نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان که نام هنرمند نگارگر آن بر ما نامعلوم است، به خان پنجم از هفت خوان اسفندیار پرداخته است. اسفندیار که به قصد کشتن ارجاسپ و ستاندن انتقام خون لهراسپ و آزادای خواهران در بند، روانۀ راه پر خطر رسیدن به رویین دژ می شود، در این راه با مراحل بسیار دشواری روبرو می شود و با یاری خدا و نیروی خود، به سلامت از همۀ آن گذر کرده و به هدف خود می رسد. این نقاشی نیز به خان پنجم اشاره دارد که اسفندیار با سیمرغ به نبرد می پردازد و آن را هلاک می سازد. سیمرغ در این نبرد به هنگام حمله به اسفندیار با گردونۀ پُر حربه مواجه می شود که در اثر برخورد با این تیغ ها، بالهایش مجروح شده و توان پرواز را از دست می دهد. اسفندیار نیز از فرصت استفاده می کند و سیمرغ را با ضربۀ شمشیر از پای می اندازد و می کشد. در این مطلب شرح کامل داستان آمده است و در پایان نیز منابع استفاده شده درج شده اند.

نقاش: ناشناس
تاریخ خلق: سال 1695 میلادی
مکان خلق: هند، شهر کانگرا
مکان نگهداری: ایرلند، شهر دوبلین، موزۀ چستر بیتی (Chester Beatty)

بزرگنمایی نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان:
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

آیا داستان هفت خوان اسفندیار تقلید است؟

هفت خوان اسفندیار را گروهی تقلیدی از هفت خان رستم دانسته اند و برخی نیز معتقد شده اند که این هفت خوان اصیل است و هفت خوان رستم تقلید از این شده است. به هر حال استاد طوس، فردوسی، آن را با مقدمه ای کوتاه در تأیید محمود شاه غزنوی و اینکه با جهانداری او گیتی آباد گشته است و آسمان بر زمین از باران حیات بخش و خورشید زندگی ده دریغ نکرده است و با این حال ابر پُر نَم و مِهر پُر فروغ، در بخشندگی و سامان دهی به حال جهان و جهانیان با کف راد محمود (دست بخشندۀ محمود) دمِ برابری نتوانند زد، زیرا سخاوت ابر منحصر به بهاران است و دِهش و احسان شاه محمود در همۀ روزگاران شاهی برقرار است. از بخشیدن گنج، رنجی بدو نمی رسد و از پیش آمدن کارزار، به دل بیمی راه نمی دهد. در فرّ و شکوه بدان پایه است که اگر جم و کیخسرو و کیقباد و فریدون و دارا و اسکندرِ کی نژاد سر از خاک برآرند و جهان را از بیداد و ستم پاک و منزه سازند، در هر حال از او باز پس تر خواهند بود، زیرا یار این پادشاه خدای تعالی است.

کنون زین سپس هفتخوان آورم
سخن های نغز و جوان آورم

اگر بخت یکباره یاری کند
بر او طبع من کامگاری کند

بگویم به تأیید محمود شاه
بدان فرّ و آن خسروانی کلاه

که شاه جهان جاودان زنده باد
بزرگان گیتی ورا بنده باد

بعد می افزاید از منظوم ساختن این نامه بر نام شهنشاهِ گردنفرازِ غزنوی، جز پایدار ماندن نام خود مقصد و مقصود دیگری نداشته ام. پهلوانان و گردنکشانی که در این کتاب از آنان یاد کرده ام طی روزگاران بسیار، همگی مرده و رخت به سرای دیگر برده اند. من آنان را همانند عیسی مسیح بار دیگر زنده کردم و روانشان را به مینو رهنمون شدم و بی گمانم که تا آسمان گردنده به پای است این داستان همایون نیز پاینده خواهد ماند.

آغاز داستان رویین دژ و هفت خوان:

داستان رویین دژ و هفت خوان اسفندیار از گفتار دهقان چنین است که چون گشتاسپ به بلخ آمد و اسفندیار را به انتقام خون لهراسپ شاه به سوی رویین دژ فرستاد، اسفندیار آماده با پشوتن و لشکریان انبوه روانه شد. می رفت تا به دو راهی رسید. آنجا سراپرده زد و خوان نهادند و گُردان لشکر با او به خوان نشستند. پس دستور داد تا گرگسار را با بند به حضور آورند.

نقاشی نبرد اسفندیار با گرگسار و در بند کردنش:
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

اطلاعات نقاشی بالا:
تاریخ خلق: قرن نوزدهم میلادی
مکان خلق: ایران
دورۀ تاریخی: صفوی
رسانه: جوهر و رنگدانه روی کاغذ
محل نگهداری: موزۀ هنر والترز (Walters Art Museum).

چون گرگسار بیامد به فرمان اسفندیار چهار جام زرین پر می ناب به او نوشاند.

سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان
یکی داستان راند از هفتخوان

ز رویین دژ و کار اسفندیار
ز راه و ز آموزش گرگسار

چنین گفت کو چون بیامد به بلخ
زبان و روان پر ز گفتار تلخ

همی راند تا پیشش آمد دو راه
سراپرده و خیمه زد با سپاه

بفرمود تا خوان بیاراستند
مِی و رود و رامشگران خواستند

برفتند گردان لشکر همه
نشستند بر خوان شاه رمه

یکی جام زرّین به کف برگرفت
ز گشتاسپ آنگه سخن درگرفت

وزان پس بفرمود تا گرگسار
شود داغ دل پیش اسفندیار

بفرمود تا جام زرّین چهار
دمادم ببستند بر گرگسار

سپس از او پرسید که: بر حسب پیمانی که کردی باید از هر چه بپرسم به راستی پاسخ دهی تا پس از تسخیر رویین دژ و گرفتن انتقام از ارجاسپ و نابود ساختن او تو را بر توران زمین فرمانروا کنم و اگر راه کژی پیش گیری به ضرب تیغ از میان دو نیمت خواهم کرد.

از آن پس بدو گفت کای تیره بخت
رسانم تو را من به تاج و به تخت

گر ایدونک هرچت بپرسیم راست
بگویی همه شهر ترکان تُراست

چو پیروز گردم سپارم تو را
به خورشید تابان برآرم تو را

نیازارم آن را که پیوند تست
هم آن را که پیوند فرزند تست

و گر هیچ گردی به گرد دروغ
نگیرد بر من دروغت فروغ

میانت به خنجر کنم به دو نیم
دل انجمن گردد از تو به بیم

راههای رفتن به رویین دژ و هفت خوان از زبان گرگسار:

گرگسار پاسخ داد: جز راستی بر راه دیگر نخواهد رفت. اسفندیار پرسید: رویین دژ کجاست و از کدام راه بدانجا توان رفت.

چنین داد پاسخ ورا گرگسار
که ای نامور فرخ اسفندیار

ز من نشود شاه جز گفت راست
تو آن کن که از پادشاهی سزاست

بدو گفت رویین دژ اکنون کجاست
که آن مرز ازین بوم ایران جداست

گرگسار گفت: از سه راه بدانجا توان رفت. یکی راهی است آبادان با آب و گیاه فراوان و شهرها و قصبات بر سر راه، آن را در مدت سه ماه توان پیمود؛ دوم راهی است که آب و گیاه ندارد و بیابان خشک است و در دو ماه توان از آن گذشت؛ سوم راهی که در یک هفته به رویین دژ می رسد اما پرمخاطره است و کس از آن جان به سلامت نبرد. آنجا گرگ و شیر و اژدها و سیمرغ و سرمای سخت و بیابانهای بی آب و گیاه است و چون به رويين دژ رسند دژی بینند با پهنا و درازای بسیار و بارهای بلند و استوار و خندق و رود آب گِرد آن و درون حصار چشمه ها و کشتزارهای بسیار که اگر صد سال کسی آنجا زیست کند نیازمند آوردن چیزی از خارج نگردد.

بدو چند راهست و فرسنگ چند
کدام آنک ازو هست بیم و گزند

سپه چند باشد همیشه در اوی
ز بالای دژ هرچ دانی بگوی

چنین داد پاسخ ورا گرگسار
که ای شیردل خسرو شهریار

سه راهست ز ایدر بدان شارستان
که ارجاسپ خواندش پیکارستان

یکی در سه ماه و یکی در دو ماه
گر ایدون خورش تنگ باشد به راه

گیا هست و آبشخور چارپای
فرود آمدن را نیابی تو جای

سه دیگر به نزدیک یک هفته راه
به هشتم به رویین دژ آید سپاه

پر از شیر و گرگست و پر اژدها
که از چنگشان کس نیابد رها

فریب زن جادو و گرگ و شیر
فزونست از اژدهای دلیر

یکی را ز دریا برآرد به ماه
یکی را نگون اندر آرد به چاه

بیابان و سیمرغ و سرمای سخت
که چون باد خیزد بدرد درخت

ازان پس چو رویین دژ آید پدید
نه دژ دید ازان سان کسی نه شنید

سر باره برتر ز ابر سیاه
بدو در فراوان سلیح و سپاه

به گرد اندرش رود و آب روان
که از دیدنش خیره گردد روان

به کشتی برو بگذرد شهریار
چو آید به هامون ز بهر شکار

به صد سال گر ماند اندر حصار
ز هامون نیایدش چیزی به کار

هم‌اندر دژش کشتمند و گیا
درخت برومند و هم آسیا

اسفندیار گفت: چاره جز این نیست که به این راه کوتاه باید رفت. گرگسار گفت: هیچ کس تاکنون به رویین دژ از این راه نرفته است. اسفندیار گفت: چون با من خواهی بود، خواهی دید که چگونه بر سختیها و موانع پیروز خواهم شد.

چو اسفندیار آن سخنها شنید
زمانی بپیچید و دم درکشید

بدو گفت ما را جز این راه نیست
به گیتی به از راه کوتاه نیست

چنین گفت با نامور گرگسار
که این هفتخوان هرگز ای شهریار

به زور و به آواز نگذشت کس
مگر کز تن خویش کردست بس

بدو نامور گفت گر با منی
ببینی دل و زور آهرمنی

خوان اول؛ نبرد اسفندیار با دو گرگ:

اسفندیار به گرگسار گفت: حال بگو که در منزل نخست چه پیش می آید و با چه باید نبرد کرد. گرگسار گفت: در منزل اول دو گرگ برابر تو آیند به اندام چون فیل قوی، بر سر شاخ دارند و دو دندان، چون فيل قوی و زورمندند. پس اسفندیار سپاهیان را استراحت داد و چون بامداد شد به حرکت درآمد و به راه هفت خوان رفت.

به پیشم چه گویی چه آید نخست
که باید ز پیکار او راه جست

چنین داد پاسخ ورا گرگسار
که این نامور مرد ناباک دار

نخستین به پیش تو آید دو گرگ
نر و ماده هر یک چو پیلی سترگ

دو دندان به کردار پیل ژیان
بر و کتف فربه و لاغر میان

بسان گوزنان به سر بر سروی
همی رزم شیران کند آرزوی

بفرمود تا همچنانش به بند
به خرگاه بردند ناسودمند

بیاراست خرّم یکی بزمگاه
به سر بر نظاره برآن جشنگاه

چو خورشید بنمود تاج از فراز
هوا با زمین نیز بگشاد راز

ز درگاه برخاست آوای کوس
زمین آهنین شد سپهر آبنوس

سوی هفتخوان رخ به توران نهاد
همی رفت با لشکر آباد و شاد

اسفندیار چون نزدیک منزل رسید به برادرش پشوتن گفت: لشکر را به تعبیه آماده نگاه دار، من پیش می روم، اگر گزندی به من رسید لشکریان آسیبی نباید ببینند. پس جامۀ رزم به تن کرد و روان شد. چون به آن دو گرگ رسید نخست بر آن دو تیرباران کرد و هر دو را به زخم تیر خسته و پیچان کرد. سپس شمشیر برکشید و هر دو را از پای درآورد و سر از تنشان جدا ساخت.

بدیدند گرگان بر و یال اوی
میان یلی چنگ و گوپال اوی

ز هامون سوی او نهادند روی
دو پیل سرافراز و دو جنگجوی

کمان را به زه کرد مرد دلیر
بغرید بر سان غرنده شیر

بر آهرمنان تیرباران گرفت
به تندی کمان سواران گرفت

ز پیکان پولاد گشتند سست
نیامد یکی پیش او تن درست

نگه کرد روشن دل اسفندیار
بدید آنک دَد سست برگشت کار

یکی تیغ زهرآبگون برکشید
عنان را گران کرد و سر درکشید

سراسر به شمشیرشان کرد چاک
گل انگیخت از خون ایشان ز خاک

آنگاه به آب روان درآمد و سر و تن شست و به نیایش پروردگار عالمیان پرداخت که او را این پیروزی عنایت فرمود.

فرود آمد از نامور بارگی
به یزدان نمود او ز بیچارگی

سلیح و تن از خون ایشان بشست
برآن خارستان پاک جایی بجست

پر آژنگ رخ سوی خورشید کرد
دلی پر ز درد و سری پر ز گرد

همی گفت کای داور دادگر
تو دادی مرا هوش و زور و هنر

تو کردی تن گرگ را خاک جای
تو باشی به هر نیک و بد رهنمای

پشوتن با لشکریان به او پیوستند و فرود آمدند و خوان آراستند و به خوردن نشستد. اسفندیار دستور داد گرگسار را نزد او آوردند و به او سه جام مِی نوشانید و گفت: حالِ ما را در منزل اول دیدی، از منزل دوم سخن بگوی. گرگسار گفت: در منزل دوم با دو شیر رو به رو خواهی گشت. شیرانی که پیل و نهنگ با آنان برابری نتوانند کرد. اسفندیار خندان شد و گفت: فردا خواهی دید که این مرد دلیر با شمشیر بر شیر چه خواهد کرد. پس درنگ کرد تا شب فرا رسید و لشکریان را به حرکت درآورد.

بفرمود تا بسته را پیش اوی
ببردند لرزان و پر آب روی

سه جام مِیَش داد و پرسش گرفت
که اکنون چه گویی چه بینم شگفت

چنین گفت با نامور گرگسار
که ای نامور شیردل شهریار

دگر منزلت شیری آید به جنگ
که با جنگ او برنتابد نهنگ

عقاب دلاور برآن راه شیر
نپرد وگر چند باشد دلیر

بخندید روشن دل اسفندیار
بدو گفت کای ترک ناسازگار

ببینی تو فردا که با نره شیر
چگونه شوم من به جنگش دلیر

خوان دوم؛ نبرد اسفندیار با دو شیر نر و ماده:

اسفندیار چون صبح دمید فرود آمد و پشوتن را اندرز داد و لشکر را متوقف ساخت و خود مسلح پیش رفت تا به جایگاه شیران رسید یکی نر و دیگری ماده، شیر نر بر اسفندیار حمله برد، مرد دلیر به ضرب شمشیر او را از پای در آورد و ماده را که او نیز آهنگ وی کرده بود به تیع از میان دو نیم کرد.

نقاشی نبرد اسفندیار با دو شیر:
(اوایل قرن 14 میلادی، دوران مغول)
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

چو خورشید زان چادر لاژورد
یکی مطرفی کرد دیبای زرد

سپهبد به جای دلیران رسید
به هامون و پرخاش شیران رسید

پشوتن بفرمود تا رفت پیش
ورا پندها داد ز اندازه بیش

بدو گفت کاین لشکر سرفراز
سپردم تو را من شدم رزمساز

بیامد چو با شیر نزدیک شد
جهان بر دل شیر تاریک شد

یکی بود نر و دگر ماده شیر
برفتند پرخاشجوی و دلیر

چو نر اندر آمد یکی تیغ زد
ببد ریگ زیرش بسان بسد

ز سر تا میانش به دو نیم گشت
دل شیر ماده پر از بیم گشت

چو جفتش برآشفت و آمد فراز
یکی تیغ زد بر سرش رزمساز

به ریگ اندر افگند غلتان سرش
ز خون لعل شد دست و جنگی برش

سپس سر و تن شست و به نیایش پرداخت. لشکریان از راه رسیدند و بر اسفندیار آفرین گفتند. وی لشکریان را آسایش داد. چیزی خوردند و گرگسار را سه جام مِی داد و از منزل سوم پرسید، گرگسار گفت: آنجا یکی اژدهاست چون کوه، سیاه و قوی، از دهان آتشفشان و از دود زهرش گیاهان خشک و سوزان.

از ایدر چو فردا به منزل رسی
یکی کار پیش است ازین یک بسی

یکی اژدها پیشت آید دژم
که ماهی برآرد ز دریا به دم

همی آتش افروزد از کام اوی
یکی کوه خاراست اندام اوی

از این راه گر بازگردی رواست
روانت بر این پند من بر گواست

دریغت نیاید همی خویشتن
سپاهی شده زین نشان انجمن

چنین داد پاسخ که ای بدنشان
به بندت همی برد خواهم کشان

ببینی که از چنگ من اژدها
ز شمشیر تیزم نیابد رها

خوان سوم؛ نبرد اسفندیار با اژدها و کشتن آن:

اسفندیار دستور داد درودگران گردونه ای ساختند و صندوقی و اطراف آن حربه های (نیزه و تیغ) برنده نصب کردند. خود جامۀ رزم به تن کرد و در صندوق جای گرفت و دو اسب آن را به حرکت درآورد. اژدها از دور بانگ گردونه شنید چون کوهی سیاه از جای درآمد با دو چشم چون دو چشمه خون و دهانی چون غار و غُران به سوی گردونه آمد و آن را با اسبان و صندوق به دم کشید، اما حربه های تیز در کام او فرو رفتند، هر چه کوشید نتوانست آن را فرو برد، از تلاش بسیار نیرویش سستی گرفت، آن زمان اسفندیار از صندوق بیرون آمد و تیغ بر فرق او زد و پاره پاره کرد اما از دود و زهر آن هیولای هولناک بیهوش شد.

نقاشی نبرد اسفندیار با اژدها:
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

نقاشی اشعار نبرد اسفندیار با اژدها:
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

اطلاعات دو نقاشی بالا:
نقاش: قاسمعلی چهره گشا (او از شاگردان بنام استاد بهزاد بود که در زمان سلطان حسین میرزا بایقرا نگارگری می کرد).
تاریخ خلق: سال 1530 میلادی
محل خلق: ایران، تبریز
رسانه: آبرنگ، جوهر، نقره و طلا روی کاغذ مات
منبع: شاهنامۀ شاه طهماسب

ز دور اژدها بانگ گردون شنید
خرامیدن اسپ جنگی بدید

ز جای اندرآمد چو کوه سیاه
تو گفتی که تاریک شد چرخ و ماه

دو چشمش چو دو چشمه تابان ز خون
همی آتش آمد ز کامش برون

چو اسفندیار آن شگفتی بدید
به یزدان پناهید و دم درکشید

همی جست اسپ از گزندش رها
به دم درکشید اسپ را اژدها

دهن باز کرده چو کوهی سیاه
همی کرد غران بدو در نگاه

فرو برد اسپان چو کوهی سیاه
همی کرد غران بدو در نگاه

فرو برد اسپان و گردون به دم
به صندوق در گشت جنگی دژم

به کامش چو تیغ اندرآمد بماند
چو دریای خون از دهان برفشاند

نه بیرون توانست کردن ز کام
چو شمشیر بد تیغ و کامش نیام

ز گردون و آن تیغها شد غمی
به زور اندر آورد لختی کمی

برآمد ز صندوق مرد دلیر
یکی تیز شمشیر در چنگ شیر

به شمشیر مغزش همی کرد چاک
همی دود زهرش برآمد ز خاک

ازان دود برنده بیهوش گشت
بیفتاد و بی مغز و بی توش گشت

پشوتن و لشکریان آنجا رسیدند و از آن حال اسفندیار به ناله و زاری افتادند، آب بر سر و روی او پاشیدند، اندک اندک اسفندیار به هوش آمد. از زمین برخاست و سر و تن در آب روان شست و خدای را سپاس گفت. گرگسار از این واقعه غمگین گشت زیرا اسفندیاری را که مُرده می پنداشت زنده و تندرست می دید.

ازان کار پر درد شد گرگسار
کجا زنده شد مرده اسفندیار

خوان چهارم؛ کشتن زن جادو توسط اسفندیار:

ایرانیان سراپرده افراشتند و چیزی خوردند. و گرگسار را سه جام نبید دادند. اسفندیار جویای حال منزل چهارم شد. گرگسار گفت: فردا زنی جادو به پیش تو خواهد آمد که او را غول می خوانند و لشکریان بسیار دیده است و تباه ساخته. از رفتن بدان منزل منصرف شو و بازگرد و به راه دیگر سوی رویین دژ روانه شو. اسفندیار گفت: فردا هر چه از من دیدی آن را بازگو کن. به یاری خداوند یکتا من جادو را را به بند خواهم آورد.

بفرمود تا داغ دل گرگسار
بیامد نوان پیش اسفندیار

می خسروانی سه جامش بداد
بخندید و زان اژدها کرد یاد

بدو گفت کای بد تن بی بها
ببین این دمهنج نر اژدها

از این پس به منزل چه پیش آیدم
کجا رنج و تیمار بیش آیدم

بدو گفت کای شاه پیروزگر
همی یابی از اختر نیک بر

تو فردا چو در منزل آیی فرود
به پیشت زن جادو آرد درود

که دیدست زین پیش لشکر بسی
نکردست پیچان روان از کسی

چو خواهد بیابان چو دریا کند
به بالای خورشید پهنا کند

ورا غول خوانند شاهان به نام
به روز جوانی مرو پیش دام

به پیروزی اژدها باز گرد
نباید که نام اندرآری به گرد

جهانجوی گفت ای بد شوخ روی
ز من هرچ بینی تو فردا بگوی

که من با زن جادوان آن کنم
که پشت و دل جادوان بشکنم

چون شب فرا رسید لشکریان را حرکت داد و تا بامدادان رفت. صبحگاهان فرود آمدند. اسفندیار بیشه ای دید سبز و خرم و طنبوری و جام شرابی برداشت و بدان مرغزار رفت. از اسب فرود آمد. طنبور در کنار گرفت و نغمه سر داد که پیوسته در کوه و دشت بی می و مطرب باید بگذرانم و جنگ با شیر و گرگ و اژدها کنم، ساقی سیم اندامی و دیدار پری چهره ای نصیب ندارم.

همی گفت بداختر اسفندیار
که هرگز نبیند می و میگسار

نبیند جز از شیر و نر اژدها
ز چنگ بلاها نیابد رها

نیابد همی زین جهان بهره‌ای
به دیدار فرخ پری چهره‌ای

بیابم ز یزدان همی کام دل
مرا گر دهد چهرۀ دلگسل

به بالا چو سرو و چو خورشید روی
فروهشته از مشک تا پای موی

زن جادو که آواز اسفندیار شنید خود را به شکل زیبا صنمی آراست و خرامان نزد او آمد.

زن جادو آواز اسفندیار
چو بشنید شد چون گل اندر بهار

چنین گفت کامد هژبری به دام
ابا چامه و رود و پر کرده جام

پر آژنگ رویی بی آیین و زشت
بدان تیرگی جادویها نوشت

بسان یکی ترک شد خوب روی
چو دیبای چینی رخ از مشک موی

بیامد به نزدیک اسفندیار
نشست از بر سبزه و جویبار

اسفندیار از دیدن او شاد شد و خدای را سپاس گفت که حاجت او برآورد. پس جامی پُر مِی به او داد تا آشامید و مستی در او اثر کرد، زنجیری پولادین داشت که زردشت برای گشتاسپ از بهشت آورده و بر بازوی اسفندیار بسته بود. نهانی آن زنجیر را گشود و ناگاه در گردن زن جادو افکند. زن جادو به جادویی به صورت شیر درآمد.

یکی جام پر بادۀ مشک بوی
بدو داد تا لعل گرددش روی

یکی نغز پولاد زنجیر داشت
نهان کرده از جادو آژیر داشت

به بازوش در بسته بد زردهشت
بگشتاسپ آورده بود از بهشت

بدان آهن از جان اسفندیار
نبردی گمانی به بد روزگار

بینداخت زنجیر در گردنش
بران سان که نیرو ببرد از تنش

زن جادو از خویشتن شیر کرد
جهانجوی آهنگ شمشیر کرد

اسفندیار دست به شمشیر برد و گفت: بر من گزندی نتوانی رسانید، به صورت اصلی خود بازگرد. زن، زالی زشت اندام گشت. اسفندیار به ضرب تیغ او را از پای درآورد.

نقاشی کشتن زن جادو بدست اسفندیار:
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

اطلاعات نقاشی بالا:
نقاش: قاسمعلی چهره گشا
کارگاه هنری: آقا میرک (اصفهانی)
تاریخ خلق: سال 1530 میلادی
محل خلق: ایران، تبریز
رسانه: آبرنگ، جوهر، نقره و طلا روی کاغذ مات
منبع: شاهنامۀ شاه طهماسب

بدو گفت بر من نیاری گزند
اگر آهنین کوه گردی بلند

بیارای زان سان که هستی رخت
به شمشیر یازم کنون پاسخت

به زنجیر شد گنده پیری تباه
سر و موی چون برف و رنگی سیاه

یکی تیز خنجر بزد بر سرش
مبادا که بینی سرش گر برش

چون او کشته شد آسمان تیره و تاریک گردید. بادی شدید و ابری سیاه برآمد و چشمها را خیره ساخت. زمانی گذشت آن حال برطرف شد. پشوتن و لشکریان نزد اسفندیار آمدند و خدای را سپاس گفتند و بر اسفندیار درود و آفرین فرستادند.

چو جادو بمرد آسمان تیره گشت
برآن سان که چشم اندران خیره گشت

یکی باد و گردی برآمد سیاه
بپوشید دیدار خورشید و ماه

به بالا برآمد جهانجوی مرد
چو رعد خروشان یکی نعره کرد

پشوتن بیامد همی با سپاه
چنین گفت کای نامبردار شاه

نه با زخم تو پای دارد نهنگ
نه ترک و نه جادو نه شیر و پلنگ

به گیتی بماناد یل سرفراز
جهان را به مهر تو بادا نیاز

هشدار گرگسار به اسفندیار برای نرفتن به منزل پنجم:

سپس ایرانیان در سراپرده ها فرود آمدند و آسودند. اسفندیار گرگسار را پیش خواند و سه جام نبید داد و از منزل پنجم پرسید. گرگسار گفت: آنجا منزلگاه سیمرغ است و کار تو دشوارتر خواهد بود. در آن منزل کوهی بلند است و بر فراز آن سیمرغ آشیان دارد با دو بچه که هر یک به بالا و قد خود او هستند. گرگسار به اسفندیار هشدار داد که بهتر است از این منزل بازگردی به راه دیگر بروی. اسفندیار خندان شد و گفت: فردا خواهی دید که سر آن مرغ را چگونه از تن جدا خواهم ساخت.

چنین داد پاسخ ورا گرگسار
که ای پیل جنگی گه کارزار

بدین منزلت کار دشوارتر
گراینده تر باش و بیدارتر

یکی کوه بینی سر اندر هوا
بر او بر یکی مرغ فرمانروا

که سیمرغ گوید ورا کارجوی
چو پرنده کوهیست پیکارجوی

اگر پیل بیند برآرد به ابر
ز دریا نهنگ و به خشکی هژبر

نبیند ز برداشتن هیچ رنج
تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج

دو بچه است با او به بالای او
همان رای پیوسته با رای او

چو او بر هوا رفت و گسترد پر
ندارد زمین هوش و خورشید فر

اگر بازگردی بود سودمند
نیازی به سیمرغ و کوه بلند

از او در بخندید و گفت ای شگفت
به پیکان بدوزم من او را دو کفت

ببرم به شمشیر هندی برش
به خاک اندر آرم ز بالا سرش

پس سپاه را به حرکت درآورد و همه شب راه پیمود، بامداد که شد در منزل پنجم فرود آمد. سپاه را به پشوتن سپرد و خود پیش رفت با گردونه و صندوق و اسبان.

خوان پنجم؛ جنگ اسفندیار با سیمرغ:

در راه به آن کوه بلند که گرگسار نشان داده بود رسید. در سایۀ درختان اسب و گردونه را متوقف ساخت و از خدای یاری طلبید و در صندوق رفت. سیمرغ که گردونه و صندوق دید چون کوهی سیاه از فراز کوه برخاست و آهنگ گردونه کرد و خواست که با چنگال آن را برگیرد و بر فراز کوه ببرد، بال و چنگش را حربه ها مجروح کردند، و میان تیغ و نیزه و خنجرهای تیز به بال و پر زدن پرداخت. از جراحاتش خون بسیار رفت و نیرویش کاستی گرفت، آن زمان اسفندیار از صندوق بیرون آمد و با ضربات شمشیر آن مرغِ بزرگ پیکر را از پای درآورد. بچگان او چون چنان دیدند به هوا پریدند و از آنجا دور شدند.

اشعار نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان و کشتن آن:
(تاریخ خلق: قرن شانزدهم میلادی)
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

چو سیمرغ از دور صندوق دید
پسش لشکر و نالۀ بوق دید

ز کوه اندر آمد چو ابری سیاه
نه خورشید بد نیز روشن نه ماه

بدان بد که گردون بگیرد به چنگ
برآن سان که نخچیر گیرد پلنگ

برآن تیغها زد دو پا و دو پر
نماند ایچ سیمرغ را زیب و فر

به چنگ و به منقار چندی تپید
چو تنگ اندر آمد فرو آرمید

چو دیدند سیمرغ را بچگان
خروشان و خون از دو دیده چکان

چنان بردمیدند ازآن جایگاه
که از سهمشان دیده گم کرد راه

چو سیمرغ زان تیغها گشت سست
به خوناب صندوق و گردون بشست

ز صندوق بیرون شد اسفندیار
بغرید با آلت کارزار

زره در بر و تیغ هندی به چنگ
چه زود آورد مرغ پیش نهنگ

همی زد بر او تیغ تا پاره گشت
چنان چاره گر مرغ بیچاره گشت

رسیدن اسفندیار به دشوارترین منزل هفت خوان:

اسفندیار با شستن سر و تن و نیایش به درگاه خداوند نزد سپاهیان آمد و به خوردن و سپس آسودن پرداخت. از پیروزی اسفندیار گرگسار سخت غمگین شد. او را به حضور بردند. اسفندیار با دادن سه جام مِی بدو از حال منزل ششم پُرسان شد. گرگسار گفت: این دشوارترین منزل است زیرا گرگ و شیر و سیمرغ و اژدها نیست که با آنها نبرد کنی و پیروز شوی. فردا در بیابانی دور و دراز سرمای سخت خواهد بود و به ارتفاع نیزه ای برف خواهد آمد و تو و لشکریانت در برف غرقه و از سرما تباه خواهید شد. صلاح در برگشتن و به راه دیگر رفتن است.

یکی کار پیشست فردا که مرد
نیندیشد از روزگار نبرد

نه گرز و کمان یاد آید نه تیغ
نه بیند ره جنگ و راه گریغ

به بالای یک نیزه برف آیدت
بدو روز شادی شگرف آیدت

بمانی تو با لشکر نامدار
به برف اندر ای فرخ اسفندیار

اگر بازگردی نباشد شگفت
ز گفتار من کین نباید گرفت

همی ویژه در خون لشکر شوی
به تندی و بد رایی و بد خویی

مرا این درستست کز باد سخت
بریزد برآن مرز بار درخت

اما چنانچه از برف و سرما رهائی یابی، پس از آن ریگزاری خشک و بی آب و گیاه در پیش خواهی داشت، گرم و سوزان به درازای چهل فرسنگ و از پس آن به رویین دژ خواهی رسید.

ازان پس که اندر بیابان رسی
یکی منزل آید به فرسنگ سی

همه ریگ تفتست گر خاک و شخ
برو نگذرد مرغ و مور و ملخ

نبینی به جایی یکی قطره آب
زمینش همی جوشد از آفتاب

نه بر خاک او شیر یابد گذر
نه اندر هوا کرگس تیزپر

نه بر شخ و ریگش بروید گیا
زمینش روان ریگ چون توتیا

برانی بر این گونه فرسنگ چل
نه با اسپ تاو و نه با مرد دل

وز آنجا به رویین دژ آید سپاه
ببینی یک مایه ور جایگاه

زمینش به کام نیاز اندر است
وگر باره با مه به راز اندر است

بشد بامش از ابر بارنده تر
که بد نامش از ابر برنده تر

ز بیرون نیابد خورش چارپای
ز لشکر نماند سواری به جای

از ایران و توران اگر صدهزار
بیایند گردان خنجرگزار

نشینند صد سال گرد اندرش
همی تیرباران کنند از برش

فراوان همانست و کمتر همان
چو حلقه ست بر در بد بدگمان

اندوهگین شدن ایرانیان از سخنان گرگسار:

ایرانیان که سخنان گرگسار را شنیدند اندوهگین شدند. به اسفندیار گفتند: اگر آنچه گرگسار گفت حقیقت داشته باشد ما با پای خود به استقبال مرگ خواهیم رفت. به حکم عقل و خرد بهتر است که بازگردیم و از راه دیگر به رویین دژ عزیمت نماییم.

چو ایرانیان این بد از گرگسار
شنیدند و گشتند با درد یار

بگفتند کای شاه آزادمرد
بگرد بال تا توانی مگرد

اگر گرگسار این سخنها که گفت
چنین است این خود نماند نهفت

بدین جایگه مرگ را آمدیم
نه فرسودن ترگ را آمدیم

چنین راه دشوار بگذاشتی
بلای دد و دام برداشتی

کس از نامداران و شاهان گرد
چنین رنجها برنیارد شمرد

که پیش تو آمد بدین هفتخوان
بر این بر جهان آفرین را بخوان

چو پیروزگر بازگردی به راه
به دل شاد و خرّم شوی نزد شاه

به راهی دگر گر شوی کینه ساز
همه شهر توران برندت نماز

بدین سان که گوید همی گرگسار
تن خویش را خوارمایه مدار

ازان پس که پیروز گشتیم و شاد
نباید سر خویش دادن به باد

اسفندیار بدیشان گفت: از این سخنان بیمی در دل من راه نخواهد یافت. مگر نه این که شما عهد کردید و سوگند خوردید که با من تا پایان کار همگام و همداستان باشید و بدان مناسبت خلعت فراوان از شاه یافتید؟ اگر پایتان سست و عزمتان متزلزل شده است می توانید بازگردید من به یاری کردگار یکتا تنها به خان ششم و سپس به رویین دژ خواهم رفت و مردی و مردانگی به دشمن نشان خواهم داد.

چو بشنید اینگونه زیشان سخن
شد آن تازه رویش ز گردان کهن

شما گفت از ایران به پند آمدید
نه از بهر نام بلند آمدید

کجا آن همه خلعت و پند شاه
کمرهای زرّین و تخت و کلاه

کجا آن همه عهد و سوگند و بند
به یزدان و آن اختر سودمند

که اکنون چنین سست شد پایتان
به ره بر پراگنده شد رایتان

شما بازگردید پیروز و شاد
مرا کام جز رزم جستن مباد

به گفتار این دیو ناسازگار
چنین سرکشیدید از کارزار

از ایران نخواهم بر این رزم کس
پسر با برادر مرا یار بس

جهاندار پیروز یار منست
سر اختر اندر کنار منست

به مردی نباید کسی همرهم
اگر جان ستانم وگر جان دهم

به دشمن نمایم هنر هرچ هست
ز مردی و پیروزی و زور دست

بیابید هم بی‌گمان آگهی
از این نامور فر شاهنشهی

که با دژ چه کردم به دستان و زور
به نام خداوند کیوان و هور

ایرانیان که گفتار اسفندیار را شنیدند از گفته پشیمان شدند و پوزش خواستند و گفتند جان در راه تو فدا خواهیم کرد و اسفندیار بر آنان آفرین گفت و جملگی در حرکت آمدند و همه شب رفتند. چون صبح دمید فرود آمدند و سراپرده زدند و خوان و مِی آراستند.

چو ایرانیان برگشادند چشم
بدیدند چهر ورا پر ز خشم

برفتند پوزش کنان نزد شاه
که گر شاه بیند ببخشد گناه

فدای تو بادا تن و جان ما
بر این بود تا بود پیمان ما

ز بهر تن شاه غمخواره ایم
نه از کوشش و جنگ بیچاره ایم

ز ما تا بود زنده یک نامدار
نپیچیم یک تن سر از کارزار

سپهبد چو بشنید زیشان سخن
بپیچید زان گفتهای کهن

به ایرانیان آفرین کرد و گفت
که هرگز نماند هنر در نهفت

گر ایدونک گردیم پیروزگر
ز رنج گذشته بیابیم بر

نگردد فرامش به دل رنجتان
نماند تهی بی گمان گنجتان

خوان ششم؛ باریدن برف از آسمان:

ناگهان باد برخاست و جهان تاریک شد و ابری تیره تمامی آسمان را فرو پوشید و برف باریدن گرفت. سه روز و سه شب بدان حال بود و خیمه ها غرقه در برف.

نقاشی اسفندیار و یارانش در برف و سرما:
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

اطلاعات نقاشی بالا:
نگارگر: خواجه عبدالوهاب نقاش کاشانی
تاریخ خلق: حدود 1525 تا 1530 میلادی
محل خلق: ایران، تبریز
رسانه: آبرنگ، جوهر، نقره و طلا روی کاغذ مات
مکان نگهداری: موزۀ متروپولیتن نیویورک

هم اندر زمان تندبادی ز کوه
برآمد که شد نامور زان ستوه

جهان سربسر گشت چون پر زاغ
ندانست کس باز هامون ز زاغ

ببارید از ابر تاریک برف
زمینی پر از برف و بادی شگرف

سه روز و سه شب هم بدان سان به دشت
دم باد ز اندازه اندر گذشت

هوا پود گشت ابر چون تار شد
سپهبد ازان کار بیچار شد

اسفندیار به پشوتن گفت: جای زور و مردی نیست باید که همگان دست نیاز به سوی قادر متعال برداریم و به زاری و تضرع از او یاری بخواهیم تا این بلا از ما بگذراند. سپاهیان یکسره دست به دعا برداشتند و زار نالیدند، باد آرام گرفت و هوا خوش گشت و ابرها به یکسو رفتند.

نقاشی دعا کردن اسفندیار و افرادش برای نجات از برف:
(قرن 14 میلادی، دوران مغول)
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

به آواز پیش پشوتن بگفت
که این کار ما گشت با درد جفت

به مردی شدم در دم اژدها
کنون زور کردن نیارد بها

همه پیش یزدان نیایش کنید
بخوانید و او را ستایش کنید

مگر کاین بلاها ز ما بگذرد
کز این پس کسی مان به کس نشمرد

پشوتن بیامد به پیش خدای
که او بود بر نیکویی رهنمای

نیایش ز اندازه بگذاشتند
همه در زمان دست برداشتند

همانگه بیامد یکی باد خوش
ببرد ابر و روی هوا گشت کش

ایرانیان شادمان گشتند. سه روز آنجا ماندند پس قصد حرکت کردند. اسفندیار سران سپاه را گرد آورد و گفت: بهتر است بار و بنه را اینجا بگذاریم. هر سرهنگ و فرماندهی صد بارکش بردارد. بر پنجاه بارکش، آزوقه و خوار و بار گذارد و بر پنجاه دیگر سایر آلات و ادوات لازم را تا سبکبار با زُبدگان سپاه از بیابان بگذریم و به رویین دژ برسیم. چنین کردند. بنه را آنجا نهادند و روانه شدند.

خوان هفتم؛ اسفندیار در بیابان خشک و ریگزار:

چون مسافتی راه پیمودند، اسفندیار آواز کلنگ (درنا) شنید، به گرگسار گفت: گفتی که منزل هفتم بیابان خشک و ریگزار است بی آب و گیاه، آواز کلنگ دلالت بر بودن آب روان دارد.

چو بگذشت از تیره شب یک زمان
خروش کلنگ آمد از آسمان

برآشفت ز آوازش اسفندیار
پیامی فرستاد زی گرگسار

که گفتی بدین منزلت آب نیست
همان جای آرامش و خواب نیست

کنون ز آسمان خاست بانگ کلنگ
دل ما چرا کردی از آب تنگ

گرگسار گفت: آبها همه تلخ و شور و زهرآلود است تنها مرغان و دَدان از آن توانند نوشید. اسفندیار گفت: این راهنمای ما کینه در دل دارد. پس لشکر را به حرکت درآورد، چون پاسی از شب گذشت به رودی چون دریای ژرف و پهناور رسیدند، شتری که پیشرو بود در آب افتاد و غرقه خواست شدن. اسفندیار دو پای او گرفت و به زور و مردی او را از آب بیرون کشید و بر گرگسار بانگ زد: نه اینکه گفتی در این منزل آب نیست و اگر هست چشمۀ آب شور است و تلخ؟ گرگسار گفت: با حالی که دارم و در بند و زنجیر اسیرم، پیداست که مرگ سپاهیان تو پیروزی من است. اسفندیار او را دل داد (اطمینان داد) که پس از تسخیر رویین دژ، چنانکه عهد کرده ام فرمانروایی آنجا را به تو خواهم داد. گرگسار از سخنان تند خود پوزش خواست. اسفندیار گفت: حال بگو که گذرگاه این رود عظیم کجاست. گرگسار گفت: اگر بند از پا و دست من برداری شما را به گُدار آب راهبری خواهم کرد. به دستور اسفندیار بند از وی برداشتند و او مهاری شتر گرفت و روانه شد و لشکریان مشکها پر باد کردند و بر پهلوی اسپان بستند و به دنبال او به آب درآمدند و گذشتند و به خشکی فرود آمدند، در ده فرسنگی رویین دژ به دستور اسفندیار گرگسار را بی بند نزد او بردند، بدو گفت، از سختیها و دشواریها گذشتیم و به رویین دژ نزدیک گشتیم، به عهد خود که فرمانروایی تو بر این سرزمینهاست پس از کشتن ارجاسپ و کهرم و اندریمان به انتقام خون لهراسپ شاه و برادرانم وفا خواهم کرد.

گشاده بفرمود تا گرگسار
بیامد به پیش یل اسفندیار

بدو گفت کاکنون گذشتی ز بد
ز تو خوبی و راست گفتن سزد

چو از تن ببرم سر ارجاسپ را
درخشان کنم جان لهراسپ را

چو کهرم که از خون فرشیدورد
دل لشکری کرد پر خون و درد

دگر اندریمان که پیروز گشت
بکشت از دلیران ما سی و هشت

سرانشان ببرم به کین نیا
پدید آرم از هر دری کیمیا

همه گورشان کام شیران کنم
به کام دلیران ایران کنم

سراسر بدوزم جگرشان به تیر
بیارم زن و کودکانشان اسیر

تو را شاد خوانیم ازین گر دژم
بگوی آنچ داری به دل بیش و کم

اسفندیار گرگسار را می کشد:

گرگسار از سخن اسفندیار دلتنگ شد تندی و پرخاش آغاز کرد و به او ناسزا گفت. اسفندیار برآشفت، شمشیر کشید و بر فرق او ضربتی زد که تا نیمه تن او را شکافت، پس دستور داد جسدش را به آب افکندند.

نقاشی کشتن گرگسار:
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

اطلاعات نقاشی بالا:
تاریخ خلق: اوایل قرن 14 میلادی
مکان خلق: ایران
رسانه: جوهر، آبرنگ مات، طلا و نقره روی کاغذ
دورۀ تاریخی: مغول
مکان نگهداری: نگارخانۀ هنر فریر (Freer Gallery of Art).

دل گرگسار اندران تنگ شد
روان و زبانش پر آژنگ شد

بدو گفت تا چند گویی چنین
که بر تو مبادا به داد آفرین

همه اختر بد به جان تو باد
بریده به خنجر میان تو باد

به خاک اندر افگنده پر خون تنت
زمین بستر و گرد پیراهنت

ز گفتار او تیز شد نامدار
برآشفت با تنگدل گرگسار

یکی تیغ هندی بزد بر سرش
ز تارک به دو نیم شد تا برش

به دریا فگندش هم اندر زمان
خور ماهیان شد تن بدگمان

از آنجا حرکت و بر بالایی بلند رفت تا رویین دژ را ببیند. دژی استوار دید، سه فرسنگ پهنا و در چهل درازا و همه از سنگ برآورده و قطر دیوار بارۀ دژ چندان که چهار سوار برابر هم بر آن رفتندی. با خود گفت: این دژ را به چنگ نتوان گرفت و افسوس خورد که رنجهایش در گذشتن از هفت خوان بر باد خواهد رفت. در این اندیشه بود که در دشت دو سوار ترک با چهار سگ دید که به سوی قلعه روانند. از بالا فرود آمد و به نیزه آنان را از اسپ جدا کرد و امان داد و از وضع دژ برسید. گفتند: آنجا رویین دژ است و در آن صدهزار سپاهی جنگاور است و چندان آزوقه که اگر ده سال درِ دژ بسته بماند کسی را به چیزی نیاز نیفتد.

ورود اسفندیار به رویین دژ:

اسفندیار پس از آن آگاهی از وضع دژ، آن دو را کشت تا راز آمدنش فاش نشود. آنگاه مصمم شد که با جامۀ بازارگانان همراه کاروانی از قماش های دیبا و حریر و جواهر الوان و کالای مرغوب به آنجا رود. صندوقها ترتیب داد و صد و شصت دلاور در صندوقها نشاند و اشتران را کالا و قماشها و دیگر متاع های در خور بار کرد و خود با بیست تن از سران با لباس کاروانیان از گلیم و جامه های درشت، روانۀ دژ شد و لشکر را به پشوتن سپرد و با او قرار داد که خود را به هیئت او درآورد و درفش او را بر پای بدارد، چنانچه در شب آتش و در روز دود بیند، به قلعه حمله ور شود.

چو بازارگانی بدین دژ شوم
نگویم که شیر جهان پهلوم

فراز آورم چاره از هر دری
بخوانم ز هر دانشی دفتری

تو بی دیده بان و طلایه مباش
ز هر دانشی سست مایه مباش

اگر دیده بان دود بیند به روز
شب آتش چو خورشید گیتی فروز

چنین دان که آن کار کرد منست
نه از چارۀ هم نبرد منست

سپه را بیارای و ز ایدر بران
زره دار با خود و گرز گران

درفش من از دور بر پای کن
سپه را به قلب اندرون جای کن

بران تیز با گرزۀ گاوسار
چنان کن که خوانندت اسفندیار

وزان جایگه ساربان را بخواند
به پیش پشوتن به زانو نشاند

بدو گفت صد بارکش سرخ موی
بیاور سرافراز با رنگ و بوی

ازو ده شتر بار دینار کن
دگر پنج دیبای چین بارکن

دگر پنج هرگونه‌ای گوهران
یکی تخت زرّین و تاج سران

دیدار اسفندیار با ارجاسپ و گفتن نام و نشان:

چون به دژ رسید، مردم دژ از آمدن کاروان خبر یافتند، نزد کاروانیان آمدند تا چیزی که عرضه می کند خریداری کنند. اسفندیار گفت: نخست باید خدمت ارجاسپ شاه برسد و هدیه ای که دارد تقدیم او کند. پس با جامی زرین پر جواهر ثمین و ده طاقه حریر و اسبی گرانبها نزد او رفت و نثار کرد و گفت: مردی بازارگانم، پدر ترک و مادر از ایرانیان. اگر شاه فرمان دهد از دشت به دژ درآیم تا از دستبرد راهزنان در امان مانم و در پناه سلطان خرید و فروش کنم. ارجاسپ پذیرفت و دستور داد او و کاروان را به قلعه درآوردند و مکانی برای او معین کرد تا آنجا را بازارگاه سازد.

چو بانگ درای آمد از کاروان
همی رفت پیش اندرون ساروان

به دژ نامدارن خبر یافتند
فراوان بگفتند و بشتافتند

که آمد یکی مرد بازارگان
درمگان فرو شد به دینارگان

بزرگان دژ پیش باز آمدند
خریدار و گردن فراز آمدند

بپرسید هر یک ز سالار بار
کزین بارها چیست کاید به کار

چنین داد پاسخ که باری نخست
به تن شاه باید که بینم درست

توانایی خویش پیدا کنم
چو فرمان دهد دیده دریا کنم

شتربار بنهاد و خود رفت پیش
که تا چون کند تیز بازار خویش

یکی طاس پر گوهر شاهوار
ز دینار چندی ز بهر نثار

که بر تافتش ساعد و آستین
یکی اسپ و دو جامه دیبای چین

برآن طاس پوشیده تایی حریر
حریر از بر و زیر مشک و عبیر

به نزدیک ارجاسپ شد چاره جوی
به دیبا بیاراسته رنگ و بوی

چو دیدش فرو ریخت دینار و گفت
که با شهریاران خرد باد جفت

یکی مَردم ای شاه بازارگان
پدر ترک و مادر ز آزادگان

ز توران به خرم به ایران برم
وگر سوی دشت دلیران برم

یکی کاروانی شتر با منست
ز پوشیدنی جامه های نشست

هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی
فروشنده‌ام هم خریدار جوی

به بیرون دژ کاله بگذاشتم
جهان در پناه تو پنداشتم

اگر شاه بیند که این کاروان
به دروازۀ دژ کشد ساروان

به بخت تو از هر بد ایمن شوم
بدین سایۀ مهر تو بغنوم

چنین داد پاسخ که دل شاددار
ز هر بد تن خویش آزاد دار

نیازاردت کس به توران زمین
همان گر گرایی به ماچین و چین

بفرمود پس تا سرای فراخ
به دژ بر یکی کلبه در پیش کاخ

به رویین دژ اندر مر او را دهند
همه بارش از دشت بر سر نهند

بسازد برآن کلبه بازارگاه
همی داردش ایمن اندر پناه

اسفندیار سپاس گفت و بیرون آمد و کاروان را با صندوقها به درون برد و بازارگاه ترتیب داد و کالایی که داشت عرضه کرد. آنگاه به نزد ارجاسپ بازگشت و گفت: در بار کاروان تاج زر و تخت زرین و دیگر قماشها که لایق خزانه شاه باشد دارد. گنجور را فرمان دهد که آنجا آید و آنچه سزاوار خزانه شاهی است برگزیند. ارجاسپ شاد شد و او را نوازش کرد و گفت: بی اذن و فرمان و ممانعت دربان هر وقت که مایل باشی می توانی نزد من بیایی.

بیامد ببوسید روی زمین
بر ارجاسپ چندی بکرد آفرین

چنین گفت کاین مایه ور کاروان
همی راندم تیز با ساروان

بدو اندرون یاره و افسرست
که شاه سرافراز را در خورست

بگوید به گنجور تا خواسته
ببیند همه کلبه آراسته

اگر هیچ شایسته بیند به گنج
بیارد همانا ندارد به رنج

پذیرفتن از شهریار زمین
ز بازارگان پوزش و آفرین

بخندید ارجاسپ و بنواختش
گرانمایه تر پایگه ساختش

چه نامی بدو گفت خراد نام
جهانجوی با رادی و شادکام

به خراد گفت ای رد زاد مرد
به رنجی همی گرد پوزش مگرد

ز دربان نباید تو را بار خواست
به نزد من آی آنگهی کت هواست

ارجاسپ از رنج راه پرسید و گفت از ایران و ایرانیان در راه چه شنیده ای. اسفندیار گفت: هر کس سخنی می گفت و شایعه ای می پراکند، یکی می گفت از گشتاسپ شاه اسفندیار، فرزندش، آزرده خاطر گشته و از او روی برتافته و به جای نامعلوم رفته است. دیگری می گفت گشتاسپ شاه او را به جنگ ارجاسپ فرستاده و او از راه هفت خوان عازم رویین دژ گشته است.

ازان پس بپرسیدش از رنج راه
ز ایران و توران و کار سپاه

چنین داد پاسخ که من ماه پنج
کشیدم به راه اندرون درد و رنج

بدو گفت از کار اسفندیار
به ایران خبر بود وز گرگسار

چنین داد پاسخ که ای نیک خوی
سخن راند زین هر کسی بارزوی

یکی گفت کاسفندیار از پدر
پرآزار گشت و بپیچید سر

دگر گفت کو از دژ گنبدان
سپه برد و شد بر ره هفتخوان

که رزم آزماید به توران زمین
بخواهد به مردی ز ارجاسپ کین

ارجاسپ به خنده درآمد و گفت: کرکس نیز از آسمان هفت خوان نتواند گذشت تا به آدمی و لشکری چه رسد.

بخندید ارجاسپ گفت این سخن
نگوید جهاندیده مرد کهن

اگر کرکس آید سوی هفتخوان
مرا اهرمن خوان و مردم مخوان

خواهران اسفندیار او را در بازار می بینند:

ارجاسپ اسفندیار را مرخص کرد و او به بازارگاه آمد و خریدار بسیار بر او گرد آمد، از آن جمله دو خواهر وی برهنه پای و سبوی آب بر دوش آنجا آمدند زار و نالان و از اسفندیار از حال ایران و شاه گشتاسپ و اسفندیار جویا شدند. اسفندیار برای آنکه شناخته نشود رخسار خود را با آستین گلیم پوشاند و بانگ برآن دو زد که من مردی بازرگانم خبر از ایران ندارم، گشتاسپ شاه بیدادگر مباد و اسفندیار نیز و آن دو را دور کرد.

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
خریدار بازار او در گذشت

دو خواهرش رفتند ز ایوان به کوی
غریوان و بر کفتها بر سبوی

به نزدیک اسفندیار آمدند
دو دیده تر و خاکسار آمدند

چو اسفندیار آن شگفتی بدید
دو رخ کرد از خواهران ناپدید

شد از کار ایشان دلش پر ز بیم
بپوشید رخ را به زیر گلیم

برفتند هر دو به نزدیک اوی
ز خون برنهاده به رخ بر دو جوی

به خواهش گرفتند بیچارگان
برآن نامور مرد بازارگان

بدو گفت خواهر که ای ساروان
نخست از کجا راندی کاروان

که روز و شبان بر تو فرخنده باد
همه مهتران پیش تو بنده باد

ز ایران و گشتاسپ و اسفندیار
چه آگاهی است ای گو نامدار

بدین سان دو دخت یکی پادشا
اسیریم در دست ناپارسا

برهنه سر و پای و دوش آبکش
پدر شادمان روز و شب خفته خوش

برهنه دوان بر سر انجمن
خنک آنک پوشد تنش را کفن

بگرییم چندی به خونین سرشک
تو باشی بدین درد ما را پزشک

گر آگاهیت هست از شهر ما
بر این بوم تریاک شد زهر ما

یکی بانگ برزد به زیر گلیم
که لرزان شدند آن دو دختر ز بیم

که اسفندیار از بنه خود مباد
نه آن کس به گیتی کزو کرد یاد

ز گشتاسپ آن مرد بیدادگر
مبیناد چون او کلاه و کمر

نبینید کاید فروشنده ام
ز بهر خور خویش کوشنده‌ام

همای برادر خود اسفندیار را می شناسد:

همای چون آواز اسفندیار شنید دانست که او عمداً آشنایی نداد و سخنی نگفت پس آنجا متوقف ماند، اشک ریزان و نالان.

چو آواز بشنید فرخ همای
بدانست و آمد دلش باز جای

چو خواهر بدانست آواز اوی
بپوشید بر خویشتن راز اوی

چنان داغ دل پیش او در بماند
سرشک از دو دیده به رخ برفشاند

همه جامه چاک و دو پایش به خاک
از ارجاسپ جانش پر از بیم و باک

اسفندیار دریافت که همای او را شناخته است و رازداری می کند پس روی خود را نشان داد و گفت به کشتن ارجاسپ آمده است و آن دو خواهر را به بردباری و شکیب و حفظ راز آمدن خود سفارش کرد.

بدانست جنگاور پاک رای
که او را همی بازداند همای

سبک روی بگشاد و دیده پرآب
پر از خون دل و چهره چون آفتاب

ز کار جهان ماند اندر شگفت
دژم گشت و لب را به دندان گرفت

بدیشان چنین گفت کاین روز چند
بدارید هر دو لبان را به بند

من ایدر نه از بهر جنگ آمدم
به رنج از پی نام و ننگ آمدم

کسی را که دختر بود آبکش
پسر در غم و باب در خواب خوش

پدر آسمان باد و مادر زمین
نخوانم بر این روزگار آفرین

درخواست اسفندیار از ارجاسپ برای برپایی مهمانی:

آنگاه دیگر بار نزد ارجاسپ شتافت و گفت: در راه که می آمدم ناگزیر در قسمتی از راه از دریایی بایست می گذشتم، کالا در کشتی نهادم و به راه افتادم ناگاه بادی سخت وزیدن گرفت و دریا را متلاطم ساخت و امواج سهمگین برخاست و بیم غرق شدن کشتی بود. با خود عهد کردم که اگر از آن ورطه جان به سلامت بیرون برم جشنی ترتیب دهم و سران سپاه تو را به آن سور و مهمانی دعوت کنم. طوفان آرام گرفت و خطر برطرف شد و اینک در ادای آن عهد اجازه می خواهم که دستور دهید سران سپاه به میهمانی آیند، و چون بازارگاه من جایی است تنگ، موافقت فرمایید که بر بام دژ بساط سور و سرور را بگسترانم.

پس از کلبه برخاست مرد جوان
به نزدیک ارجاسپ آمد دوان

بدو گفت کای شاه فرخنده باش
جهاندار تا جاودان زنده باش

یکی ژرف دریا در این راه بود
که بازارگان زان نه آگاه بود

ز دریا برآمد یکی کژ باد
که ملاح گفت آن ندارم به یاد

به کشتی همه زار و گریان شدیم
ز جان و تن خویش بریان شدیم

پذیرفتم از دادگر یک خدای
که گر یابم از بیم دریا رهای

یکی بزم سازم به هر کشوری
که باشد برآن کشور اندر سری

بخواهنده بخشم کم و بیش را
گرامی کنم مرد درویش را

کنون شاه ما را گرامی کند
بدین خواهش امروز نامی کند

ز لشکر سرافراز گردان که اند
به نزدیک شاه جهان ارجمند

چنین ساختستم که مهمان کنم
وزین خواهش آرایش جان کنم

چو ارجاسپ بشنید زان شاد شد
سر مرد نادان پر از باد شد

بفرمود کانکو گرامی ترست
وزین لشکر امروز نامی ترست

به ایوان خراد مهمان شوند
وگر مِی بود پاک مستان شوند

بدو گفت شاها ردا بخردا
جهاندار و بر موبدان موبدا

مرا خانه تنگست و کاخ بلند
بر این بارۀ دژ شویم ارجمند

در مهر ماه آمد آتش کنم
دل نامداران به مِی خوش کنم

بدو گفت زان راه رو کت هواست
به کاخ اندرون میزبان پادشاست

مست شدن سپاه ارجاسپ در مهمانی اسفندیار:

ارجاسپ اسفندیار را رخصت داد و اسفندیار بَره و اسب بسیار کشت و مهمانی عظیم ترتیب داد و شراب بسیار در کار آورد. سران سپاه به خوان نشستند و خوردند و نوشیدند و مستان شدند.

بیامد دمان پهلوان شادکام
فراوان برآورد هیزم به بام

بکشتند اسپان و چندی به ره
کشیدند بر بام دژ یکسره

ز هیزم که بر بارۀ دژ کشید
شد از دود روی هوا ناپدید

مِی آورد چون هرچ بُد خورده شد
گسارندۀ مِی ورا برده شد

همه نامدارن رفتند مست
ز مستی یکی شاخ نرگس به دست

پشوتن با علامت اسفندیار سپاه را حرکت می دهد:

پس اسفندیار چون شب فرار رسید آتشی افروخت. دیده بان چون آتش بدید نزد پشوتن رفت و او را آگاه ساخت. پشوتن در جامه رزم اسفندیار و سلاح و درفش او با سپاهیان در حرکت آمد و برابر رویین دژ رسید.

شب آمد یکی آتشی برفروخت
که تفش همی آسمان را بسوخت

چو از دیده گه دیده بان بنگرید
به شب آنش و روز پُر دود دید

ز جایی که بد شادمان بازگشت
تو گفتی که با باد همباز گشت

چو از راه نزد پشوتن رسید
بگفت آنچ از آتش و دود دید

پشوتن چنین گفت کز پیل و شیر
به تنبل فزونست مرد دلیر

که چشم بدان از تنش دور باد
همه روزگاران او سور باد

بزد نای رویین و رویینه خم
برآمد ز در نالۀ گاودم

ز هامون سوی دژ بیامد سپاه
شد از گرد خورشید تابان سیاه

شکست طرخان و کهرم در اولین نبرد با ایرانیان:

مردم دژ از آمدن سپاه آگاه شدند. خبر به ارجاسپ بردند. ارجاسپ به کهرم دستور داد سپاهیان را آماده سازد و طرخان را با ده هزار سوار بیرون فرستاد. تا تحقيق لشکر دشمن و فرمانده آن کند. طرخان مسلح و مجهز از قلعه به زیر آمد و سپاه ایران را دید، پشوتن را که بسیار شبیه اسفندیار بود و زیر درفش او ایستاده بود، در نظر آورد و بر او حمله برد، سپاه ایران نیز به حملۀ متقابل پرداخت. طرخان به دست نوش آذر فرزند اسفندیار کشته شد. کهرم که به یاری طرخان آمده بود گریزان به قلعه بازگشت و به ارجاسپ خبر داد که سپاهی بزرگ از ایران آمده است و نامداری در پیش آن سپاه است به بالای اسفندیار و همان نیزه که در گنبدان دژ دیدی در دست دارد.

چنین گفت کهرم به پیش پدر
که ای نامور شاه خورشیدفر

از ایران سپاهی بیامد بزرگ
به پیش اندرون نامداری سترگ

سرافراز اسفندیارست و بس
بدین دژ نیاید جز او هیچ کس

همان نیزۀ جنگ دارد به چنگ
که در گنبدان دژ تو دیدی به جنگ

ارجاسپ از شنیدن این خبر غمگین شد که باز جنگ دیگر درگرفته و آسایش او را بر هم زده است پس دستور داد تا سپاهیان با کهرم و اندریمان به مقابله روند و آنان را در میان گیرند و همه را از دم شمشیر بگذرانند. چون هوا تاریکتر شد. اسفندیار جامه جنگ پوشید و در صندوقها باز کرد و يلان ایران را بیرون آورد و آنان را سه بخش کرد، بخشی را در میان شهر بداشت تا هر که پیش آید بکشند. بخشی را برای کشتن میهمانان که سرمست باده ناب بودند مأمور کرد و بخش دیگر را به دروازۀ دژ فرستاد تا راه ورود سپاه ترک بیرون رفته را سد کنند و نگذارند که به قلعه درآیند و به خواهران دستور داد به بازارگاه روند و خود مسلح با بیست تن از دلاوران به کاخ ارجاسپ درآمد و هر که را دید از دم شمشیر گذرانید.

نبرد اسفندیار با ارجاسپ شاه و جدا کردن سر او:

ارجاسپ از هیاهوی مردم کاخ از خواب بیدار شد. هنگامه ای دید، بر پا شده و جامۀ رزم به تن کرد و از خوابگاه بیرون شد و اسفندیار مواجه گردید. اسفندیار بدو گفت: این مرد بازرگان هدیه ای لهراسبی که بر آن مهر گشتاسبی نهاده شده است دارد، اگر آن را بستانی دلت پر خون خواهد شد. پس شمشیر حوالۀ سر او کرد. ارجاسپ با وی در آویخت و از ضربات تیغ او زخمها برداشت و از پای درآمد. اسفندیار سر از تن او جدا ساخت.

نقاشی نبرد اسفندیار با ارجاسپ و کشتن او:
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

اطلاعات نقاشی بالا:
تاریخ خلق: حدود 1330 تا 1340 میلادی
رسانه: جوهر، آبرنگ مات، طلا و نقره روی کاغذ
مکان خلق: ایران، اصفهان

چو ارجاسپ از خواب بیدار شد
ز غلغل دلش پر ز تیمار شد

بجوشید ارجاسپ از جایگاه
بپوشید خفتان و رومی کلاه

به دست اندرش خنجر آبگون
دهن پر ز آواز و دل پر ز خون

بدو گفت کز مرد بازارگان
بیابی کنون تیغ و دینارگان

یکی هدیه آرمت لهراسپی
نهاده بر او مهر گشتاسپی

برآویخت ارجاسپ و اسفندیار
از اندازه بگذشتشان کارزار

پیاپی بسی تیغ و خنجر زدند
گهی بر میان گاه بر سر زدند

به زخم اندر ارجاسپ را کرد سست
ندیدند بر تنش جایی درست

ز پای اندر آمد تن پیلوار
جدا کردش از تن سر اسفندیار

نقاشی مرگ ارجاسپ بدست اسفندیار:
نقاشی نبرد اسفندیار با سیمرغ در هفت خوان

اطلاعات نقاشی بالا:
تاریخ خلق: 1618 تا 1619 میلادی
دورۀ تاریخی: قاجار
رسانه: جوهر و رنگدانه روی کاغذ خطدار
مکان خلق: افغانستان، هرات

اقدامات اسفندیار بعد از پیروزی در نبرد:

اسفندیار بعد از پیروزی، کاخ ارجاسپ را از ترکان تهی ساخت بر در گنج او مُهر نهاد و شبستانش را به خادم سپرد. از اسبان او آنچه نیرومند و ممتاز بود برگزید و با یاران و خواهران خود به بیرون دژ رفت و سرداری ساوه نام را با چند دلاور در قلعه نهاد و دستور داد که درِ دژ را به روی ترکان همچنان بسته نگهدارند و چون از پیوستن من به لشکر ایران مطمئن شدید از بام دژ، دیده بان فریاد برآورد که گشتاسپ شاه جاوید باد و هنگامی که ترکان بر در دوازۀ دژ انبوه گشتند، سر ارجاسپ را از قلعه به زیر بیفکنید. چون پاسی از شب گذشت، دیده بان فریاد جاوید گشتاسپ شاه سر داد. ترکان که آن شنیدند به شگفت آمدند. کهرم که آن شنید به اندریمان گفت این آواز چراست؟ چون صبح شود باید آواز دهنده را یافت و سر از تنش جدا کرد. اما هر دم از هر سو صدای گشتاسپ شاه جاوید باد فزونتر می گشت و بر دلتنگی کهرم می افزود. کهرم مصمم به بازگشت گردید. چون به دروازۀ دژ رسید دریافت که ایرانیان از پشت وی درآمده اند. ناگزیز بر جنگ شد. لشکریان خود را دل داد و به حمله واداشت و تا سپیده دمید دو سپاه نبرد کردند و چون خورشید دمید، یاران اسفندیار از بام دژ سر بریدۀ ارجاسپ را به زیر افکندند. ترکان بهراسیدند و دو فرزند ارجاسپ گریان شدند و همگان دل به مرگ نهادند و گیر و دار سخت شد.

به دار آویختن کهرم و اندریمان به دستور اسفندیار:

در ادامۀ نبرد، اسفندیار به کهرم رسید و با او درآویخت، وی را از زین برگرفت و بر زمین افکند و لشکریان دست او را بستند و بردند. سپاهیان ترک، مدتی در جنگ پای فشردند تا از ایشان بسیاری کشته شد و آنانکه ماندند خفتان و ترگ از خود دور کردند و از اسفندیار زنهار خواستند. اسفندیار آنان را امان داد و سپس دو دار بلند بر در دژ بر پا کردند و کهرم و اندریمان را به دار آویختند و در دژ آتش افکندند و غنایم بسیار از گنج ارجاسپ برگرفت و چون از این کارها فراغت یافت نامۀ فتح (پیروزی) نوشت و در آن پس از ستایش خدای تعالی، سختیهای راه و گرفتن رویین دژ و کشته شدن ارجاسپ و پسرانش را به تفصیل بیان کرد و آن را با چند سوار تیزتاز به نزد گشتاسپ شاه فرستاد و دیری نپایید که پاسخ آن را پیکان به اسفندیار رساندند.

تمجید و ستایش گشتاسپ از پیروزی اسفندیار در نبرد هفت خوان:

پاسخ گشتاسپ به اسفندیار، پاسخی پر از تمجید و ستایش از جانفشانی و در پایان اظهار اشتیاق به دیدار فرزند. اسفندیار چون نامه بخواند، گنج خاص ارجاسپ را برگرفت و گنج کسان او را بر سپاهیان پخش کرد و اهل شبستان و حرم شاه ترکان را، که دو خواهر و دو دختر و مادر او بود، با خواهران خود و کنیزکان چینی در عماری نشاند و سیصد شتر از جامه های حریر و پرنیان و دیگر نفایس آنجا بار کرد و جمله را به سه پسر خود سپرد و گفت: با لشکریان به راه بیابان روانۀ ایران شوید، من از راه هفت خوان نخچیرکنان به ایران خواهم آمد، پس با بخشی از لشکریان بدان راه روانه شد. چون به آنجا رسید که سرما و برف هنگام آمدن ایشان را فرا گرفته بود،بُنه بر جا نهاده را سالماً برگرفت و دو هفته در حوالی ایرانشهر به شکار و نشاط پرداخت تا سپاه دیگر و فرزندانش از راه بیابان بدو پیوستند و به ایران آمدند. شاه دستور داد از اسفندیار استقبال کنند و خود با بزرگان و سران پذیره او رفت. اسفندیار چون به شاه رسید فرود آمد و کرنش کرد و او را در آغوش گرفت و به ایران آمدند و خوان آراستند و گشتاسپ از اسفندیار خواست که از هفت خوان و دشواریهای آن سخن گوید. اسفندیار گفت: ای پدر در مجلس بزم از رزم و نبرد مپرس، روز دیگر آن سفر دشوار را به شرح حکایت خواهم کرد. بدین سان قصۀ هفت خوان را استاد طوس، فردوسی بزرگ به پایان می رساند و امید دارد که شاه (سلطان محمود غزنوی) آن را بپسندد.

پایان نبرد هفت خوان و آغاز داستان رستم و اسفندیار:

حکیم خردمند، فردوسی، پس از به پایان رسیدن داستان هفت خوان اسفندیار، غمنامه ای را آغاز می کند که به مرگ اسفندیار منجر می شود. اسفندیار که از پدرش گشتاسپ وعده یافته بود که اگر بتواند ارجاسپ را شکست دهد و خواهدانش را آزاد کند، تاج و تخت را بدو خواهد سپرد، به نبرد هفت خوان پای می گذارد و با سربلندی پیروز شده و به ایران باز می گردد. اما هنگامی که متوجه می شود که پدرش نمی خواهد تا سلطنت را به وی بسپارد، گله و شکایت نزد مادر می برد و تهدید می کند که اگر گشتاسپ به وعده اش عمل نکند، خود با زور تاج و تخت را تصاحب خواهد کرد، اما مادرش وی را از این کار بر حذر می دارد و موجب خشم اسفندیار می شود.

گشتاسپ نیز به راهنمایی و پیشگویی ارجاسب، تصمیم می گیرد تا با وعده ای دیگر، اسفندیار را به سوی مرگ رهنمون کند و تاج و تخت را از آن خود نگاه دارد. گشتاسپ به اسفندیار وعده می دهد که اگر به سیستان برود و رستم دستان را در بند کند و نزد او آورد، بی هیچ درنگی تاج و تخت پادشاهی را بدو خواهد سپرد. بدین گونه است که غمنامۀ رستم و اسفندیار شکل می گیرد و در فرجام کار، اسفندیار به تیر رستم کشته می شود. برای آگاهی بیشتر می توانید (نقاشی و شعر رزم رستم و اسفندیار در شاهنامه) را مطالعه کنید. در این مطلب به تفصیل دربارۀ نبرد رستم و اسفندیار و حوادث روی داده در جریان آن سخن رفته است.

منابع:
1. نثر: کتاب داستانهای نامورنامۀ باستان شاهنامه، به کوشش سید محمد دبیرسیاقی، تهران: نشر قطره، 1378.
2. نظم: کتاب شاهنامۀ فردوسی، چاپ مسکو.

دیدگاه خود را بنویسید:

۱۳۹۸ - ۱۳۹۱ © تمام حقوق محفوظ است.