خان سوم شاهنامه کشتن اژدها

خان سوم

مینیاتور خان سوم شاهنامه کشتن اژدها اشاره دارد به داستان هفت خان رستم که در خان سوم، بین رستم و اژدهایی مهیب، نبردی سخت انجام می گیرد و فرجام این کشاکش به مرگ اژدها و پیروزی رستم و رخش منتهی می شود. فردوسی اسطورۀ صداقت و انصاف است. این اصلیست مسلّم که هنر در مزبلۀ ناراستی، کوته اندیشی، جمود، تعصّب کورکورانه و نان به نرخ روز خوری نمی شکفد، چون آنچه از این ضد ارزشها پدید می آید هنر راستین نیست بلکه در نهایت نوعی ظرافت و قدرت سخنوری و کمال فنی است. بین هنر و فن فرق باید نهاد. این هنر است که حتی در ناب ترین اشکال آن برخوردار از پشتوانه ای ژرف از ارزشهای گوناگون انسانی است زیرا اساساً یکی از معانی هنر فضیلت و معنای لغوی نخستین آن هم مردانگی است.
میان مطالب شاهنامه و منابع درباری یا وابسته به دربارها همچون غرر ثعالبی، تاریخ طبری، سیاستنامۀ خواجه نظام الملک، تاریخ بلعمی و جز اینها تفاوتهای بارز و تعیین کننده ای است که تنها می تواند زادۀ روح وحیات بزرگمرد توس باشد و بس. در باب گشتاسپ، بهرام گور، نوشیروان، پرویز، مزدک، بهرام چوبین و غیره همه جا این تفاوت روایت و داوری را مشاهده می کنیم.

تاریخ خلق این اثر بسیار قدیمی: بین سالهای 1330 تا 1340 میلادی.
رسانه: جوهر، آبرنگ مات، و طلا روی کاغذ
اندازۀ اصلی این ورق: 4.9 سانتی متر پهنا و 10.9 سانتی متر ارتفاع.
مکان خلق: کشور ایران، اصفهان
موضوع: ورقی مصّور از داستان هفت خان رستم؛ خان سوم؛ نبرد رستم با اژدها و کشتن آن؛ شاهنامۀ فردوسی.
مکان نگهداری کنونی اثر: موزه متروپولیتن نیویورک (The Metropolitan Museum of Art).
موضوعات مرتبط با این اثر: داستان مردن رستم و شغاد نابرادر (در این اثر داستان رستم و شغاد و مرگ هر دوی آنها تصویرگری شده است).

بزرگنمایی متن اشعار این نگاره:
خان سوم شاهنامه

چگونگی شکل گیری هفت خان رستم در شاهنامه:

کاووس یکی از شکوهمندترین شهریاران ایران در عصر پهلوانی شاهنامه است که با برخورداری از فرّ ایزدی به شهریاری می رسد. اما از همان آغاز کار، راه خودکامگی و برتری جویی و زیاده خواهی را در پیش می گیرد که با کردار ایزدی سازگاری ندارد و از این رو دچار آشفتگی و گرفتاری و شوربختی می شود و سرانجام فرّ ایزدی از وی جدا می گردد.
روزی شهریار (کاووس) با بزرگان و پهلوانان به بزم نشسته بود که رامشگری مازندرانی به بارگاه وی راه می یابد و سرودی خوش در وصف و ستایش مازندران می خواند و شور رفتن بدان سرزمین را در وجود او برمی انگیزد. کاووس بر آن می شود که به مازندران لشکر کشیده و آن سرزمین را به تصرّف خود درآورد. اما بزرگان و پهلوانان ایران با او موافقت نمی کنند و این کار را برای شهریار و ایرانیان خوش سرانجام نمی دانند. کاووس به اندرز و رهنمون آنان گوش نمی دهد و با خودکامگی بر عزم خود پای می فشارد و بی درنگ فرمان جنگ می دهد.
مازندرانیان با آگاه شدن از تصمیم شاه ایران، به خود می آیند و دیو سپید، سرکردۀ آنان به رو در رویی ایرانیان می شتابد و با نیرنگ، شهریار و لشکریانش را شکستی سخت می دهد و دچار نابینایی کرده و در چاهساری مخوف به بند می کشد. خبر هولناک شکست ایرانیان و در بند شدن شهریار به زال می رسد و وی نیز بدون درنگ رستم را فرمان می دهد تا خود را به مازندران، جایگاه دیوان، برساند و ایرانیان را از چنگ آنان رهایی بخشد. رستم پای در راه می نهد و با گذشتن از هفت مرحلۀ خطرناک «هفت خان» و کشتن دیو سپید، از آن آزمون بزرگ سربلند بیرون می آید.

نمایی نزدیک از صحنۀ نبرد رستم و اژدها:
کشتن اژدها به دست رستم

داستان خان سوم و جنگ رستم با اژدها:

رستم که برای رهایی کاووس به سوی مازندران تاخته بود، با هفت خان بسیار سخت روبرو می شود که با دلیری تمام از همۀ آنها گذر می کند. این هفت خان عبارتند از: خان اول: بیشۀ شیر، خان دوم: بیابان بی آب، خان سوم: جنگ با اژدها و کشتن آن، خان چهارم: زن جادو، خان پنجم: جنگ با اولاد، خان ششم: جنگ با ارژنگ دیو، خان هفتم: جنگ با دیو سپید.

نقاشی مشهور کشته شدن اژدها به دست رستم، اثر عادل عدیلی:
نقاشی کشتن اژدها در خان سوم شاهنامه فردوسی

در خان سوم، که موضوع این مینیاتور زیبای ایرانی است، رخش در چراگاهی که آرامگاه اژدها بود، می چرد. اژدها به آرامگاه خویش باز می آید و رستم را خفته و رخش را در چرا می بیند و به سویش حمله می برد. رخش به بالین رستم می تازد و سم رویین به زمین می کوبد و شیهه می کشد. رستم از خواب برخاسته و عازم پیکار می شود، اما اژدها به نیرنگ در زمین ناپدید می شود. رستم با رخش به دلیل اینکه او را بی جهت از خواب خوش بازداشته است، تندی می کند و دوباره سر به بالین می نهد. بار دوم داستان تکرار می شود و اژدها ناپدید. رستم نسبت به رخش تندی بیشتری می کند که اگر بار دیگر بیهوده او را از خواب باز رهاند، با شمشیر سرش را از تن جدا خواهد کرد. بار سوم اژدها دمان و غرّنده پدیدار می شود، آنچنان که گویی از دهان آتش بیرون می افکند. رخش با تردید و نگرانی بر بالین رستم می خروشد و وی را از خواب بیدار می کند. به فرمان ایزدی این بار زمین از پنهان کردن اژدها سر باز می زند و رستم آن اهریمن را می بیند. پس تیغ از نیام برمی کشد و چون رعد می غرّد و بسوی اژدها می تازد. جنگی تن به تن و سهمگین درمی گیرد. رخش به یاری پهلوان می آید، پوست اژدها را همچون شیر به دندان گرفته و از هم می درد. رستم نیز تیغ برکشیده و سر از تن اژدها جدا می کند و رودی از خون بر زمین جاری می شود. رستم پس از کشتن اژدها، جهان آفرین را یاد کرده، سر و تن در آب پاک شسته، بر رخش می نشیند و راه خود را ادامه می دهد. در ادامۀ راه، رستم با مراحل سخت دیگری مواجه می شود که با یاری یزدان و دلیری خود یک به یک از آنها می گذرد تا اینکه به خان آخر یعنی خان هفتم می رسد و با دیو سپید روبرو می گردد و او را می کشد. برای دانستن مفصل رویدادهای این خان از نقاشی دیو سپید و رستم در هفت خان بازدید کنید. آنچه که در این نقاشی ایرانی قدیمی نیز به روشنی قابل مشاهده است، نبرد رستم با دیو و اژدهاست که با اشعار این داستان به زیبایی هرچه تمام تر مزیّن شده است.

ورقی زیبا از شاهنامۀ مصوّر عهد صفوی (شاهنامۀ شاه اسماعیل دوم):
این اثر در سال 1576 میلادی خلق شده و هم اکنون در موزۀ آقاخان قرار دارد:
نبرد رستم در خان سوم با اژدها

آیا شاهنامه نامۀ شاهان است؟

فردوسی خود پهلوان منش است و شاهنامه در حقیقت پهلوان نامه می باشد. آری، این پیر جوانمرد پروردۀ مکتب پهلوانی و بهره ور از صفات بایستۀ هر پهلوان راستین همچون راستی، آزادی، بخردی و بیداد ستیزی است، و عجبی نیست اگر چنین کسی بیشتر دل در گرو پهلوانان داشته باشد تا شاهان. حقیقت مسلّمی که سراسر شاهنامه گواه آن است، و ورای بحث و جدلهای مبتذل روزگار ماست، این است که فردوسی حتی تاریخ قوم و سرزمین خویش را از دید مبارزۀ آزادگان با آزادی ستیزان، و در یک کلمه، از دریچۀ چشم پهلوانانی چون رستم می نگرد. آزادی و آزادگی برای او جوهرۀ حیات و پدید آورندۀ نام از ننگ است، کما این که جان کلام در داستان «رستم و اسفندیار» و نیز تفاوت این دو یَلِ ارجمند در همین ویژگی است.
آیا آنان که شاهنامه را نامۀ شاهان خوانده و به خیال خود گرزۀ یکزخمی بر سر شاهنامه دوستان فرود آورده اند این قدر نمی دانند که اساساً در بخش عمدۀ شاهنامه یعنی بخش اساطیری و حماسی سخن بر سر حکومت آرمانی و ضد آرمانی است و این حکومت آرمانی هم ارتباطی به حکومتهای عادی تاریخی ندارد؟ و این که عملاً در سراسر شاهنامه این شاهان اند که از دیدگاه پهلوانی و با ملاک وجود یا عدم عنصر پهلوانی در سرشت ایشان سنجیده می شوند.

نامگذاری کتاب توسط فردوسی:

در باب اهمیت شاهنامه برای ایرانیان، بسیار گفته اند و نوشته اند که آن گفته ها و نوشته ها در جای خود نیکوست، ولی برترین سخن از زبان فردوسی بیان شده است. شاعر کتاب خود را «نامۀ باستان»، «نامۀ نامور»، «تاریخ شاهان»، «دفتر باستان» و «نامور نامه» خوانده است. در این کتاب دو کلمۀ «شاهنامه» و «شهنامه» به کار نرفته است. اما آنچه برترین سخن خوانده شد، صفت «شهریار» است که فردوسی در سه بیت از دیباچۀ شاهنامه، کتاب خود را بدان موصوف کرده است:

بیت یک:
از این نامور نامۀ شهریار
بمانم به گیتی یکی یادگار

بیت دو:
مرا گفت که این نامۀ شهریار
گرت گفته آید به شاهان سپار

بیت سه:
کنون باز گردم به آغاز کار
سوی نامور نامۀ شهریار

این کلمه مرکّب از دو جزء است، یکی «شهر» به معنای کشور و دیگری پسوند «یار» مخفّف یارنده به معنای یاری دهنده و دارنده؛ جمعاً یعنی «آن که کشور را نگاه می دارد» یا «نگاه دار کشور». در برخی از نسخه های شاهنامه، کاتبان به سبب ندانستن معنای درست عبارت «نامور نامۀ شهریار»، آن را به «نامۀ نامور شهریار» گردانده اند. «نامور نامه» یعنی کتابی که داستان ناموران در آن آمده است و مراد فردوسی این است که شاهنامه نگاه دارندۀ کشور ایران است. مؤیّد چنین تعبیری بیت هایی دیگر از شاهنامه است. در «هفت خان اسفندیار» بارۀ رویین دز ارجاسپ «بارۀ شهریار» خوانده شده است:

برفتند مردان اسفندیار
برآن نامور بارۀ شهریار

یعنی بارویی که نگاه دارندۀ کشور ارجاسب است. در بیتی دیگر از «داستان کاموس»، افراسیاب «شهریار گزند» نامیده شده، یعنی کسی که نگهبان بدی و پتیاره و گزند و آسیب است:

مگر کآن سر شهریار گزند
به خمّ کمند تو آید به بند

بخش بندی کتاب شاهنامۀ فردوسی:

این کتاب، تاریخ اسطوره ای و پیش از تاریخ و دورۀ تاریخی ایران، از آغاز خلقت تا پایان روزگار ساسانیان را در بر دارد. کیومرث نخستین انسان و نخستین پادشاه است و کتاب با شکست ساسانیان و گریختن و کشته شدن یزگرد سوم به پایان می رسد. با توجه به محتوای شاهنامه، تمامی این کتاب به سه بخش قابل تقسیم است: یکی روزگار قدیم که آن را «شاهنامۀ کهن» می خوانیم، دیگر روزگاری که با پادشاهی «لهراسپ» آغاز می شود و شاهنامۀ کهن را به دورۀ تاریخی پیوند می زند و سه دیگر «بخش تاریخی» که با پادشاهی اسکندر آغاز می شود و با پادشاهی یزگرد سوم پایان می گیرد.

بخش شاهنامۀ کهن:

این بخش از شاهنامه با پادشاهی کیومرث شروع می شود و با پادشاهی کیخسرو به انجام می رسد. برخی از این شاهان بر سراسر جهان و برخی بر ایران یا بنا به تعبیر نظامی در «هفت پیکر» بر «دل آن» پادشاهی کرده اند:

همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
(هفت پیکر؛ تصحیح دکتر برات رنجانی 357-356)

ترتیب پادشاهی آنان چنین است: 1- کیومرث 2- هوشنگ 3- طهمورث 4- جمشید 5- ضحّاک 6- فریدون 7- منوچهر 8- نوذر 9- زَو 10- کیقباد 11- کیکاووس 12- کیخسرو.
از روزگار کیومرث تا فریدون، شاه بر تمامی جهان فرمانروایی داشته است و فریدون با بخش کردن جهان در میان فرزندان خویش آن را به سه پادشاهی تقسیم کرد و از آن پس منوچهر و نوذر و… پادشاه ایران و دشت نیزه وران بوده اند. همۀ این شاهان از گونۀ «خدا ــ شاه» و دین آور بوده اند؛ به عبارت دیگر می توان پنداشت که آنان پیامبران پیش از پیدایش زرتشت بوده و در روزگار هر یک، جهانیان و به ویژه ایرانیان بر دین آن «خدا ــ شاه» بوده اند.

بخش میانۀ شاهنامه:

این بخش شاهنامه با پادشاهی لهراسپ آغاز می شود و با کشته شدن «دارایِ داراب» پایان می گیرد. لهراسپ با گزینش کیخسرو و با پیروی از دین و آیین او بر تخت می نشیند. زال، نمایندۀ اندیشۀ ایرانی، که پاسدار سنت هاست با این انتخاب مخالفت کرده و لهراسپ را فرومایه خوانده است، ولی با توضیح کیخسرو که وی را نبیرۀ هوشنگ دانسته، زال به پادشاهی او گردن نهاده است.
بخش میانۀ شاهنامه دارای نقطه های قوّت و ضعفی است که آن را با «شاهنامۀ کهن» متفاوت کرده و در این میان «داستان رستم و اسفندیار» از شاخصه های خوب داستانی و از توانایی کلام فردوسی برخوردار است، و دیگر داستانهای آن چندان دلاویز نیست. ادامه یافتن زندگی رستم و زال و گودرز نیز برای ساخت و ادامۀ اسطوره بوده است، وگرنه حق این بود که این پهلوانان و برادر و فرزند رستم نیز مانند دیگر پهلوانان، همراه کیخسرو عروج می کردند تا در پایان جهان برای یاوری آن دادگستر ظهور کنند. پایان این بخش، پادشاهی «دارایِ داراب» است که چون روایتهای تاریخی دارایِ سوم، پادشاه هخامنشی، در دست می باشد، وسیلۀ پیوند شاهنامه به تاریخ شده است.

بخش تاریخی شاهنامه:

آخرین پارۀ شاهنامه فردوسی با داستان اسکندر آغاز شده و با کشته شدن یزگرد سوم پایان یافته است. برخی دربارۀ حملۀ اسکندر مقدونی به ایران تردید کرده اند، تا به آنجا که گاهی وجود او هم مشکوک تلقی شده است. به هر روی داستان کشورگشایی های اسکندر از کتابهای یونانی به زبانهای شرقی سرایت کرده است. ایرانیان از دو جهت او را ستوده اند؛ برای آنکه زهر شکست کشور در برابر اسکندر زدوده شود، او را فرزند «دارا» و از «ناهید» دختر «فیلقوس» دانسته اند، یعنی «دارای داراب» به دست برادر خود شکست خورده است؛ دیگر آنکه از «ذوالقرنین» در قرآن یاد شده و برخی این نام را با اسکندر برابر کرده اند. بدیهی است که ایرانیان پس از پذیرفتن اسلام، خود را به نیک نام بردن از کسانی که در کتاب مقدسشان ستوده شده اند، مکلّف می دانسته اند.

نوستالژی فردوسی از زبان خودش:

وقتی فردوسی در میانۀ داستان سیاوش به عنوان نوعی آنتراکت از احوال خود در شصت سالگی می گوید، وصف عیب چشم، ضعف تن، گرانی گوش (کم شنوایی)، و کندی زبان با زبانی صورت می گیرد که همۀ مصالح آن از روزگار کهن گرفته شده و لحن آن گرانبار از درد و دریغ نوستالژیک نسبت به آن روزگاران گمشده است:

همان دیده بان بر سر کوهسار
نبیند همی لشکر شهریار

کشیدن ز دشمن نداند عنان
مگر پیش مژگانش آید سنان

همان گوش از آوای او گشت سیر
همش لحن بلبل هم آوای شیر…

دریغ آن گل و مشک خوشاب سی
همان تیغ برندۀ پارسی

آنگاه از کردگار چندان عمر می طلبد:

کزین نامور نامۀ باستان
بمانم به گیتی یکی داستان

شاید مستقیم ترین و صریحترین بیان فردوسی از غم غربت خویش در ضمن داستان سیاوش در آغاز بنای گنگ دژ باشد، آنجا که از زوال همۀ چیزهای کهن، از حکیمان، شاهان، دلاوران، بتان شرم آگین خوش گفتار و کسی که کنام او کوه بود (ظاهراً زال) می گوید و نتیجه می گیرد:

چو گیتی تهی ماند از راستان
تو ایدر به بودن مزن داستان

وی قرون متأخر را جهانی پر از هول و هراس می داند، جهانی که در آن باید آرزوی طول عمر را به یک سو نهاد و:

چو زان نامداران جهان شد تهی
تو تاج فزونی چرا برنهی

نباشی بدین نامه همداستان
یکی شو بخوان نامۀ باستان

کزیشان جهان یکسر آباد بود
بدانگه که اندر جهان داد بود

چگونگی ماندگاری شاهنامه در گذر زمان:

ملتی که پیشینۀ کهن داشته باشد، گذشته های دور خود را به شکل اسطوره روایت می کند، و ملتی کهن تر است که در سرد و گرم روزگار دراز، اسطوره های پیشینیان او به صورت حماسه درآمده باشند. ملت ایران از چنین موقعیتی برخوردار بوده است. پوستۀ این اسطورۀ حماسی شده، داستانهای شاهان و پهلوانان ایران است، ولی در مغز آن داستانها خدایان یا «خدا ــ شاهان» و یا «پیامبران» این سرزمین وسیع و نیز ایزدانی با ظاهر پهلوانان نمود می کنند. بنابراین اگر به این باور برسیم که شاهنامۀ کهن، داستان خدایان و پیامبران بوده است، حفظ آن با دقیق ترین صورت ممکن، وظیفه ای مقدس بوده و سینه به سینه نقل شده است.

منابع متن:
1- کتاب شاهنامۀ فردوسی (تصحیح انتقادی، مقدمۀ تحلیلی، نکته های نویافته)، به قلم: مصطفی سیفی کار جیحونی، گروه انتشارات شاهنامه پژوهی، اصفهان: 1379.
2- کتاب درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی، به قلم: سعید احمدیان، انتشارات ناهید، تهران: 1383.
3- کتاب هفت خان رستم؛ شاهنامۀ فردوسی، به قلم: پری صابری، نشر قطره، تهران: 1390.

دیدگاه خود را بنویسید:

تاکنون 2 دیدگاه ثبت شده:

  • سلام. من واقعا از سایتتون خوشم اومده. من از نگارگری هایی که گذاشتین و منابعی گذاشتین استفاده کردم. برای طراحی پوستر، فایل با کیفیت نگارگری ها رو میخواستم، که از سایتتون یا سایت های موزه هایی که گذاشتین استفاده کردم. دستتون درد نکنه🙏🙏

    • سپاس. خوشحالیم که نگاره های مورد نظرتان را در مجموعۀ ما یافتید و استفاده کردید. هدف ما نیز همین می باشد.

۱۳۹۸ - ۱۳۹۱ © تمام حقوق محفوظ است.