سوفوکل تراژدی نویس معروف یونانی

سوفوکل تراژدی نویس معروف یونانی

سوفوکل تراژدی نویس معروف یونانی است که با مجموعه آثار خود توانست هیجان ویژاه ای را در ادبیات جهان ایجاد کند. ابداع تراژدی مایۀ افتخار است و این افتخار از آن یونانی هاست. در موفقیت این امر جذابیتی نهفته است زیرا هنوز هم، پس از بیست و پنج قرن، تراژدی نوشته می شود. هنوز در جای جای جهان تراژدی می نویسند و هم، گاه گاه، موضوعات و شخصیت های یونانیان را به وام می گیرند: هنوز الكترها و آنتیگون ها نوشته می شود. این امر تنها وفاداری به گذشته ای درخشان نیست. مشخص است که جلای تراژدی یونان به عمق مفاهیم و غنای اندیشه ای که نویسندگان توانسته بودند به آن ببخشند بستگی می یابد. تراژدی یونان، با زبان قابل درک هیجان و احساسات، اندیشه ای را دربارۀ انسان بیان می کرد. بدون شک به همین دلیل است که در روزگاران بحرانی و تجدید حیات، همچون روزگار ما، نیاز بازگشت به شکل اولیۀ این ژانر احساس می شود. تقریباً در همه جای جهان تراژدی های اشیل، سوفوکل و تراژدی اوریپید را اجرا می کنند. چون در این آثار است که آن اندیشه دربارۀ انسان با نیروی ابتدایی اش می درخشد.
تراژدی در یونان یک شکوفایی ناگهانی، کوتاه مدت و خیره کننده بود. این ژانر فقط در مدت هشتاد سال همۀ شاهکارهایش را به وجود آورد. تراژدی یونان بدون شک ریشه ای مذهبی دارد. به گفتۀ ارسطو: تراژدی از بدیهه گویی زاده شد و باید از اشکال غنایی مثل ستایش تا حد خلسه (که آوازی بود جمعی در بزرگداشت دیونیزوس) منشعب شده باشد.

نقاش: Paulus Pontius
تاریخ خلق: سال 1638 میلادی
محل خلق: بلژیک
رسانه: حکاکی
اندازۀ کامل: 24.4 سانتی متر پهنا و 33.5 سانتی متر ارتفاع.
مکان نگهداری: موزۀ متروپولیتن (The Metropolitan Museum of Art).

سوفوکل و جایگاهش در یونان باستان:

در سال 468 ق م، جوان بیست و هفت ساله ای که تازه به میدان آمده بود جایزۀ اول تراژدی را از اشیل ربود. این جوان سوفوکلس (سوفکل) نام داشت، که به معنای «عاقل و محترم است». سوفوکل از همۀ مردم نیکبخت تر و در عین حال از همۀ بدبینان بدبینتر بود. زادگاه او، کولونوس، از توابع آتن بود. پدرش کارگاه شمشیرسازی داشت؛ از این روی، جنگ ایران، و نبرد پلوپونزی، که تقریباً همۀ مردم آتن را گرفتار فقر ساخته بود، برای این درامنویس ثروتی آسودگی بخش بر جای گذارد. وی گذشته از ثروت، از نبوغ و زیبایی و تندرستی نیز بهرۀ تام داشت و در کُشتی و موسیقی به دریافت جایزۀ دوگانه نایل آمد و ترکیب این دو هنر در وجود مردان فضیلتی است که در نظر افلاطون سخت بزرگ و پر ارج است.
سوفوکل در گوی بازی و چنگ نوازی نیز چیره دست بود و در هر دو کار نمایش هایی اجرا کرد. پس از جنگ سالامیس، مردم آتن او را برگزیدند تا جوانان عریان آتن را در رقص و سرور پیروزی راهبری کند. حتی در سالهای بعد نیز زیبایی خویش را از دست نداده بود. مجسمه ای که در موزۀ «لاتران» از او موجود است، وی را پیر و ریش دار و خمیده، ولی هنوز نیرومند و بلند قامت نمایش می دهد. سوفوکل در فرخنده ترین دورانهای آتن پرورش یافت؛ از دوستان پریکلس بود، و در دوران حکومت او به مناصب عالی رسید. در سال 443 پیش از میلاد، خزانه دار امپراتوری بود. در سال 440 ق م که پریکلس به ساموس لشکر کشید، او نیز یکی از سرداران سپاه بود، گرچه باید گفت که پریکلس شعر او را بر تدابیر جنگی اش رجحان می داد.
پس از شکستی که در «سیراکوز» بر اقتدار آتن وارد آمد، سوفوکل به عضویت کمیتۀ امنیت عمومی درآمد. در این مقام بود که به تشکیل حکومت «اولیگارشی» در سال 411 ق م رأی داد. مردم خلق و خوی او را بیش از سیاستش دوست می داشتند. وی مردی بود ظریف، تیزهوش، فروتن، و عشرت طلب؛ جاذبه ای داشت که همۀ خطاهایش را جبران می کرد. او به مال و پسران سخت دلبستگی داشت، ولی در روزگار پیری به روسپیان ممتاز روی آورد. سوفوکل مردی پرهیزگار بود و چند بار در زمرۀ کاهنان درآمد.

نمایشنامه های سوفوکل و قابلیت های تئاتر او:

سوفوکل تراژدی نویس معروف یونانی یکصد و سیزده نمایشنامه نوشت، ولی از آن جمله فقط هفت نمایشنامه به ما رسیده است. هیچ نمی دانیم که این درام ها به چه ترتیب نمایش داده شده اند. او هجده بار در جشنهای دیونوسوسی، و دو بار در جشنهای لنایایی جایزۀ اول را به دست آورد. اولین بار در بیست و پنج سالگی، و آخرین بار در هشتاد و پنج سالگی به دریافت جایزه توفیق یافت. مدت سی سال، فرمانروایی وی بر صحنۀ تئاتر آتن از حکومتی که هم عصرش پریکلس بر آن شهر داشت کاملتر بود. سوفوکل تعداد بازیگران تئاتر را به سه تن افزایش داد. تا زمانی که صدای خود را از دست نداده بود، در نمایشها بازی می کرد. سوفوکل (و پس از او، اوریپید) درام سه بخشی را، که اشیل مرسوم داشته بود، ترک گفت و بهتر آن دید که با سه درام مستقل در مسابقات شرکت جوید.
تئاتر سوفوکل قابلیت آشتی دادن قدرت دراماتیک والایی را با نوعی روشن بینی دلگرم کننده و اطمینان بخش داراست. تئاتر دیگری وجود ندارد که در آن این همه افراد خرد شده و نابود شدۀ بی گناه مشاهده شوند. تئاتر دیگری وجود ندارد که در آن این همه رنج روحی و درد جسمی مشاهده شود.

سه نمایشنامۀ بسیار مشهور سوفوکل عبارتند از: 1. ادیپ شهریار 2. ادیپ در کولونوس 3. آنتیگونه.

نقاشی ادیپ در کولونوس، 1788 میلادی:
سوفوکل تراژدی نویس معروف یونانی

نقاشی آنتیگونه، دختر ادیپ، 1882 میلادی:
سوفوکل تراژدی نویس معروف یونانی

نقاشی آنتیگونه بر بالین جنازۀ پولونیکس، 1868 میلادی:
(پولونیکس، پسر ادیپ و برادر آنتیگونه بود)
سوفوکل تراژدی نویس معروف یونانی

تراژدی نویسی که بیش از دیگران ستوده شد:

اوج شکوفایی آتن، زمان زندگی نسل سوفوکل است. او به هنگام جنگ سالامیس پسری جوان بود (می گویند همسرایان جشن پیروزی را رهبری می کرد). امپراتوری آتن را تجربه کرد و بدون شک شاهد شکست های جنگ پلوپونز نیز بود. اما عشق به میهن در او از این شکست نقصان نیافت. در تراژدی ادیپ در کولونوس، آخرین نمایشنامه اش، که پس از مرگش اجرا شد، زیباترین آوازهایی را که دربارۀ آتن سروده شده است می توان شنید. آتنی که زندگی در آن سعادت است و کشتی هایش افتخار آفرینند. از این گذشته سوفوكل، از میان سه شاعر بزرگ تراژدی، تنها کسی بود که حاضر به ترک آتن نشد. تا به آخر به دوران خوشی که در آن شکل گرفته بود وفادار ماند. او خود نیز خوشبخت بود. در خانواده ای مرفه متولد شده بود و تعلیم و تربیتی مناسب خانواده اش یافته بود. در مسابقات ورزشی برنده می شد، نقش موسیقی دانان بر عهده اش گذاشته می شد و با موفقیت در زندگی سیاسی شرکت می کرد. او دوباره فرماندۀ نظامی شد و پس از شکست سیسیل، هنگامی که هشتاد و سه سال داشت جزو مشاوران مخصوص گردید. سمت های مذهبی نیز بر عهده داشت. کار ادبی اش نیز درخشان بود. سوفوکل برای نخستین بار در سال ۴۶۸، زمانی که هنوز سی سال نداشت، مورد ستایش قرار گرفت و پس از آن، کارهایش بیش از هر شاعر تراژدی نویس دیگر ستوده شد. حتی در هشتاد و هفت سالگی نیز به خاطر فیلوکتت برنده شد. به همۀ این ها باید جذابیت و اجتماعی بودن را نیز افزود. او دوستان زیادی داشت و کلمات بجایش اغلب این جا و آن جا نقل می شد. شاید در اواخر زندگی از نظر خانوادگی نومیدی هایی داشت، اما کیست که چنین نومیدی هایی را تجربه نکرده باشد؟ اگر درست باشد که هیچ کس در آخر عمر خوشبخت نیست، زندگی سوفوکل، در مجموع، اجازه می دهد که دربارۀ او نیز این سخن گفته شود. اما تا آن زمان خوشبخت بود و این نشان می دهد که آدمی می تواند خوشبخت باشد و تراژدی نیز بنویسد، و حتی جهانی را شکل دهد که والاترین شکل جهان تراژیک باشد.
سوفوکل، هم چنان که می دانیم، مردی بود با تقوا. در روایات آمده است که در آتن به شغل های مذهبی اشتغال داشت و ظاهراً از بنیان گذاران پرستش آسکلپیوس (Asclepios: الهۀ یونانی پزشکی، پسر آپولون) به شمار می رود و برایش سرودی حماسی در ستایش آپولون هم نوشته است. پس تعجب انگیز نیست اگر بازتاب این تقوا در آثارش مشاهده شود. فراز و نشیب های زندگی انسان باعث می شود تا او با نوستالژی بیشتر درخشش زندگی سعادت آمیز خدایان را که دور از ما جریان می یابد مطرح سازد.

تفاوت اشیل و سوفوکل در نوشتن درام:

اشیل به موضاعاتی می پرداخت که با نظام عالم هستی و تسلط آن بر قهرمانان درام رابطه داشت. ولی سوفوکل به نمایش خلقیات پرداخته بود و توجهی که به علم نفس داشت وی را به درامنویسان عصر جدید مانند کرده بود. «زنان تراخیس، اثر سوفوکل: The Trachinian Women» ظاهراً نماشنامه ای است غنایی و شهوت انگیز که در آن: دیانیرا، زن هراکلس، از عشق شوهر خود به یولا رشک می برد و ندانسته جامه ای زهرآلود به نزدش می فرستد. هراکلس از اثر زهر هلاک می گردد و دیانیرا نیز خود را می کشد. آنچه سوفوکل در این اثر نمایش می دهد، پاداش عمل هراکلس نیست (اگرچه اگر اشیل به نظم این داستان پرداخته بود، یقیناً آن را اساس قرار می داد)؛ نیز قصدش بیان شور و هیجان عشق (که نکتۀ دلخواه اوریپید است) نبوده است؛ بلکه تنها می خواسته است که رشک را از لحاظ علم نفس تشریح و تحلیل کند.
داستان درام الکترا نیز به همان اندازه که کهن است، ناچیز می باشد. اشیل نتایج اخلاقی آن را پسندیده بود، ولی سوفوکل، با بی رحمی خاص تحلیل روانی، کینه ای را که آن زن جوان با مادر خویش دارد مورد مطالعه قرار می دهد و نتایج اخلاقی داستان را نادیده می گیرد. این نمایشنامه نام خود را به بیماری عصبی خاصی که زمانی مورد بحث فراوان بود بخشیده است؛ چنانکه بیماری روحی دیگری نیز به نام شهریار ادیپ خوانده می شود.

آیا سوفوکل فیلسوف بود؟

سوفوکل هم فیلسوف و هم واعظ است؛ اما موعظۀ وی کمتر از اشیل بر خواسته های خدایان مبتنی است. روح سوفسطاییان اندکی در وی اثر بخشیده است و هر چند که به اصول کهن پای بند است، اما چنان تصویری از خود ارائه می دهد که اگر بختیار و دولتمند نبود، اوریپید دیگری می شد. اما حساسیت شاعرانۀ سوفوکل بیش از آن است که بتواند برای رنج هایی که غالباً به ناحق بر مردمان بی گناه می رسد، عذری بیابد.
لونگینوس دیونوسیوس کاسیوس (فیلسوف و استاد یونانی معانی بیان) در برابر پیکر دردناک و بی جان هراکلس چنین می گوید:

«بر ما گناهی نیست، اما معترفیم
که خدایان بی رحمند؛
فرزند می آورند، و می خواهند
که به نام پدر پرستیده شوند،
اما با چشمانی خالی از رأفت و مهر
بر چنین درد و عذابی می نگرند».

جایگاه خدایان و آدمیان در تراژدی های سوفوکل:

خدایان همیشه در تراژدی های سوفوکل حضور دارند. آنان با خدایان اشیل تفاوت دارند و همانند آنان بر هیجانات سنگینی نمی کنند. بی درنگ نیز حساسیت نشان نمی دهند. هدف هایشان دایم مورد تفسیر قرار نمی گیرد و به خصوص همواره سرسختانه به ایدۀ عدالت مرتبط نمی شوند. اما دور ماندن آنها نشانۀ تفاوت عمیقی است که آنها را از آدمیان جدا می سازد. احساس عميق عظمت الهی در سوفوکل وجود داشت. خدایان، در نمایشنامه هایش جدا می مانند، در خارج جای می گیرند و بدین طريق از نقص و زمان می گریزند. هم چنان که همسرایان در آنتیگونه می گویند: «ای زئوس، کدام غرور انسانی می تواند از قدرتت بکاهد؟ نه خواب که همگان را جذب می کند و نه سال و مه خستگی ناپذیر الهی، هیچ یک قادر به چنین کاری نیستند. بی اعتنا به سن و سال و گذشت زمان، تویی آن مالک مطلق المپ با آن روشنایی خیره کننده اش».
همۀ چیزهایی که از این خدایان می رسد یا به آنان مربوط می شود همیشه از این نور مطلق رنگ می گیرد. بدین طریق است که قواعد اخلاقی ای که از اصول الهی نشأت می گیرد، در مقایسه با قواعد انسانی، از ارزشی خدشه ناپذیر برخوردار است که به آنها نسبت به دیگر قواعد اخلاقی حق تقدم می بخشد. خدایان نمایشگر روشنایی، جاودانگی و آرامش هستند. اما آدمیان ناپایدارند، روز به روز زندگی می کنند و موقتی هستند. سوفوکل بارها از واژۀ موقتی برای آدمیان استفاده کرده است. در آژاکس و آنتیگونه، نزد آدمیان همه چیز نامطمئن و شکننده است. زندگی هایشان بر پایۀ تناوب استوار است. همه چیز می گذرد، همه چیز تغییر می یابد.

نقاشی آنتیگونه و خواهرش ایسمنه، 1892 میلادی:
سوفوکل تراژدی نویس معروف یونانی

نداهای غیبی در نمایشنامه های سوفوکل:

تقریباً در همۀ نمایشنامه های سوفوکل چند ندای غیبی وجود دارد که هدف مشخصی را دنبال می کنند. آنها دری را باز می کنند، آن قدر که نشان دهند در آن سوی جهانی وجود دارد، و سرنوشتی که شکل می گیرد، نه آن قدر که آدمی بتواند دریابد سرنوشت کدام است. بدین طریق است که در تراشینین ها آدمی می داند روز موعود فرا رسیده است، روزی که هراکلس یا باید در آن روز بمیرد و یا برکنار از هر رنجی از آن به بعد زندگی کند. اما کدام یک از این دو سرنوشت را آدمی می بیند؟ ندای غیبی چیزی نمی گوید. یا در آژاکس همه می دانند که خشم آتنا در مدت یک روز آژاکس را دنبال خواهد کرد. اما آیا او می تواند در این روز خود را از خشم آتنا برکنار نگاه دارد؟ این گفته نمی شود. در نمایشنامۀ فیلوكتت می دانیم که سلاح فیلوکنت ـ یا خود فیلوكتت – برای گرفتن تروا ضروری است، اما آیا به دستش خواهند آورد؟ در اواخر نمایش است که هم چنین در می یابیم قهرمان فقط در تروا درمان می شود. اما آیا به آنجا خواهد رفت؟ گاه قهرمانان ندایی غیبی را به یاد می آورند که سرانجام معنای روشنی یافته است. مثل هراکلس که به هنگام مرگ وقتی در می یابد مرهم سحرآمیزی که همسر تبهکارش به کار برده توسط نسوس، این مرد – اسب ، به او داده شده است، بانگ برمی آورد که حال گفتۀ پدرش را درک می کند. «پدرم پیشگویی کرده بود که من با عمل مشخص زنده ای نمی میرم، بلکه با عمل مرده ای می میرم، مرده ای از ساکنان دوزخ، و این موجود مهیب، این مرد – اسب، باعث شد تا پیشگویی آسمانی به حقیقت بپیوندد. آن مرده من زنده را کشت».
نداهای غیبی، مبهم، غیر دقیق و اغلب فریب دهنده، به امید و اشتباه میدان می دهند. حتی فراتر از این می توان گفت که ظاهرا این نداها چنان محاسبه شده اند که مایۀ فریب آدمیان باشند، و با قدرت تمام به ما القا می کنند که خدایان از بازی کردن با انسان ها لذت می برند. لایوس (Laios) از طریق ندایی غیبی می دانست که به دست پسر خود و یوکاسته (Jocaste) کشته خواهد شد. به محض تولد پسرش قصد کشتنش را می کند و از کشته شدنش تقریباً احساس اطمینان می کند. ادیپ نیز، از دیگر سو، می دانست که روزی قاتل پدرش خواهد شد و برای فرار از این سرنوشت، درباری را که از کودکی در آن می زیست ترک می گوید تا از کسانی که تصّور می کرد پدر و مادر اویند دور شود. با فرار از والدین غیر واقعی با پدر واقعی اش لایوس رو به رو می شود و بی آن که او را بشناسد می کشد. طنز سرنوشت باعث می شود تا هر کس با عمل خود وقوع شری را که می خواست از آن بگریزد، تسریع کند.

خداشناسی و ایمان سوفوکل:

سوفوکل یوکاسته را بر گفتۀ غیب گویان می خنداند، در حالی که نمایشنامه های وی بر گرد این محور می گردند. کرئون پیغمبران را «قومی پول دوست و مال اندوز» می خواند، و فیلوکتتس این پرسش کهن را تکرار می کند: «خدایانی را که ظالمند چگونه عادل بدانیم؟» سوفوکل، امیدوارانه، چنین پاسخ می دهد که نظام اخلاقی جهان شاید پیچیده تر از آن باشد که در فهم ما بگنجد، اما این نظام برقرار است و سرانجام حق پیروز خواهد شد. وی نیز، به پیروی از اشیل، زئوس را با این نظام اخلاقی یکی می شمارد و حتی به یکتاپرستی از او هم نزدیکتر می شود. او همچون یکی از صالحترین انگلیسیان عصر ویکتوریا، دربارۀ خداشناسی خود شک دارد، اما در ایمان اخلاقی خویش استوار است. در باور او، عالیترین حکمت، یافتن قانونی است که با زئوس (خدا) یکی است؛ این قانون راهنمای جهان است و حکیم فرزانه کسی است که پیرو آن باشد. سوفوکل در این باره چنین می گوید:

«امید من آن است که قدمهای استوارم
در پیمودن راه حق و صلاح خطا نکنند.
در گفتار و کردار پاک باشم،
و به آن قانونهای ابدی
که همواره از نشیب بلند اثیر پاک آسمان
به سوی سرچشمۀ خویش بالا می روند وفادار مانم:
زیرا که منزلگاه آنان تنها در کوه المپ است،
و عقل هیچ انسانی آنان را نزاده است:
گرچه آدمیان شاید فراموشکار باشند،
اما ساکنان المپ را خواب و غفلت نیست».

سعادتمندترین مردمان از نظر سوفوکل:

سوفوکل تراژدی نویس معروف یونانی سعادتمندترین مردمان را کسی می داند که هرگز پا به جهان نگذارند؛ او معتقد است که پس از چنین کسی، سعادت آن کس که در کودکی بمیرد از دیگران بیشتر است.
یکی از بدبینان جدید به ترجمۀ سرودی که گروه سراینده در مرگ ادیپ می خواند پرداخته است؛ در این اشعار، سیری از جهان، بر اثر پیری و برادرکشی های جنگ پلوپونزی آشکار است:

«مردی که عمری دراز و بی پایان آرزو کند
چگونه کسی است؟
چون به هر یک از کارهای چنین مردی بنگرم،
چشمانم جز نادانی و کانایی نمی بینند.
زیرا که زمان، با گذشت خود،
حال تو را از بد به بدتر مبدل می سازد:
رنج و اندوه به تو نزدیک می شود، و شادی
از چشمان تو پنهان است.
کسانی که عمری درازتر دارند،
چنین پاداش می بینند…»

«تو را که هرگز به جهان پا نگذاشته ای،
من نیکبخت تر می دانم؛
و پس از تو، آن کس را که چون زاده شد،
بی درنگ مُرد و دگرباره نیست شد.
جوانی، با خطاها و نادانی هایی که چون پر سبک است،
بر آدمی فرود می آید.
سپس بدی ها و تباهی ها، بی آنکه یکی از آنها کم شود،
گرد هم می آیند.
خشم، حسد، دو رنگی، ستیزه،
و شمشیری که همه جا در جستجوی زندگی است.
پیری با گامهای کوتاه لرزان نزدیک می شود
و خویشان و دوستان را گریزان می سازد،
و مجموعۀ درد و غم را کامل می کند؛
همۀ دردها، در زیر آسمان،
با پیری ده چندان می شوند…»

«آنکه از بند رنج و اندوه رها می شود،
خود را با دیگران آشتی می دهد،
با نو عروسان و نو دامادان کاری ندارد،
نه آوازی می شنود و نه بانگ تنبوری،
زیرا مرگ بر همه چیز پایان می بخشد».

این گونه طرز فکر که در اشعار سوفوکل به آن برخوردیم، در یکی از رباعیات خیام چنین آمده است:

چون حاصل آدمی در این دیر دو در
جز خون دل و دادن جان نیست دگر

خرم دل آنکه یک نفس زنده نماند
وآسوده کسی که خود نزاد از مادر

ابن یمین نیز در همین معنی می گوید:

دانی چه موجب است که فرزند از پدر
منّت نگیرد ارچه فراوان دهد عطا؟

یعنی در این جهان که محل حوادث است
در محنت وجود تو افکنده ای مرا

دوران پیری و مرگ سوفوکل:

همۀ کسانی که در احوال سوفوکل تحقیق کرده اند می دانند که یکی از روسپیان ممتاز، به نام تئوریس (Theoris) تسلی بخش دوران پیری وی بوده است و سوفوکل از او فرزندی داشته. ایوفون، فرزند مشروع سوفوکل، شاید بیم آن داشت که پدرش دارایی خویش را به فرزندی که از تئوریس آورده است ببخشد. از این روی، در دادگاه بر علیه او اقامۀ دعوی کرد و گفت که وی سفیه (نادانی و زوال عقل بر اثر پیری) است و شایستگی استقلال مالی ندارد. سوفوکل در دادگاه، برای تبرئۀ خویش و برای آنکه سلامت فکر خود را نشان دهد، بعضی از سرودهای نمایشنامه ای را که به نوشتن آن اشتغال داشت بیان کرد؛ شاید این نمایشنامه همان «تراژدی ادیپ در کولونوس: Oedipus at Colonus» بود. پس از این ماجرا، داوران نه تنها وی را تبرئه کردند، بلکه تا خانه اش همراه او رفتند.
اگرچه سوفوکل سالها قبل از اوریپید به دنیا آمده بود، اما آنقدر زنده ماند که در مرگ وی جامۀ پوشید و در همان سال یعنی 406 ق م، پس از اوریپید درگذشت. بنا بر افسانۀ شایع، هنگامی که اسپارتیان آتن را محاصره کردنده بودند، «دیونوسوس، خدای درام»، بر «لوساندروس، سردار اسپارتی که در سال 395 ق م درگذشت) ظاهر گشت و او را بر آن داشت که برای دوستان سوفوکل که می خواستند جسد وی را در مقبرۀ پدرش در «دکلیا» به خاک بسپارند، راهی باز کنند.

نقاشی مرگ سوفوکل:
سوفوکل تراژدی نویس معروف یونانی

یونانیان سوفوکل را همچون خدایان بزرگ می داشتند. سیمیاسِ شاعر برای سنگ مزار وی شعری سرود بدین مضمون:

«ای پیچکها، آرام بخزید،
بر آنجایی که سوفوکل در خواب آرام فرو رفته است، همواره آرام بخزید.
گیسوان سبز پریده رنگ شما مرمرها را می روبد،
ولی گلهای سرخ، گرداگرد شما خواهند شکفت.
بگذارید که تاکها با خوشه های انبوه خود بر اینجا بیاویزند
و شاخه های جوان زیبا و پیچیدۀ خود را بر اطراف سنگ بیفکنند؛
زیرا که این، برای حکمت دلنشینی که وی در اشعار خاص خود می آورد،
و موزها و الاهگان رحمت آن را خاص خود شمرده اند، پاداش بسزایی است».

منابع متن:
1. کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد دوم، یونان باستان، مترجمان: امیرحسین آریان پور، فتح الله مجتبائی، هوشنگ پیرنظر، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1380.
2. کتاب تراژدی یونان، نوشتۀ ژاکلین دو رومیلی (Jacqueline de Romilly)، ترجمۀ خسرو سمیعی، تهران: نشر قطره، 1385.

دیدگاه خود را بنویسید:

۱۳۹۸ - ۱۳۹۱ © تمام حقوق محفوظ است.