دیوجانس فیلسوف یونانی کلبی مسلک

دیوجانس

دیوجانس (Diogenes، فیلسوف کلبی مسلک قرن نهم ق م یونان) بانکدار ورشکسته ای بود از شهر سینوپه (Sinope، نام شهری قدیمی در آسیای صغیر). او از روی ناچاری گدایی می کرد و وقتی که شنید غایت نیکی و عقل نیز همین است، بسیار خشنود شد. کیف و قبا و عصای گدایی برگرفت و مدتی در خمی در صحن معبد کوبله در آتن مأوا گزید.

نام نقاش: جان ویلیام واترهاوس
تاریخ خلق اثر: سال 1882 میلادی
ملیت نقاش: بریتانیایی
سبک: نئوکلاسیسم، رمانتیسم.
اندازه فیزیکی تابلو: 134.6سانتی متر پهنا و 208.3سانتی متر ارتفاع.
رسانه: رنگ روغن روی بوم
مکان کنونی نگهداری این نقاشی: Art Gallery of New South Wales (یک گالری هنری واقع در شهر سیدنی کشور استرالیا).
نوشته های مرتبط:
سقراط به هنگام نوشیدن جام شوکران.
نقاشی چهره استاد کنفوسیوس (فیلسوف مشهور چین باستان).

دیوجانس مشهورترین شخص یونان بعد از اسکندر:

دیوجانس بر زندگی ساده حیوانات رشک می برد و می کوشید آن را تقلید کند. روی زمین می خوابید، هرچه هرجا می یافت می خورد و وظایف طبیعی و مراسم عشق را در حضور دیگران انجام می داد. روزی دید که کودکی با دست آب می نوشد، پس فوراً فنجان خود را به دور افکند. گاهی مشعل یا شمعی به دست می گرفت و می گردید و می گفت به دنبال آدم می گردم. بر کسی ستم نمی کرد ولی از اطاعت قانون سر باز می زد و قبل از رواقیان اعلام کرد که پیرو جهان وطنی است. هرگاه فرصت می یافت سفر می کرد. می گویند مدتی در سیراکوز (Syracuse، کشور ـ شهر یونانی که هم اکنون ایتالیا نامیده می شود) زندگی کرد. در یکی از سفرهایش به دست دزدان دریایی اسیر شد و او را به کسنیادس اهل کورنت (Corinth، نام شهری بندری در یونان) فروختند. چون اربابش پرسید که چه کاری از وی ساخته است، جواب داد: (حکومت بر مردان). کسنیادس او را معلم فرزندان خود کرد و ادارۀ منزلش را به دست او سپرد. دیوجانس در این مقام چنان خوب انجام وظیفه نمود که اربابش او را «نابغۀ خوب» نامید و در بسیاری از امور پند او را می پذیرفت. دیوجانس کماکان به زندگی سادۀ خود ادامه داد و چندان در این راه مداومت کرد که بعد از اسکندر مشهورترین شخص یونان گردید. براستی که باید او را در زمرۀ فیلسوفان بزرگ یونان باستان به شمار آورد.

دیدار دیوجانس و اسکندر:

دیوجانس آدم خود نمایی بود و از آوازۀ خود ظاهراً لذت می برد. در فن مباحثه استاد بود و همنامش می نویسد که هرگز در مباحثه مغلوب کسی نشد. آزادی بیان را بزرگترین محاسن اجتماع می نامید و از آن با شوخی های ناهنجار و بذله گویی های مؤثر، نهایت استفاده را می کرد. زنی را که در برابر شمایل مقدسی سر بر خاک کرنش می کرد، سرزنش کرد که «از این وضع بی ادبانه و زشت خود نمی ترسی؟ شاید خدایی پشت سرت ایستاده باشد. مگر نمی دانی که خدایان همه جا هستند؟» وقتی پسر زن فاحشه ای به سوی مردم سنگ می انداخت، او را برحذر داشت: «شاید سنگ بر سر پدرت فرود آید!» از زنان بیزار بود و مردانی را که مانند زنان خود را می آراستند منفور می داشت. روزی جوانی کورنتی که جامه ای فاخر پوشیده و به خود عطر زده بود سؤالی کرد، وی جواب داد: «تا نگویی پسری یا دختر جوابت را نخواهم داد.» تمام دنیا این داستان را می دانند که اسکندر در کورنت، هنگامی که دیوجانس زیر آفتاب دراز کشیده بود، به سراغ او رفت. حکمران گفت: «من اسکندر پادشاه بزرگم.» فیلسوف جواب داد: «من دیوجانس سگم.» پادشاه گفت: «هر چه می خواهی از من بخواه.» دیوجانس جواب داد: «از جلوی من کنار رو تا آفتاب بتابد.» جنگاور جوان جواب داد: «اگر اسکندر نمی بودم، می خواستم دیوجانس باشم.» می گویند که هر دو نامور در یک روز در سال 323 ق م دنیا را بدرود گفتند. اسکندر در بابل در سن سی و سه سالگی و دیوجانس در کورنت در سن نود و اند سالگی دست از جهان کشیدند. اهالی کورنت مجسمه ای سنگی از مرمر بر مزارش گذاشتند و شهر سینوپه، که او را تبعید کرده بود، برایش بنای یادبودی برپا کرد.

تصویری از نقاشی دیدار اسکندر و دیوجانس:
دیوجانس و اسکندر

مسلک کلبیون و دیدگاه های فلسفی آنها:

دیوجانس فیلسوف کلبی بود. فلسفۀ کلبیون به گونه ای است که ساده تر و روشنتر از آن، فلسفه ای نیست. این فلسفه با منطق تا آنجایی سر و کار داشت که بتواند نظریه مُثُل افلاطون را که دنیای ادب و فضل آتن را مبهوت کرده بود، باطل سازد. ماوراءالطبیعه نیز در نظر کلبیون بازی پوچی بود. اینان می گفتند که طبیعت را از آن لحاظ مورد مطالعه قرار نمی دهیم که راز دنیا را بشناسیم، زیرا این امر غیر ممکن است، بلکه به خاطر آن که دانشِ طبیعت را راهنمای زندگی خود قرار دهیم. این فلسفۀ واقعی اخلاق است. در آن، هدف زندگی، خوشی است. ولی خوشی را نباید از راه کسب لذات به دست آورد، بلکه باید در زندگی ساده و طبیعی و حتی المقدور مستقل از کمک های خارجی یافت؛ زیرا درست است که کسب لذت اگر از کار و کوشش خود شخص سرچشمه گیرد و ندامت به بار نیاورد، مشروع است، لیکن چه بسا که انسان در دنبال کردن کسب لذت اغفال شود یا پس از آن دلسرد گردد. در این صورت عاقلانه تر آن است که لذت را پلیدی بنامیم تا نیکی. از دیدگاه کلبیون، زندگی پاک و معتدل تنها راه رسیدن به رضایت کامل است. ثروت، صلح و آرامش را ضایع می کند و امیال رشک آمیز مانند زنگ روح را می خورد. بردگی غیر عادلانه، ولی بی اهمیت است. مرد عاقل از زندگی در بند اسارت نیز چون آزادی لذت می برد، زیرا تنها آزادی روح است که به حساب می آید.

ادعای خودکشی کردن دیوجانس:

دیوجانس می گفت که خدایان زندگی آسانی به انسان بخشیده اند ولی انسان با رفتن پی تجملات آن را پیچیده ساخته است. البته نباید فکر کرد که کلبیون به خدایان اعتقاد زیادی داشتند. وقتی راهبی برای آنتیستنس (Antisthenes، فیلسوف قرن پنجم ق.م) از خوبی های بعد از مرگ سخن گفت، وی پرسید: «پس چرا خودت نمی میری؟». دیو جانس به اسرار نهان می خندید و هنگامی که بازماندگان کشتی شکسته ای در ساموتراس (دریای اژه) را قربانی نذر خدایان می کردند، گفت: «اگر به جای آنهایی که خلاصی یافتند آنهایی که غرق شدند قربانی می کردند، تعداد قربانی ها به مراتب بیشتر بود.» به عقیده کلبیون هر چیز مذهبی، جز اشاعۀ عمل خیر، خرافات است. فضیلت را باید پاداش خودش شمرد، نه بسته به وجود یا عدالت خدایان. در نظر آنان فضیلت عبارت است از خوردن و تصرف کردن و خواستن به اندازه. جز آب نباید نوشید و صدمه به کسی نباید رساند.
از دیوجانس پرسیدند چگونه باید از خویشتن دفاع کرد، پاسخ داد: «با راستی و درستی و حرمت نفس.» به نظر کلبیون، فقط امیال شهوی منطقی است. ازدواج را اسارت خارجی می دانستند و از آن گریزان بودند، ولی فحشا را پشتیبانی می کردند. دیوجانس عشق آزاد و اشتراک زنان را ترویج می کرد. کلبیون که میل جنسی را مانند گرسنگی، طبیعی و معمولی می دانستند، می گفتند نمی توانند بفهمند که چرا مردم بر خلاف دیگر امیال، از ارضای این میل در ملأ عام شرم می کنند. در نظر آن ها، مرد باید حتی در مرگ نیز استقلال خود را حفظ کند و زمان و مکان آنها را تعیین نماید؛ پس خودکشی را مشروع می دانستند. عده ای می گفتند که دیوجانس با حبس نفس در سینه، خودکشی کرد. (این ادعا صد در صد دروغ و اغراق آمیز است زیرا هیچ انسانی نمی تواند به صورت خود خواسته با حبس نفس خودکشی کند زیرا پس از چند دقیقه بیهوش شده و تنفس دوباره برقرار می شود).

دیدگاه دیوجانس درباره تمدن:

فلسفۀ کلبیون جزئی از جنبش «بازگشت به سوی طبیعت» بود که به عنوان عکس العمل عدم انطباق با تمدن ملال آور و پیچیدۀ آن روز (قرن پنجم ق م) در آتن به وجود آمده بود. انسان در دیدگاه کلبیون، طبعاً متمدن نیست و تنها از ترس مجازات و تنهایی، به محدودیتها و فشار نظام زندگی تن در می دهد. دیوجانس نسبت به سقراط همان موقعیتی را دارد که روسو به ولتر داشت: به نظر او، تمدن یک اشبتاه محض است و پرومته حقش بود که به جزای ارزانی داشتن آن به بشر در زنجیر شود. کلبیون مانند رواقیان و روسو، مردان طبیعی را می ستودند. دیوجانس می کوشید تا گوشت خام بخورد، زیرا پختن را غیر طبیعی می دانست. وی می گفت بهترین اجتماع آن است که خالی از تصنع و قانون باشد.

نابودی مکتب کلبیون و نفوذ آن در سایر فرقه ها:

یونانیان با تمسخر بر کلبیون می نگریستند و آنگونه که اجتماع قرون وسطی قدیسین خود را تحمل می کرد، وجود آنها را تحمل می کردند. پس از دیوجانس، کلبیون به صورت فرقۀ مذهبی فاقد مذهب درآمدند. فقر را قاعدۀ کلی زندگی خود ساختند و با اعانه زندگی می گذراندند. آنها تجرد خود را با اشتراک در امر ازدواج چاره می ساختند و مدارس فلسفه باز می نمودند. آنها خانه نداشتند و در کوچه ها یا معابد می خفتند. فلسفۀ کلبیون به دست شاگردان دیوجانس یعنی ستیلپو و کراتس، به عصر هلنیسم راه یافت و مبنای مکتب رواقیان را تشکیل داد. مکتب کلبیون در آخر قرن سوم میلادی ناپدید شد ولی نفوذش در سنن یونان استوار برجای ماند و شاید دوباره در بین فرقۀ مذهبی اسینیان یهود و رهبانهای مسیحی نخستین در مصر زنده شد. اینکه تا چه اندازه این نهضتها، فرقه های مشابه را در هند تحت تأثیر قرار داده اند یا از آنها تأثیر پذیرفته اند هنوز بر ما معلوم نیست. آنهایی که امروز نیز فلسفۀ «بازگشت بسوی طبیعت» را ترویج می کنند، فرزندان روشنفکر آن مردان و زنان شرق یونان باستانند که خسته و درمانده از فشارهای غیر طبیعی و فلج کنندۀ تمدن، می اندیشند که می توانند برگردند و با حیوانات زندگی کنند. هیچ زندگانی کاملی از این وهم و هوس خاص زندگی شهری خالی نیست.

تاثیر پذیرفتن افلاطون از کلبیون:

حتی افلاطون نیز تحت تأثیر نفوذ کلبیون قرار گرفت. او در کتاب دوم جمهور، با رغبت و همدردی، مدینۀ فاضلۀ اشتراکی و طبیعی را توصیف می کند؛ سپس آن را رد می کند و نوع حکومتی را که از حیث خوبی در درجۀ دوم است به میان می آورد؛ ولی هنگامی که تصویر حاکم حکیم خود را رسم می نماید، در آن اثری از رویاهای کلبیون می یابیم، مردانی بدون مالکیت و بدون همسر، و وقف زندگانی ساده و فلسفی که آنهمه مقبول بهترین اذهان یونان باستان بود. نقشۀ افلاطون برای ایجاد یک جامعۀ اشتراکی آریستوکراتیک، کوشش درخشان محافظه کار ثروتمندی است که می خواهد انزجار خود از دموکراسی را با ایدئالیسم افراطی زمان خویش تطبیق دهد.

منبع متن:
تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد دوم، یونان باستان. مترجمان: امیرحسین آریان پور، فتح الله مجتبائی، هوشنگ پیر نظر. شرکت انتشارات علمی فرهنگی، تهران: 1380.

دیدگاه خود را بنویسید:

۱۳۹۸ - ۱۳۹۱ © تمام حقوق محفوظ است.