگل در ابتدا بسیار اندک بود و در سال 1801 میلادی از یازده دانشجو گذر نمی کرد و در سال 1804 میلادی به سی دانشجو رسید.

طراحی کلاس درس هگل، 1828 میلادی:
هگل فیلسوف آلمانی قرن 19

در دانشگاه ینا، هگل جزوۀ مفصلی دربارۀ تفاوتهای فلسفه فیشته و شلینگ انتشار داد و اظهار عقیده کرد که نظریات شلینگ در تمام موارد بر نظریات فیشته برتری و رجحان دارد. هگل مدتی با شلینگ در نشریه ای به نام «مجلۀ انتقادی فلسفه؛ Critical Journal of Philodophy» همکاری کرد و چند مقاله برای آن نوشت. در سال 1803 شلینگ از ینا رفت و هگل شروع به آماده ساختن اثر عمده اش یعنی «پدیدارشناسی ذهن» کرد. ارثیه اش تمام شده بود و سخت به پول نیاز داشت. قراردادی با یکی از ناشران امضا کرد که به موجب آن، پولی به وی پیش پرداخت می شد؛ ولی قرارداد در بر دارندۀ مواد بسیار شاقّی بود ناظر بر جریمۀ نویسنده در صورتی که دست نوشته را تا روز 13 اکتبر 1806 به پست نسپارد. از قضا این تاریخ همان روزی شد که فرانسویان پس از پیروزی بر پروسی ها، دانشگاه ینا را به اشغال درآوردند. هگل مجبور بود برای به موقع رساندن کتاب، بخشهای نهایی آن را شتابان به پایان برساند و با هول و هراس، دست نوشته را ارسال کند. خوشبختانه دست نوشته به سلامت رسید و کتاب در اوایل 1807 منتشر شد.
نخستین واکنشها به کتاب پدیدارشناسی ذهن، از شور و شوق حکایت نمی کرد، ولی به هر حال آمیخته به احترام بود. شلینگ وقتی که دید دیباچۀ کتاب حاوی حمله ای جدلی به نظریات ظاهراً متعلق به اوست، ناراحت شد، که البته این ناراحتی قابل درک بود. هگل نامه ای به او نوشت و توضیح داد که منظورش انتقاد از مقلدان بی لیاقت وی بوده است نه خود او. شلینگ پاسخ داد که چنین فرقی در دیباچه گذاشته نشده است و نخواست آرام شود. از آنجا به بعد، دوستی هگل و شلینک به سر آمد.

دورۀ نهایی زندگی و اوج شهرت هگل:

با گذشت زمان به مرور شهرت و اعتبار هگل رو به فزونی نهاد و درج و ارج آثار وی رفته رفته بیشتر می شد. آوازۀ هگل اکنون چندان بلند شده بود که وزیر آموزش و پرورش پروس از او درخواست کرد تا استادی کرسی معتبر و آبرومند فلسفه در دانشگاه برلین را بپذیرد. نظام آموزشی پروس از اصلاحات فون اشتاین و فون هاردنبرگ سود برده بود و برلین کم کم به صورت مرکز روشنفکری همۀ امیرنشینهای آلمان درمی آمد. هگل بی درنگ آن پیشنهاد را پذیرفت و از سال 1818 تا هنگام مرگ در سال 1831 در برلین تدریس می کرد.
این دورۀ نهایی از هر جهت نقطۀ اوج زندگی هگل بود. او در این دوران اقدام به نگارش و انتشار «فلسفۀ حق: Philosophy of Right» کرد و فلسفۀ تاریخ و فلسفۀ دین و زیبایی شناسی و تاریخ فلسفه درس می داد. ولی در تدریس، بیانش به معنای متعارف خوب نبود، هر چند آشکارا دانشجویان را مجذوب و مفتون می کرد. یکی از شاگردانش در وصف این موضوع چنین می نویسد: «در آغاز، نه می توانستم به طرز بیانش راه ببرم و نه به رشتۀ افکارش. خسته و فرسوده و عبوس، گویی در خویش فرو ریخته، سر به زیر می انداخت و آنجا می نشست، و وقتی سخن می گفت، دائماً دفترهایش را که قطع رحلی داشت ورق می زد و در آنها پس و پیش و بالا و پایین می رفت و جستجو می کرد. سینه صاف کردنها و صرفه هایش پیوسته در جریان کلامش وقفه می انداخت. هر جمله به تنهایی و با زحمت بیرون می آمد و پاره پاره می شد و در هم می ریخت. فصاحت صاف و زلال مشروط بر این است که سخنور زیر و روی موضوع را از بر داشته باشد، اما این مرد می بایست نیرومندترین اندیشه ها را از ژرفترین شالوده های امور برکشد… تصوّر این دشواریها و آن زحمت عظیم، زنده تر از آنچه طرز بیان او نمایان می ساخت، متصوّر نیست».

هگل، حکاکی روی فلز، 1828 میلادی:
هگل فیلسوف آلمانی قرن 19

هگل اکنون دیگر گروه های وسیعی از شنوندگان را جلب می کرد. مردم از سراسر دنیای آلمانی زبان برای شنیدن سخنان او می آمدند، و بسیاری از هوشمندترینشان مریدش می شدند. همین افراد بودند که پس از مرگش، دفترهای حاوی درس گفتارهایش را به اضافۀ یادداشتهایی که خود از سخنانش برداشته بودند، ویراستند و انتشار دادند. تعدادی از آثار هگل مانند: درسهای فلسفۀ تاریخ، درسهای زیبایی شناسی، درسهای فلسفۀ دین، و درسهای تاریخ فلسفه، به همین شیوه به دست ما رسیده اند.

منشأ جهان در فلسفۀ هگل:

فلسفۀ هگل فیلسوف آلمانی قرن 19 بسیار عمیق و دامنۀ آن بسیار گسترده است و چندان گزاف نیست اگر ادعا کنیم که تمام آن زمینه های فلسفی که فیلسوفان اروپایی طی تاریخ تا عصر او، بدان اندیشیده اند را در بر دارد. موضوع اصلی فلسفۀ او توسعه و تکامل روحی است که اندیشمند است و در اثر حرکت و تکامل او، کل عالم به وجود آمده است. تعقیب و درک سیر تکاملی روح خردمند و مطلق، در مجموعه آثار او بسیار دشوار است؛ زیرا بیان او قرینۀ اندیشۀ ژرف اوست.
در فلسفۀ هگل منشأ جهان، روح (Geist) است. این روح دارای خرد است، یعنی از اندیشه تشکیل گردیده است و چون زنده است، دارای حرکت و تحول است. حرکت و تحول او به صورت دیالکتیک است. در اثر روند دیالکتیکی او، کل عالم به وجود آمده است. این روح همان خداوند است. هگل در مقدمۀ کتاب «علم منطق» می گوید: «ما می توانیم مضمون این کتاب را نمایش خداوند بدانیم آنگونه که زات جاویدان او پیش از خلقت طبیعت است و همچنین آنگونه که پیش از خلقت روحی محدود (روح انسان) می باشد».

تفاوت روند تکامل از منظر داروین و هگل:

روند تکاملی طبیعت در فلسفۀ هگل با روند تکاملی آن نزد داروین زیست شناس معروف انگلیسی تفاوت دارد. در نظر هگل اشیاء و امور طبیعی به کمال نمی رسند، بلکه مفهومی که ذات آنها را تشکیل می دهد و به صورت ایده است به موازات حرکت و تحول موضوع، روند تکاملی را طی می کند. ایده هیچ گاه مشمول مکان و زمان نمی گردد، در غیر این صورت ایده نیست!
پس از آنکه تکامل امور طبیعی به نهایت خویش رسید انسان به عنوان موجودی «طبیعی ـ روحی» تکوین می یابد. در او روحی که فاعل و موضوع تقسیم شده بود دوباره به هم پیوند می یابند؛ زیرا انسان از یک طرف وجودی طبیعی دارد و از طرف دیگر وجودی روحی. پس از تشکیل خانواده، روح فردی او از حدود ذهنش خارج شده و مبدل به روح عینی می شود. اولین صورت روح عینی خانواده است. بعد از آنکه فرزندان بالغ از خانواده جدا می گردند، روح از خانواده به صورت روحی اجتماعی که بزرگتر از خانواده است درمی آید و طی روند اجتماعی صورت نظام سیاسی یا دولت را به خود می گیرد و بدین ترتیب جامعه دولتمند می شود.

حرکت تکاملی و دیالکتیکی خداوند در فلسفۀ هگل:

فلسفۀ هگل خصلت همه خدایی (Pantheistisch) ویژۀ خویش را دارد. او بارها انکار می کند که عقیدۀ همه خدایی یا جهان خدایی او همان عقیدۀ وحدت وجودی معروف در تاریخ است. هگل برای روشن کردن منظور خود در کتاب دایره المعارف علوم، از اشعاری یاری می گیرد که «رویکرد: Ruckert، شرق شناس و شاعر بزرگ آلمانی) از اشعار مولوی الهام گرفته و به آلمانی برگردانده است.
نکته ای که قابل توجه است این است که حرکت تکاملی و دیالکتیکی خداوند در فلسفۀ هگل به صورت دایره وار انجام می گیرد؛ زیرا نخست در یک حرکت مستقیم هیچ گاه تکامل به پایان نمی رسد و تحقق نمی یابد، چون پس از هر مرحله ای مرحله ای دیگر پیش می آید. ولی در یک حرکت مدّور تحقق هدف تکاملی خداوند صورت می بندد. دوم اینکه خداوند به طور کامل هم در ابتدای جهان و هم در انتهای جهان وجود دارد. سوم اینکه خداوند وسیله و هدف تحقق خویش است. اصولاً در یک حرکت مدّور، تقدم و تأخر هدف و وسیله وجود ندارد. چهارم اینکه خداوند به طور جاویدان در حال حرکت و تحول است. اگر او لحظه ای از حرکت باز می ایستاد دیگر زنده نبود و دیگر وجود نداشت.

عقیدۀ هگل دربارۀ رابطۀ انسان و خداوند:

به عقیدۀ هگل، خداوند سراسر اندیشه است و اندیشۀ او خصلت منطق دیالکتیکی دارد. او موضوع اندیشۀ انسان است و اندیشۀ انسان نیز خصلت منطق دیالکتیکی دارد. به عبارت دیگر اندیشۀ ناب خداوند همان اندیشۀ ناب انسان، ولی عظیم تر از آن است. بنابراین انسان نمی تواند ادعا کند که: من خداوندم. اندیشۀ خداوند در سراسر عالم گسترده است، از جمله در وجود انسان. تنها اینهمانی ای که اندیشۀ انسان با اندیشۀ خداوند دارد این است که انسان آگاهی خداوند است. به بیان دیگر خداوند در اندیشۀ انسان، به خود آگاه می گردد. سراسر طبیعت متشکل از اندیشۀ خداوند است ولی طبیعت به خود آگاه نیست. اندیشۀ خداوند تنها در انسان، به خود آگاهی می یابد.
بیان عقیدۀ هگل دربارۀ رابطۀ انسان و خداوند به بیان عشقِ فکر خداوند در فلسفۀ اسپینوزا شباهت دارد که خداوند در عشق انسان، به خویش عشق می ورزد. البته اگر این عقیده را هگل بیان می کرد، می گفت که: عشق ما عشق خداوند نیست، بلکه عشق خداوند عشق ماست؛ زیرا به باور او دانشی که خداوند از خویش و جهان دارد، دانش ماست. خداوند بدون انسان موجود کاملی نبود، زیرا او دانشش را توسط ما دارد. هنگامی که اندیشۀ ما خود را به دانش مطلق ارتقاء می دهد، همان اندیشۀ خداوند است. از آنجایی که خداوند ذاتاً اندیشه است، یعنی خردی است که به خود دانش دارد، واقعیت اصلی خویش را در ما دارد. دانش خداوند عبارت است از دانش ناب ما از جهان، از خود و از خداوند. از این جهت واقعیت ما به عنوان اندیشه ای که به خویش دانش دارد همان واقعیت خداوند است. اگر ما زات خود و ارادۀ اخلاقی خویش را به درستی درک کنیم، آگاه می گردیم که ما در واقع ذاتاً همان هستیم که خداوند می باشد.

هدف و غایت هگل از نظر تاریخ:

هگل تاریخ را جدی می گرفت. بر خلاف کانت که تصوّر می کرد می تواند صرفاً به پشتوانۀ مبانی فلسفی بگوید که طبیعت انسان چیست و همیشه چگونه باید باشد. هگل سخن شیلر را قبول داشت که می گفت تمام بنیادهای وضع بشر ممکن است از یک عصر تاریخی به عصر دیگر تغییر کند. تصوّر دگرگونی و تحول در سراسر تاریخ، در جهان بینی هگل دارای جنبۀ بنیادی است. فریدریش انگلس در نگاهی به گذشته، دربارۀ اهمیت هگل در افکار خودش و همکارش کارل مارکس، چنین می نویسد:
«وجه تمایز طرز فکر هگل از همۀ فیلسوفان دیگر، شمّ تاریخی استثنایی نهفته در شالودۀ تفکر وی بود. صرف نظر از اینکه شکل به کار گرفته شده چقدر انتزاعی و ایده آلیستی باشد، سیر تحول اندیشه های او همواره موازی با سیر تحول تاریخی جهان است و حتی فرض بر این است که دومی برهانی برای اولی است».
نکته ای که از گفتۀ انگلس برمی آید این است که وقتی اهمیت تأثیر هگل را در مارکس و خودش ارزیابی می کند، مقام نخست را به شمّ تاریخی هگل اختصاص می دهد. هگل کتاب فلسفۀ تاریخ را صرفاً خلاصه ای تاریخی حاوی رئوس مطالب نمی پنداشت. کتاب او اثری فلسفی است، زیرا از وقایع تاریخی به عنوان مادۀ خام استفاده می کند و می خواهد از آن وقایع فراتر برود. هگل خود گفته است که: «فلسفۀ تاریخ معنایی جز سنجش اندیشمندانۀ آن (یعنی تاریخ) ندارد.» البته این ممکن است تعریف خود او باشد، ولی تصوّر کافی و وافی به دست نمی دهد که هگل در کتاب فلسفۀ تاریخ می خواهد چه کند. آنچه در تعریف هگل نیامده، مقصود و نیّت اوست مبنی بر اینکه سنجش اندیشمندانۀ تاریخ باید ارائۀ مواد خام به عنوان بخشی از یک فرایند عقلی تحول و تکامل باشد تا معنای تاریخ جهان بدین ترتیب آشکار شود. هگل در مقدمۀ کتاب فلسفۀ تاریخ، نظر خود را دربارۀ جهت و مقصد سراسر تاریخ بشر با این عبارت به وضوح بیان می کند: «تاریخ جهان هیچ چیز نیست مگر پیشرفت آگاهی از آزادی.» این جمله درونمایۀ کل کتاب و حتی می توان گفت خلاصه و چکیدۀ درونمایۀ کل اندیشۀ هگل است.

تاریخ فلسفه از نظر هگل:

تاریخ فلسفه از نظر هگل، تاریخ تکامل اندیشۀ فلسفی است و فلسفۀ تاریخ فلسفه، پرداختن اندیشه به حرکت و تحول و تکامل خود طی تاریخ است. روح دائماً در جهت شناخت خویش گام برمی دارد. اعمال موضوع ساز روح، صوّر خودشناسی او می باشند؛ زیرا روح به عنوان فاعل اندیشه ای که در حال خودشناسی است با موضوعی که می شناسد رابطه برقرار می سازد. هیچ عمل موضوع سازی نیست که صورتی از خودشناسی روح نباشد و هستی ای وجود ندارد که موضوع شناخت روح قرار نگرفته باشد. به بیان دیگر هر هستی ای که اندیشه می شناسد، هستیِ اندیشیده شده است. از این رو تاریخ فلسفه، تاریخِ اندیشۀ اندیشه است. اندیشه طی تاریخ خود، خود را می شناسد. از این رو جهت تاریخ اندیشه، تاریخ آزادی اندیشه است.

رابطۀ فلسفۀ هگل با دین:

رابطۀ فلسفۀ هگل با دین از اولین مرحله تا پایان فعالیت فلسفی اش به وضوح آشکار است. هیچ جا در مسیر اندیشه اش این رابطه قطع نگردیده و در پایان شکل عظیمی نیز به خود گرفته است. اندیشۀ هگل اساساً اندیشه ای دینی است. فلسفۀ او دینی است که ذات خویش را از طریق اندیشیدن درک می کند. هنگامی که هگل از مراحل گوناگون جهان صحبت می کند، در ضمن آن دربارۀ خدا سخن می گوید؛ زیرا جهان مراحل تکامل امر مطلق یا خداوند است و خداوند هستی دیگری غیر از آن هستی که در این تکامل نمایان می گردد ندارد. با وجود آن، مفهوم دین در فلسفۀ او به معنای محدود آن، یعنی آگاهی یک شخص مؤمن به خدا به جای خود باقی می ماند.
هگل به تندی با عقیدۀ جدایی دانش و ایمان معارضه می کند. به باور او موضوع هر دو یکی است ولی ایمان، خداوند را به صُوّر دیگری تصوّر می کند که متفاوت با دانش است؛ و منظور از دانش در اینجا، دانش فلسفی و علمی به طور کلی است. چنین صُوّری طی تاریخ، احساسی دینی به صورتی ناب درمی آیند و در ادیان وحیانی به مفهوم نزدیک می شوند ولی صُوّر دینی در حیطۀ دین به صورت مفهوم درنمی آیند.

حملۀ هگل به دین:

آماج حملۀ هگل هر دینی است که در فطرت آدمی تفرقه و ستیز برمی انگیزد، او می گوید این امر، عاقبت هر دینی است که انسان را از خدا جدا می کند و خدا را فراسوی جهان انسان قرار می دهد. به عقیدۀ او این تصوّر از خدا در واقع حاصل فرافکنی یکی از جنبه های فطرت انسانی است. آنچه آگاهی اندوهبار نمی فهمد این است که صفات روحانی خداوند که او سر پرستش بر آستانش می ساید، در واقع صفات خود اوست. به این دلیل است که باید گفت آگاهی اندوهبار، نفسِ از خود بیگانه است: او فطرت ذاتی خویش را به جایی فرافکنده که تا ابد دستش به آن نمی رسد، و دنیای واقعی که جای زندگی خود اوست در تقابل با آن، فلاکت بار و ناچیز و بی مقدار به نظر می رسد.
کسی که بدون مطالعۀ دیگر نوشته های هگل، بحث او را از آگاهی اندوهبار بخواند، ممکن است بپندارد که حملۀ او متوجه همۀ دینهاست، یا دست کم یهودیت و مسیحیت و سایر ادیانی که اساسشان تصوّر خدا به عنوان موجودی متمایز از جهانِ انسانهاست. ممکن است به نظر برسد که او منکر وجود چنین خدایی است و دلیل اعتقاد ما را به خدا، فرافکنی صفات ذاتی خودمان جلوه می دهد. در این صورت، فقط وحدت وجود یا همه خدایی یا آنگونه از انسانگرایی که خود انسانیت را ربوبی می داند، از این محکومیت برکنار خواهد ماند. با این حال، هگل به مرور نظرش را دربارۀ دین و خدا تغییر داد. او در نوشته های دیگرش، از جمله فلسفۀ تاریخ و حتی در یکی از بخش های بعدی پدیدارشناسی، نظری به مراتب مثبت تر نسبت به مسیحیت پرستان ابراز کرد. آیا هگل، همانگونه که به ظاهر سازش کرد و از ارزش و اعتبار نظر حاد خویش نسبت به دولت کاست، در این مورد نیز در نوشته های بعدی، نظریات تند و ریشه ای خود را نسبت به دین از ارزش و اعتبار انداخت؟

جایگاه تجربه در باورهای فلسفی هگل:

یکی از پرسشهای بنیادی هگل اعتبار تجربه است. به گمان او، تجربه سرآغاز شناخت است، اما راه جستن به ذات باری تعالی و دیگر واقعیتهای فراطبیعی متضمن درگذشتن از محسوسات است. به باور هگل، ارج و اعتبار هر علمی در اتکای صرف آن به داده های تجربی نیست بلکه در اعتبار عقلی مفاهیم آن است. هگل علو اندیشه و لطافت طبع کپلر را می ستاید که برای بیان و اثبات قوانین کیهانی خود به دانش نظری پای بند ماند. حال آنکه به گفتۀ او «نیروی به اصطلاح جاذبۀ نیوتن» با اتکا به برهانهای ریاضی و سود جستن از استقرا به دست آمده و از همین رو در چشم او بی ارج و قرب است. هگل از فلسفه و فرهنگ انگلیسی بیزار بود و در آن به دیدۀ تحقیر می نگریست. به عقیدۀ او فقط طبع انگلیسی و امثال نیوتن و لاک قادر به فهم فلسفۀ تجربی هستند. او حتی کوشید با تردستی های خاص خود نادرستی روش نیوتن را در «محاسبۀ مقادیر بی نهایت کوچک» نشان دهد. در یک کلام، علوم طبیعی به عقیدۀ هگل قادر به مشخص کردن موضوع و روش بررسی های خود نیستند و باید به بخشی از علم کلی تری که همان دانش فلسفی باشد، تبدیل شوند. دانش های پوزیتیو مقدمه اند و نه بنیاد. بنیاد فلسفه است که به دنبال توضیح این یا آن داده جزئی طبیعت نمی گردد بلکه هدف آن به دست دادن توضیحی عالی تر از توضیح علمی است که همیشه جنبه صوری دارد.

تعریف روح آزاد و خردمند در آثار هگل:

به عقیدۀ هگل، خِرَد بر تمام عالم از جمله بر تاریخ جهان حاکم است. خِرَد جوهر عالم است؛ آن هم به صورت قدرتی که اشیاء را به حرکت درمی آورد؛ و هم به صورت ماده و هم به صورت امور و اشیاء. روح خردمندی که حاکم بر عالم است هیچ ماده ای را خارج از خود ندارد و دارای هیچ نیرویی بیرون از خویش نیست. او همه چیز را از خود به وجود آورده و همه چیز را به حرکت می آورد. خردمندی انسان حاصل خارج شدن از بی واسطگیِ محسوس او و نفی آن و در نتیجه برگشت به خود است. انسان همان چیزی است که خود از طریق فعالیت خویش می سازد. چیزی که انسان به خاطرش خود را می سازد تا روح، اندیشمند یا خردمند باشد، همان ذات آزاد است. روح به طور ذاتی آزاد و به صورت ناب اندیشه است. انسان باید تلاش کند دارای چنین روحی باشد. روح به صورت اندیشه خود را در منطق نمایان می سازد. اما این صورت روح یا اندیشۀ منطقی به صورت انتزاعی و تجریدی است نه واقعی. روح به صورت واقعی در صحنۀ تاریخ جلوه می کند. تاریخِ جهان، توسعۀ پیشروندۀ آزادی است.
هگل فیلسوف آلمانی قرن 19 در سال 1830 میلادی به پاس مقام شامخ خود، به ریاست دانشگاه برلین انتخاب شد. سال بعد، در سن شصت و یک سالگی، ناگهان بیمار شد و فردای آن روز در خواب درگذشت. یکی از همکارانش بعد از مرگ او نوشت: «چه خلأ وحشتناکی! او سنگ زیر بنای دانشگاه ما بود».

سنگ قبر هگل:
قبر هگل آلمانی

منابع متن:
1. کتاب هگل، اثر پیتر سینگر (Peter Singer)، ترجمۀ دکتر عزت الله فولادوند، تهران: انتشارات طرح نو، 1379.
2. کتاب فلسفۀ هگل، اثر ابوالقاسم ذاکرزاده، تهران: انتشارات الهام، 1388.
3. کتاب جدال علم و فلسفه در اندیشۀ مارکس، اثر نادر انتخابی، تهران: انتشارات هرمس، 1383.

دیدگاه خود را بنویسید: