کارل مارکس فیلسوف خداناباور آلمانی

کارل مارکس

کارل مارکس فیلسوف خداناباور آلمانی یهودی زاده ای بورژوا بود از شهری عمدتاً کاتولیک، درون کشوری که مذهب رسمی اش پروتستانیسم انجیلی بود. وی به مثابۀ شخصی بی خدا (خداناباور: Atheism) و بی وطن جان سپرد، فردی که زندگی اش را وقف پیش بینی سرنگونی بورژوازی و نابودی دولت – ملتها کرد. او با دوری اش از مذهب، طبقه، و شهروندی، تجسم همان بیگانگی بود که آن را به مثابۀ بلایی می دانست که سرمایه داری بر بشر نازل کرده بود.

نام نقاش: جان جیبز ادوین مایال
تاریخ خلق نقاشی: سال 1920 میلادی
ملیت هنرمند: مایال از نقاشان و عکاسان مشهور انگلیسی بود.
رسانه: رنگ روغن
محل نگهداری تابلو: نامشخص

پرترۀ مارکس، 1875 میلادی:
کارل مارکس فیلسوف

کارل مارکس، تولد، دانشگاه، روزنامه نگاری، ازدواج:

کارل مارکس در 5 مه 1818 در شهر تریر (Trier) در راینلند (Rhincland) پروس به دنیا آمد. پدر و مادرش، هاینریش (Heinrich) و هنریتا (Henrietta) در اصل یهودی بودند، اما برای اینکه اشتغال هاینریش به وکالت را آسانتر کنند اسماً پروتستان شدند. کارل، دومین فرزند از هشت فرزند خانواده بود. خانوادۀ او چندان ثروتمند نبود، اما زندگی راحت و آسوده ای داشت. آنها دربارۀ دین و سیاست نظراتی آزادی خواهانه داشتند اما رادیکال نبودند.
زندگی فکری مارکس شروع خوبی نداشت، وی در هفده سالگی برای خواندن حقوق به دانشگاه «بن» رفت. هنوز یک سالی نگذشته بود که به خاطر باده گساری به زندان افتاد و در دوئل جراحتی سطحی برداشت. کارل در آن دوران برای عشق دوران کودکی اش «ینی فون وستفالن: Jenny von Westphalen» اشعار عاشقانه می سرود. پدرش خیلی زود از دست لات بازیهای کارل کلافه شد و تصمیم گرفت او را به دانشگاه جدی تر برلین بفرستد.
در برلین علایق مارکس بیش از گذشته رنگ و بوی عقلی به خود گرفت و مطالعاتش از حقوق به فلسفه متمایل شد. پدرش از این بابت خوشحال نشد و در نامۀ سرزنش آمیزی به او نوشت: «انحطاط در جامعۀ فضلا با موهای ژولیده به جای انحطاط شادنوشانه نشسته است». اما آنچه مارکس را واداشت دربارۀ شغل آینده اش جدی تر فکر کند، مرگ پدرش بود نه سرزنشهای او! زیرا بدون درآمد پدر، خانواده نمی توانست برای مدتی نامحدود مخارج مارکس را بر دوش بکشد. پس مارکس به امید تدریس در دانشگاه، کار روی تز دکترای خود را شروع کرد. تز او دربارۀ موضوعی گرد و خاک گرفته و فاضلانه بود، یعنی «مقایسۀ اختلافهای فلسفۀ دموکریتوس و اپیکوروس». تز در سال 1841 تقدیم دانشگاه شد و پذیرفته شد، اما از مارکس برای تدریس در دانشگاه دعوت نشد.

مارکس، 1861 میلادی:
مارکس فیلسوف خداناباور آلمانی

بعد از توفیق نیافتن مارکس در ورود به کرسی استادی دانشگاه، او به روزنامه نگاری علاقه مند شد و در مورد مسائل اجتماعی، سیاسی و فلسفی برای نشریۀ لیبرال تازه تأسیس روزنامۀ راین قلم زد. مقاله های مارکس مورد ستایش قرار گرفت و ارتباطش با این روزنامه به اندازه ای گسترده شد که وقتی در سال 1842 سردبیر روزنامه استعفا کرد، مارکس اولین کسی بود که برای جانشینی او به ذهن همه می آمد. دوران سردبیری وی کوتاه بود، بی آنکه خودش در این باره مقصر باشد. افزایش علاقۀ مردم به روزنامۀ راین باعث شد تا توجه سانسورچیان دولت پروس نیز به آن جلب شود. آنها سلسله مقالات مارکس دربارۀ فقر تاکداران موزل (Mosellc) را بسیار آتشین و تحریک آمیز می دانستند و سرانجام دولت تصمیم گرفت روزنامه را تعطیل کند.
مارکس دربارۀ تعطیل شدن روزنامه به یکی از دوستانش نوشت که دولتیان آزادی مرا به من بازگردانده اند. او از این بابت متأسف نبود. مارکس که از چنگ وظایف سردبیری خلاص شده بود، تصمیم گرفت تا به مطالعۀ انتقادی فلسفۀ سیاسی هگل بپردازد. همچنین او کاری فوری تری هم داشت، یعنی می خواست با «ینی» دختر «بارون فون وستفالن» که از هواداران سوسیالیستهای آرمانشهری بود ازدواج کند. آنها از مدتها قبل یکدیگر را دوست داشتند و در آن زمان از نامزدی آنها هفت سال می گذشت و دیگر هنگام ازدواجشان فرا رسیده بود. آنها در سال 1843 با هم ازدواج کردند و تا پایان عمر، با احترام و محبت با هم زندگی کردند.

رابطۀ سرد مارکس با خانواده اش:

خوشا به حال کسی که خانواده ای ندارد… کارل مارکس اینگونه در نامه ای به فریدریش انگلس در ژوئن 1854 از فرط دلتنگی می نالد. وی در آن زمان 36 ساله بود و مدتها بود که پیوندهای خانوادگی را بریده بود. پدرش، سه برادرش و یکی از پنج خواهرش مرده بودند. یکی دیگر از خواهرها دو سال بعد جان سپرد و آنها که باقی مانده بودند کاری با او نداشتند. روابطش با مادر سرد و غیر صمیمانه بود، نه چون مادرش چنان بی ملاحظه بود که آنقدر عمر کند که وارث یاغی را از میراثش دور نگه دارد.
مارکس، این آلمانی میانه حالِ محترم ممکن است برای توده های تحت ستم نمایندۀ عجیب و غریبی به نظر برسد، لیکن وضع نمادین او خودش را متعجب نمی کرد، چرا که اعتقاد داشت افراد بازتاب دنیایی هستند که در آن مقیم اند. دخترش اله نور (Eleanor) نوشته است: «او قصه گویی بی همتا و درخشان بود، شنیده ام عمه هایم می گویند هنگامی که پسر بچه ای بود با خواهرانش بسیار ظالمانه رفتار می کرد و وادارشان می کرد که اسبش شوند و آنها را با سرعت تمام در «مارکسوسبرگ» در «تریر» می دواند، و از این بدتر اصرار می کرد کیک هایی را بخورند که او با خمیر کثیف و دستهای کثیف تر درست کرده بود. ولی آنها اسب شدن و خوردن کیک ها را بدون اکراه قبول می کردند، زیرا کارل به پاداش خوبی هایشان برایشان قصه می گفت.» در سالهای بعد هنگامی که خواهران ازدواج کردند و خانمهای محترمی شدند، کمتر نسبت به این کس و کار خود (مارکس) نرمش نشان می دادند.
کوشش مارکس برای بریدن از تأثیر خانواده، مذهب، طبقه، و ملیت هرگز به تمامی موفقیت آمیز نبود. وی تا پایان عمر همان پسر ولخرج باقی ماند. او نامه های پر تقاضا به عموهای ثروتمندش می نوشت و برای اقوام دوری که ممکن بود کم کم به فکر نوشتن وصیت نامه بیفتند خود شیرینی می کرد. هنگامی که کارل جان سپرد، عکسی از پدرش در جیب بغلش پیدا شد که این خود نشان می دهد که او نتوانسته بود خانواده اش را به فراموشی بسپارد. این عکس را در تابوت مارکس نهادند و به همراه جسد وی به خاک سپردند.

اله نور، دختر مارکس:
اله نور دختر کارل مارکس

پایان زندگی مارکس در رنج و تنهایی:

غم و اندوه شخصی مارکس در سالهای پایانی عمر، رضایت خاطری را که ممکن بود افزایش شهرت برایش به همراه آورد، تیره و تار ساخت. ینی و لورا، دختران بزرگ مارکس، ازدواج کردند و صاحب فرزند شدند، اما هیچ کدام از سه فرزند لورا بیش از سه سال زنده نماند. بچۀ اول ینی هم هنوز نوزاد بود که مُرد، اما ینی پنج فرزند دیگر به دنیا آورد که همۀ آنها به جز یکی به سنین بلوغ رسیدند. در سال 1881 همسر دلبند مارکس که چند سالی از او بزرگتر بود، بعد از یک بیماری طولانی از دنیا رفت. مارکس دیگر ناخوش و تنها شده بود. در سال 1882 دخترش ینی، به سختی مریض شد و در ژانویۀ 1883 درگذشت. مارکس هیچ وقت از اندوه مرگ او کمر راست نکرد. کارل مارکس، سرانجام بعد از سپری کردن عمری پربار و تأثیر گذار، در 14 مارس 1883 بر اثر بیماری ذات الریه از دنیا رفت و در گوشۀ پرتی در گورستانهای «هایگیت»، در قطعه ای که همسرش پانزده ماه قبل در آنجا دفن شده بود، به خاک سپرده شد. تنها یازده سوگوار در مراسم خاکسپاری او شرکت داشتند. انگلس، در خطابۀ تدفین، او را نابغه ای انقلابی خواند که منفورترین و رسواترین مرد زمانۀ خود شده بود. انگلس در آن مراسم پیش بینی کرد که نام و کار او در گذر دورانها باقی خواهد ماند.

ینی و لورا، دختران مارکس، 1858 میلادی:
ینی و لورا فرزندان مارکس

از فرزندان مارکس، چهار فرزند پیش از او مردند و دو فرزند باقی مانده هر دو خودکشی کردند. تنها عضو خانواده که از بلا گریخت، «فردی دموت» بود که به آرامی در شرق لندن زندگی و کار می کرد. او در 28 ژانویۀ 1929 در هفتاد و هفت سالگی بر اثر حملۀ قلبی درگذشت. هیچ کس گمان نبرد که شاید فردی، پسر مردی باشد که چهره و نامش برای تمام دنیا آشناست. در دهۀ 1970 میلادی، پژوهشگرانی به این نتیجه رسیدند که «هلنه دموت»، دایۀ کودکان خانوادۀ مارکس، در سال 1851 از مارکس باردار شده و پسری به نام «فردی» را در لندن به دنیا آورده است. البته عده ای از محققان در مورد نسبت فرزندی این پسر با مارکس شک دارند و معتقدند که مارکس با دایۀ فرزندانش هیچ رابطه ای نداشته است یا اگر داشته، از او فرزندی بر جای نگذاشته است.

مارکس و دخترش ینی، 1864 میلادی:
ینی دختر زیبای کارل مارکس

نخستین آشنایی های مارکس با فلسفۀ هگل:

تحول فکری مارکس در دانشگاه بزرگ و پر آوازۀ برلین آغاز شد. او با اینکه دانشجوی حقوق بود، به مطالعۀ فلسفه، هنر و تاریخ بیش از حقوق دلبستگی نشان می داد و در عرصۀ شعر نیز طبع آزمایی می کرد، اما زود از شعر و شاعری دست کشید. کارل در آغاز چندان به هگل فیلسوف آلمانی قرن 19 میلادی توجهی نداشت، زیرا وی را اندیشه گری محافظه کار و مدافع سلطنت خودکامۀ پروس می انگاشت. در نامه ای به پدرش نوشت: «قطعاتی از فلسفۀ هگل را خوانده بودم و آهنگ مطنطن و مضحک آن به مذاقم خوش نمی آمد.» مارکس در جست و جوی راه برون رفت از بن بست فکری خود به هگل روی آورد. رهیافت هگل دربارۀ آنچه هست و آنچه باید باشد به او کمک کرد تا خود را از قید و بند متافیزیک فیخته رها سازد. هگل در پیشگفتار عناصر فلسفۀ حق می گوید: «این اثر، در مقام نوشته ای فلسفی، باید خود را تا حد ممکن از وظیفه نمایاندن دولت به گونه ای که باید باشد، دور کند. وظیفۀ فلسفه، فهم آنچه هست است، زیرا آنچه هست، خِرَد است. هر فردی به هر صورت، فرزند زمان خویش است. به همین ترتیب، فلسفه، همان زمانۀ فلسفه است به صورتی که در اندیشه فهمیده شده است. این تصوّر که فلسفه ای می تواند از جهان معاصر خود فراتر رود، به همان اندازه ابلهانه است که تصوّر کنیم فردی می تواند از فراز زمانۀ خود یا از فراز (شهر) رودس بپرد. اگر نظریۀ او، به واقع از زمانۀ او فراتر رود، اگر این نظریه برای خود دنیایی بدان گونه که باید باشد، بسازد، این نظریه بی گمان وجود خواهد داشت، اما تنها در عقاید آن فرد (یعنی) فضایی انعطاف پذیر که در آن تخیل می تواند هرچه را که مایل است، بسازد».
توجه هگل به واقعیت موجود، مارکس را به این نتیجه رساند که هم و غم خود را صرف فهم امر واقعی و موجود سازد و به جست و جوی ایده در خود واقعیت برآید. ادوارد گانز، راهنمای خوبی برای آشتی دادن مارکس با هگل بود. وی که از شاگردان محبوب هگل به شمار می آمد و در دانشگاه برلین استاد فلسفۀ حقوق بود، در برابر انبوه مستمعان پرشوری که در جلسات درس او حاضر می شدند فلسفۀ حقوق استاد خود را با اندکی رنگ و لعاب سن سیمونی تدریس می کرد و میراث انقلاب فرانسه را می ستود. گانز جنبه های محافظه کارانۀ فلسفۀ هگل را برنمی تافت و می گفت برخلاف باور هگل و گروهی از مریدان واپسگرایش، دولت پروس مظهر تحقق ایده (مثال) بر روی زمین نیست. چنین تفسیری از فلسفۀ هگل به مذاق مارکس که تا آن زمان فلسفۀ هگل را چون آموزۀ رسمی دولت پروس تلقی می کرد، خوش می آمد. یکی دیگر از پیروان ليبرال مشرب هگل که در دوران دانشجویی مارکس بر او تأثیر گذاشت، هِفتر، استاد آیین دادرسی مدنی و کیفری بود.
مارکس پس از آشنایی با فلسفۀ هگل تصمیم گرفت استواری آن را در بوتۀ نقد بیازماید. منظور وی این بود که ببیند آیا فلسفۀ هگل نیز چون رهیافتهای حقوقی کانت و فیخته در برابر واقعیت رنگ می بازد یا نه. حاصل این عیارسنجی رساله ای بود به شکل گفتگو به نام «كله آنت: Cleanthe» یا نقطه شروع و پیشرفت ضروری فلسفه. از این گفتگو که گویا مارکس با الهام از رسالۀ دیوید هیوم «گفتگوهایی دربارۀ دین طبیعی» نوشته، اثری بر جای نمانده است. هدف مارکس در این نوشته، رازگشایی از فلسفۀ کله آنت (کلئانتس)، یکی از بزرگان مکتب رواقی (۳۳۱-۲۳۱ پیش از میلاد مسيح) بود، اما ورای این کند و کاو در تاریخ فلسفه به دلمشغولی وسواس گونه اش یعنی فلسفه هگل بازگشت. در این باره به پدرش نوشت: «گفت و گویی تأليف کردم در ۲۴ فرم چاپی (۲۸۰ صفحه): کله آنت یا نقطه شروع و پیشرفت ضروری فلسفه. در این اثر علم و هنر که هر یک به سویی رفته بودند، به نوعی با هم یگانه شده اند و من با سرزندگی به خود اثر (فلسفه هگل) حمله کردم و این نوشته که به خاطر آن اندکی با علوم طبیعی، شلینگ، و تاریخ آشنا شده ام، این عزیز دل من، که در شبان مهتابی او را نوازش کرده ام، این پری فسونکار مرا به آغوش دشمن می اندازد.» افتادن مارکس به آغوش دشمن (فلسفۀ هگل) منجر به آشنایی او با هگلیان جوان شد. در سال ۱۸۳۷، هنگامی که در پی تلاشهای نافرجامش جهت تأسيس نظام تازه ای در فلسفه حقوق، خسته و بیمار در دهکدۀ استرالو در حومۀ برلین استراحت می کرد به عضویت «باشگاه دکترها» که از محافل هگلیان جوان بود، درآمد. خود او در این باره می نویسد: «در مدت بیماری، تمام نوشته های هگل و شاگردان او را خوانده بودم. در پی دیدارهای مکرری که در استرالو با دوستانم داشتم، خود را عضو باشگاهی از دکترها یافتم که چند مدرس آزاد دانشگاه و نيز صمیمی ترین دوست برلینی من، دکتر روتنبرگ در آن عضوند. در بحثهای اینجا چه دیدگاههای متناقضی که طرح نمی شود و من بیش از پیش به این فلسفۀ امروز که فکر کرده بودم از آن بپرهیزم، دل می بندم…». «باشگاه دکترها» محل گردهمایی رادیکال مشرب ترین پیروان هگل بود. برونو بائر، مدرس آزاد الهیات در دانشگاه برلین، که از هگلیان کهن کیش گسسته بود، رهبر فکری باشگاه به شمار می آمد.

حضور مارکس در روزنامۀ راین و مبارزه با سانسور:

مارکس پس از اخذ دکترای فلسفه در سال ۱۸۴۱، به تریر، زادگاهش بازگشت. کارزار پردامنۀ مقامات دولت بر ضد روشنفکران نواندیش که با پاکسازی هگلیان جوان از دانشگاهها همراه بود و به بیکاری برونو بائر که در این دوره از دوستان نزدیک مارکس محسوب می شد، انجامید، سبب شد که او فکر تدریس در دانشگاه را رها کند. مارکس پس از مدتی به «بن» رفت و پا به پای پژوهشهای فلسفی که مهم ترینشان طرح رساله ای دربارۀ زیبایی شناسی هگل به منظور تصفیه حساب با رمانتیکها بود، به مقاله نویسی در نشریه های هگلیان جوان روی آورد. نخستین مقاله مارکس که به سندی دربارۀ مقررات جدید سانسور در پروس مربوط می شد، در سالنامه های آلمانی به چاپ رسید، اما این شماره نشريه بلافاصله توقیف شد. مقاله یادشده در سال ۱۸۴۳ در «آنکدوتا» نشریه ای که روگه در سوئیس تأسیس کرده بود، تجدید چاپ شد. مارکس همچنین سلسله مقاله هایی در همین زمینه در روزنامۀ راین منتشر ساخت. روزنامۀ راین در آغاز سال ۱۸۴۲ در «کلن» شروع به کار کرد و بیشتر همکاران آن از هگليان جوان بودند. افرادی مانند: آدلف روتنبرگ، فریدریش انگلس، موسس هس، برونو بائر، کارل کوپن. مارکس اندک زمانی پس از آغاز همکاری با روزنامۀ راین، به سردبیری آن برگزیده شد و در فاصله اکتبر ۱۸۴۲ تا مارس ۱۸۴۳ که روزنامۀ راین توقیف شد، سرپرستی آن را به عهده داشت.

مارکس، 1875 میلادی:
پرتره کارل مارکس در زمان پیری

نگاهی به نخستین مقاله های مارکس دو نکته را در زمینۀ تحول فکری او آشکار می کند. نخست اینکه، مارکس در مقاله های خود ضمن محکوم کردن سانسور و دفاع از آزادی مطبوعات به مسائل کلی تری چون سرشت دولت و یا بنیاد نظری آزادی نیز بی توجه نبوده است. در نامه ای به روگه (۵ مارس ۱۸۴۲) نوشت: «مقالۀ دیگری که قصد داشتم به سالنامه های آلمانی بدهم، نقدی است از حقوق طبیعی هگل در رابطه با قانون اساسی داخلی. لب کلام آن حمله ای است به سلطنت مشروطه، پدیدۀ دورویه ای که هر رویۀ آن مخالف دیگری عمل کرده و یکدیگر را خنثی می کنند.» نکتۀ دوم این است که درگیر شدن مارکس در مباحث مشخص اجتماعی منجر به گسترش افق دید او شد. درست است که روزنامه نگاری در کار نگارش طرحهای فلسفی مارکس وقفه انداخت، اما در نهایت، حضور در آوردگاه پیکارهای سیاسی و اجتماعی تحول اندیشۀ فلسفی او را شتاب بیشتری بخشید. مارکس سالها بعد در پیشگفتار درآمدی بر نقد اقتصاد سیاسی، مقاله های خود در روزنامۀ راین را نخستین گامهایش به سوی سوسیالیسم خواند. مارکس در مقاله های خود سانسور را «نقد رسمی» تعریف کرد و پیامدهای فرهنگ ستیزانۀ سانسور را که به یکرنگی عقیدتی می انجامد، به باد انتقاد گرفت و نوشت: «تنوع مسحور کننده و غنای بی حد و حصر طبیعت را ستایش می کنید. از گل سرخ نمی خواهید که بوی بنفشه بدهد. حال، چگونه می خواهید که غنی ترین پدیدۀ ممکن، یعنی روح، فقط به یک شکل وجود داشته باشد؟ طنزنویس ام اما قانون دستور می دهد که مطالب جدی و عبوس بنویسم، جسورم، اما قانون دستور می دهد که لحني خاضعانه اختیار کنم. خاکستری بر روی خاکستری، این است رنگ مجاز آزادی».
صرف نظر از محکومیت سانسور از دیدگاهی اخلاقی، مارکس در چارچوب واژگان هگلی نشان میدهد که سانسور با سرشت دولت ناهمساز است. وجود مطبوعات آزاد به عقیدۀ وی شرط ضروری انطباق دولت با مفهوم خود است. مطبوعات آزاد تجسم فرهنگ و پیوند اخلاقی میان فرد و دولت و آیینۀ معنوی روح مردم اند. مارکس در مقاله های خود میان حقوق واقعی و دولت واقعی یعنی حقوق و دولتی که با مفاهیم خود منطبق هستند و قوانین و نهادهایی که فقط ارزش صوری دارند، تمایز قائل شد. این تمایز خاستگاه روشن هگلی دارد، زیرا به عقیدۀ هگل حق و دولت، هر زمان که تحقق آزادی نباشند، با مفهوم و یا ذات دولت و حق در تناقض می افتند و به همین دلیل نیز دیگر نمی توان آنها را حق و با دولت واقعی تلقی کرد، حتی اگر با پشتیبانی زور، سیادت خود را اعمال کنند. از همین رو، به گفتۀ مارکس: «سانسور و بردگی را هرگز نمی توان قانونی کرد، حتی اگر هزار بار هم به صورت مادۀ قانون تصویب شوند»، زیرا: «آزادی چنان برای انسانها حیاتی است که حتی دشمنان آزادی نیز در عین مبارزه با آن به این حقیقت واقفند».
به گمان مارکس، سانسور مطبوعات در نهایت به زیان خود دولت تمام می شود، زیرا سانسور سبب می شود که حکومت فقط صدای خود را بشنود و از آنچه در ذهن و روان مردم می گذرد، بی خبر بماند. ماركس گذشته از مقاله هایی که در دفاع از آزادی مطبوعات نوشت به مسائل مشخص اجتماعی نیز توجه داشت. برای نمونه، می توان به دو مقاله او درباره طرح قانون طلاق، پنج مقاله دربارۀ قانون مربوط به دزدی چوب و یا نوشته هایی که دربارۀ وضعیت دهقانان درۀ رود موزل در روزنامۀ راین به چاپ رساند، اشاره کرد. مجلس قانونگذاری راین، با تصویب قانونی دربارۀ دزدی چوب، حق عرفی و دیرینۀ دهقانان را که به آنان اجازه می داد درختان و چوب های خشک جنگلی را برای استفادۀ شخصی خود جمع کنند، لغو کرد. بدین ترتیب، آنچه تا دیروز حق دهقانان بود، یکباره به جرم تبدیل شد. مارکس در مقاله های خود از حقوق عرفی دهقانان دفاع کرد و هشدار داد که مجلس با تصویب این قانون، قدرت و اعتبار دولت را تضعیف می کند، زیرا بدین ترتیب دولت را به صورت ابزاری در خدمت منافع خصوصی زمین داران درمی آورد، حال آنکه دولت باید مدافع منافع عمومی جامعه باشد.

پول و ثروت در فلسفۀ مارکس:

پول از نظر مارکس موضوعی فلسفی است. پول، حدود قدرت هر کس را تعیین می کند. پول وفاداری را به بی وفایی، عشق را به نفرت، نفرت را به عشق، فضیلت را به شرارت، شرارت را به فضیلت، خدمتکار را به ارباب، ارباب را به خدمتکار، حماقت را به هوش، و هوش را به حماقت تبدیل می کند. به گفتۀ مارکس، پول مظهر جهانی وارونه است. این وارونگی، وارونگی صوری نیست بلکه در جهان واقع است که پول به وارونگی و تباهی ارزشها می انجامد. تحلیل این وارونگی نیازمند بررسی های تجربی و بازآفرینی نظری و مفهومی پردامنه ای بود. برخی از مایه های طرح شده در نوشته های دوران جوانی مارکس در نوشته های بعدی او ظاهر شدند. برای نمونه می توان به تقابل میان ثروت مجرد و ثروت راستین انسانی اشاره کرد که در مبانی نقد اقتصاد سیاسی (گروندريسه) نیز تکرار شده است.
تحلیل پول همچنین مسئلۀ ادراک و پرسش عام تر جایگاه و کارکرد انتزاع را در اندیشه بشر طرح کرد. مارکس با تأمل در نقش انتزاع در فرایند اندیشه، بار دیگر به مسئلۀ فلسفه و نحوۀ درک واقعیت توسط آن بازگشت. بررسی ها و مقایسه های مارکس میان بازنمایی های اقتصادی و دینی او را به درک شهودی این نکته رهنمون ساخت که همۀ این بازنمایی ها خاستگاه مشترکی دارند و این نکته ای است که مارکس یک سال پیش از دست نوشته های 1844 در ایدئولوژی آلمانی به شکلی روشن بیان کرد.

تعریف تاریخ از نگاه فلسفی مارکس:

در نگاه فلسفی مارکس به تاریخ، انسانها باید به نحوی گذران زندگی کنند که قادر باشند «تاریخ بسازند». اما زندگی پیش از هر چیز مستلزم خوردن و نوشیدن، مسکن داشتن، پوشیدن و چیزهای دیگر است. بنابراین نخستین کنش تاریخی، تولید وسایل ارضای این نیازها، تولید خود زندگی مادی است و در واقع این اقدام تاریخی، شرط اساسی کل تاریخ است. فقط چنین رهیافتی به عقیدۀ مارکس «پیوسته بر زمینۀ واقعی تاریخ می ماند، کنش و تجربه را از روی ایده تبیین نمی کند بلکه شکل گیری اندیشه ها را با کنش و تجربۀ مادی تبیین می کند و از این رو به این نتیجه می رسد که تمامی شكلها و فرآورده های آگاهی نه از راه نقد ذهنی و نظری بلکه از راه سرنگونی عملی روابط اجتماعی واقعاً موجود که پدید آورندۀ این رنگ و نیرنگهای اید آلیستی اند، گشوده توانند شد، و اینکه نیروی محرک تاریخ و دین، فلسفه و انواع نظریه ها نه نقد بلکه انقلاب است».
انسانها در جریان تولید و بازتولید زندگی مادی خود هم با طبیعت پیوند برقرار می کنند و هم با یکدیگر وارد روابط مشخصی می شوند. در هر دورۀ تاریخی «مجموعه نیروهای تولیدی قابل دسترس انسانها» روابط خاص بین انسانها در جریان تولید و توزیع فرآورده های مادی و به طور کلی «وضع جامعه را تعیین می کند». بدین ترتیب: تاریخ چیزی نیست جز توالی نسلهای جداگانه، که هر یک از مواد، مصالح، سرمایه ها، نیروهای مولد موروثی تمامی نسلهای پیشین استفاده می کنند، و بنابراین، از یک سو، فعالیت سنتی را در شرایط تغییر یافته ادامه می دهند، و از سوی دیگر، شرایط کهن را با فعالیت کاملاً تغییر یافته، دگرگون می سازند. این را می توان به گونه ای نظرورزانه تحریف کرد، طوری که تاریخ بعدی را هدف تاریخ پیشین قرار داد مثلاً هدف از کشف آمریکا را جلو افتادن انقلاب فرانسه قلمداد کرد. بدین ترتیب، تاریخ به هدفهای ویژۀ خود می رسد و به صورت «شخصی» درمی آید که «همردیف اشخاص دیگر» می شود. در حالی که آنچه از واژه های «سرنوشت»، «هدف»، «نطفه» یا «ایده» تاریخ پیشین مورد نظر است چیزی بیش از انتزاع تاريخ بعدی از تأثیر فعالی که تاریخ قبلی بر تاریخ بعدی اعمال می کند، نیست.

دلبستگی مارکس به نظریۀ خاستگاه انواع چارلز داروین:

کتاب خاستگاه انواع از طریق انتخاب طبیعی نوشته چارلز داروین زیست شناس معروف انگلیسی در ۲۴ نوامبر ۱۸۵۹ انتشار یافت. چند روز پس از انتشار این کتاب، در ۱۱ یا ۱۲ دسامبر ۱۸۵۹ انگلس در نامه ای به مارکس نوشت: «روی هم رفته، این داروین که مشغول خواندن آن هستم معرکه است. اگر هنوز جنبه ای از غایت باوری وجود داشت که ویران نشده بود، حال می توان گفت که این کار عملی شده است البته باید روش سنگین انگلیسی مآب او را تاب آورد.» مارکس که در آن هنگام دست اندرکار انتشار درآمدی بر نقد اقتصاد سیاسی بود، خاستگاه انواع را با یک سال تأخير خواند، اما شوق و ذوق او پس از مطالعۀ کتاب کمتر از انگلس نبود. در ۱۹ دسامبر ۱۸۶۰ در نامه ای به انگلس نوشت: «در این چهار هفتۀ اخير همه جور چیزی خوانده ام، از جمله کتاب داروین دربارۀ انتخاب طبیعی. به رغم نبود ظرافت در شیوۀ طرح و بسط مطلب که کاملاً انگلیسی است، بنیاد تاریخی – طبیعی برداشت ما در این کتاب نهفته است…». یک ماه بعد (۱۶ ژانویۀ ۱۸۶۱) مارکس در نامه ای به فردیناند لاسال، سوسیالیست آلمانی، نوشت: «کتاب داروین فوق العاده مهم است و من می توانم چون بنیاد پیکار تاریخی طبقات از آن استفاده کنم. در این کتاب به رغم همه کمبودهایش برای نخستین بار ضربه ای کاری به غایت باوری در علوم طبیعی وارد شده است».
در نگاه نخست، دلبستگی مارکس و انگلس به نظریۀ داروین که آن را تأییدی بر دیدگاههای خود می یافتند، کاملاً طبیعی می نماید. به همین سبب مارکس کوشید باب آشنایی و مراوده را با داروین بگشاید و بدین منظور در سال ۱۸۷۳، نسخه ای از چاپ دوم جلد نخست سرمایه را برای داروین فرستاد و بر روی صفحۀ نخست آن نوشت: «تقدیم به آقای چارلز داروین، از سوی ستایشگر صادق شما – کارل مارکس، لندن، ۱۶ ژوئن ۱۸۷۳». پاسخ داروین مؤدبانه و سرشار از نکته سنجی انگلیسی بود. وی در نامه ای به تاریخ اول اکتبر ۱۸۷۳ به مارکس نوشت: «آقای عزیز، از اینکه با ارسال نسخه ای از اثر بزرگ خود سرمایه مرا مفتخر ساختید، بسیار سپاسگزارم. اگر از مسائل ژرف و مهم اقتصاد سیاسی درک روشنتری داشتم به یقین خود را بیشتر شایستۀ این هدیه می دیدم. به رغم آنکه پهنۀ پژوهشهای ما بسیار متفاوت است، گمان می کنم که هر دو آرزومند گسترش جدی دانش و کاربرد نهایی آن در خدمت بهروزی جامعه بشری هستیم.» به رغم ستایش از نظریه داروین، ذوق و شوق نخستین مارکس و انگلس، پس از آنکه مارکس ردپای مالتوس را در نظریۀ داروین بازشناخت، فروکش کرد و آرام آرام جای خود را به شک و تردید دربارۀ خاستگاه اجتماعی و معرفت شناختی نظریۀ داروین سپرد.

دلیل مشکل مارکس و انگلس با نظریۀ داروین:

مشکل مارکس و انگلس این بود که هرگز مفهوم داروینی «تنازع بقا» را به درستی درک نکردند. داروین «تنازع بقا» را پیامد ضروری پدیدۀ طبیعی و قابل مشاهدۀ سرعت تولید مثل موجودات زنده می داند. تجربه نشان داده است که هر زمانی که در راه تولید مثل جانور یا گیاه معینی مانعی وجود نداشته باشد و آن گیاه و جانور به طور طبیعی افزایش یابد و همۀ زادگان آن باقی بمانند، پس از اندک مدتی سطح زمین را همان یک گیاه یا جانور به تنهایی اشغال خواهد کرد. برای نمونه، اگر همه فرزندان نوع انسان زنده بمانند در هر بیست و پنج سال جمعیت کرۀ زمین دو برابر خواهد شد و پس از هزار سال جای سر پا ایستادن برای جمعیت روی زمین باقی نخواهد ماند. بر اساس محاسبۀ «لینه» که داروین هم به آن اشاره می کند اگر گیاهی در سال فقط دو دانه تولید کند (هر چند گیاهی که این قدر کم دانه باشد وجود ندارد)، در مدت بیست سال تعداد آن گیاه به یک میلیون خواهد رسید. دقت و صحت این محاسبات فرضی را بررسی جمعیت جانوران اهلی که به وضعیت توحش بازگشته اند، نشان داده است. به گمان داروین تعادل نسبی جمعیت جانداران به بهای نابودی شماری از هر نوع تحقق می یابد. هر جانداری باید از لحظۀ تولد برای بقا با رقبا و عوامل ناسازگار محیط دست و پنجه نرم کند. هر گروهی که وسایل لازم برای مبارزه نداشته باشد محکوم به نابودی است. به نظر داروین این کوشش دائم برای زنده ماندن یا تنازع بقا در طبیعت، عامل اصلی انتخاب جانداران دارای صفات ممتاز برای بقا و تکثیر است. از بین افراد یک نوع جانور یا گیاه، ممکن است یک یا چند فرد با ویژگی خاصی زاده شوند که یاور آنها در تنازع بقا باشد. این گونه افراد، بیش از دیگر همنوعان خود باقی می مانند و به تولید مثل می پردازند و ویژگی خود را از طریق وراثت (که ساز و کار آن بر داروین پوشیده بود) به فرزندان خود منتقل می کنند. بدین ترتیب ویژگیهای ممتاز ارثی، نسل به نسل تشدید می شود و به صورت بارزتری جلوه می کند و پس از مدتی طولانی گروهی از جانوران پدید می آیند که با اصل خود تفاوت اساسی دارند. از این طریق انواع جدید ظاهر می شوند.

مارکس و انگلس و خانواده هایشان، 1860 میلادی:
مارکس و انگلس از فیلسوفان نامدار آلمانی

داروین باور داشت که این اصل (تکامل بر اساس انتخاب طبیعی) در مورد جوامع انسانی کاربرد ندارد زیرا در جهان انسانی با گزینش شکلی از زندگی که مبتنی بر اخلاق و تمدن است رفتارهای مبتنی بر نابودسازی همنوعان محدود می شوند. به سخن ساده تر، انتخاب طبیعی منجر به گزینش تمدن می شود و تمدن راه را بر کاربرد انتخاب طبیعی در میان انسانها می بندد. با پیدایی تمدن، غرایزی چون همدلی و همدردی شکل می گیرند و این غرایز انسان را به یاری رساندن به همنوع خود بر می انگیزند. از همین رو داروین با نظریه های «به نژادی» (eugenisme) از طریق نابودسازی کندذهنان، بیماران روانی و معلولان، سخت مخالف بود. داروین در پایان کتاب «نسب انسان» نوشت: «نباید به هیچ وسیله ای نسبت طبیعی افزایش نوع انسان را در مقیاسی وسیع کاهش داد، هرچند این امر مسائل فراوان به بار آورد. همه آدمیان باید در رقابت آزاد باشند و لايقتران را نباید به وسیلۀ قوانین و رسوم از توفیق یافتن و داشتن فرزندان بیشتر بازداشت. تنازع بقا هر قدر مهم باشد صفات اخلاقی آدمی، به طور مستقیم یا غیرمستقیم، بیشتر از راه تأثير عادتها و نیروی عقل، آموزش، دین و غیره پیشرفت کرده است تا از طریق انتخاب طبیعی. هر چند می توان غرایز اجتماعی را که پایۀ رشد احساسات اخلاقی اند، به عامل اخیر نسبت داده و بر همین بنیاد داروین نژادپرستی و برده داری را محکوم کرد.
ایراد دیگر انگلس بر «داروینیسم اجتماعی» همانندانگاری قوانین حاکم بر طبیعت و جوامع انسانی است. به نظر انگلس این دو پهنه از بیخ و بن با یکدیگر متفاوتند زیرا انسان موجودی تولیدکننده است، اما جانوران در بهترین حالت گردآورنده اند. این تفاوت هرگونه انتقال قوانین حاکم بر رفتار جانوران به جامعه انسانی را ممنوع می کند. کار و تولید چون پدیده های آفرینندۀ انسان از مایه های اصلی اندیشه مارکس و انگلس به شمار می آیند، با این همه کاربرد این مفاهیم در نوشته های آن دو خالی از ابهام نیست. انگلس در پیشگفتار «دیالکتیک طبیعت» به حیوانات تولید کننده اشاره کرده هرچند تأثیر تولید آنان را بر طبیعت هیچ شمرده و یا از «جانوران تولید کننده دارای اندام افزار» سخن گفته است. او همچنین ادعا کرده که جانوران در همۀ فعالیتهای ذهنی چون استنتاج، استدلال، تجرید، تحلیل و ترکیب همانند انسانها هستند و تنها تفاوت کمی در قوۀ فهم، انسان را از حیوان متمایز می کند. به گمان او فقط «اندیشۀ دیالکتیکی» ویژۀ انسان است! مارکس در نوشته های گوناگون خود عواملی که انسان را از دیگر جانوران مشخص می کند. بدین ترتیب برشمرده است: ۱. خودآگاهی ۲. نیت مندی ۳. زبان ۴. کاربرد افزار ۵. افزارسازی ۶. همکاری.

تأثیر فلسفۀ هگل بر مارکس:

فلسفۀ هگل هم تکیه گاه نظری مارکس بود و هم اندیشۀ او را به پاره ای گمانهای نادرست آلود. مارکس در سال ۱۸۳۷ در نامه ای به پدرش، دلبستگی خود را به اندیشه های هگل «افتادن به آغوش دشمن» خواند و به راستی هم رابطۀ مارکس و هگل را روشن بینانه تر و هوشمندانه تر از این نمی توان توصیف کرد. در میانۀ دهۀ ۱۸۴۰، مارکس پس از یک دورۀ هگل مآبی بر «هگلیان جوان» که خود یک چند با آنان همدل و همنشین و هم سخن بود شورید، زیرا آنان به گفتۀ او همۀ معایب هگل را در خود جمع داشتند بی آنکه حتی یکی از محاسن او را داشته باشند. به گفتۀ مارکس، این پیروان رادیکال مشرب هگل نتوانسته اند خود را از چنبرۀ پریشان گویی های مجرد، لفاظی های ادیبانه و خيالبندی های سِتَروَنِ فلسفی وارهانند و به علم واقعی، «پوزیتیو»، که بر بنیاد تجربه و فعالیت عملی انسان شکل می گیرد دست یابند. آنان به جای توجه به سوژۀ واقعی تاریخ یعنی انسان که در پیکاری بی گسست و جانکاه با طبیعت دست و پنجه نرم می کند، هنوز به بحث در سير آفاقی و انفسی روح و خودآگاهی چسبیده اند و به جای فرد انسان، نوع بشر را در نظر دارند.
گسست مارکس از «هگلیان جوان» با سنجشگری در اندیشه های هگل همراه بود اما سبب نشد که مارکس ارج و فضیلت آن اندیشه ها را انکار کند. شوق مارکس به فهم ناسازیها و تضادهای اجتماعی و نفوذ ژرف و پایدار هگل بار دیگر او را در میانه دهۀ ۱۸۵۰ «به آغوش دشمن» انداخت. مارکس تصوّر می کرد کلید گشودن رازهای شبکه پُر وهم و فریب پیوندهای اقتصادی و اجتماعی را در «منطق» هگل می توان جست، حال آنکه این «منطق» خود بخشی از بینش فلسفی وسیع و فراگیری است که در آمیختن آن با گفتمان اقتصادی – اجتماعی مارکس پیامدهای زیانباری داشت و سرشتی غایت باور، تاریخ پرستانه و آرمانشهری به آن داد و این گمان را دامن زد که گویا می توان یک بار و برای همیشه قانونمندی های جامعه را کشف کرد و پیروزی اجتناب ناپذیر خیر را بر شر آن هم نه در سرای باقی بلکه در جهان فانی نوید داد.

منابع متن:
1. کتاب جدال علم و فلسفه در اندیشۀ مارکس، اثر نادر انتخابی، تهران: انتشارات هرمس، 1383.
2. کتاب کارل مارکس، اثر فرانسیس وین (Francis Wheen)، ترجمۀ شیوا رویگریان، تهران: انتشارات ققنوس، 1380.
3. کتاب مارکس و سیاست مدرن، اثر بابک احمدی، تهران: نشر مرکز، 1385.
4. کتاب مارکس، اثر پیتر سینگر، ترجمۀ محمد اسکندری، تهران: انتشارات طرح نو، 1379.

کارل مارکس فیلسوف خداناباور آلمانی
5 (100%) 1 vote
اینستاگرام

دیدگاه خود را دربارۀ این نقاشی بیان کنید:

خرید نقاشی های سایت بر اساس دسته بندی زیر: