خشم آشیل در تراژدی اوریپید

آشیل

آشیل یا آکیلیس (Achilles) نام شخصیتی نامی و شناخته شده در اساطیر یونان کهن است که در هر کجا که نامی از او آورده شده است، به دلیری او نیز اشاره مستقیم کرده اند. این جنگجوی دلاور که از همان دوران کودکی استعداد تبدیل شدن به یک قهرمان بزرگ را از خود نشان می داد، در کتاب ایلیاد اثر هومر هم از جایگاه بسیار ارزشمندی برخوردار شده و به عنوان یکی از نیرومندترین فرماندهانی که در جنگ تروا شرکت کرده، از او نام برده است.

نام هنرمند خالق نقاشی: ژاک لویی داوید
تاریخ خلق اثر: سال 1819 میلادی (قرن نوزدهم).
ملیت نقاش: فرانسوی
رسانه: رنگ روغن روی بوم
سبک: نوکلاسیسیسم
ژانر: تاریخی
ابعاد تابلوی اصلی: 145 سانتی متر پهنا و 105.3 سانتی متر ارتفاع.
مکان نگهداری: موزه هنر کیمبل (Kimbell Art Museum) واقع در کشور آمریکا، ایالت تگزاس، شهر فورت وورث.
برگرفته شده از: ژاک در کشیدن این نقاشی از تراژدی باستانی «ایفیگنیا در تاوریس» اثر اوریپید الهام گرفته است.
موضوع: اسطوره، حماسه، یونان باستان، آثار ادبی، درام، تراژدی، نمایشنامه، اوریپید، آشیل، آگاممنون، ایفیگنیا، افسانه.

پیدایش اسطوره ها و آثار افسانه ای یونان باستان:

افسانه ها، شخصیت های ماورای طبیعت و داستانهای اساطیری از دیرباز در میان مردم جوامع مختلف از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده اند. در این میان، سرزمین هایی که از تاریخ و فرهنگ کهن تری بهره مند بوده اند دارای اسطوره های بیشتری نیز نسبت به سایر ملتهای نوظهورتر هستند. در واقع اساطیر هر کشور همانند پلی هستند به گذشته های آرمانی آن سرزمین که برای آیندگان آن به یک تاریخ پرشکوه تبدیل شده اند. اساساً یکی از اصلی ترین دلایل به وجود آمدن داستانهای متنوع افسانه ای در میان انسانها نیز همین شکوه طلبی است که به واسطه آن در میان مردم یک سرزمین متحد، پیوند احساسی عمیقی ایجاد شده و باعث افزایش غرور ملی و حس وطن دوستی می شود. از جمله تمدنهای بزرگی که نسبت به سایر کشورهای جهان از داستانهای افسانه ای و اسطوره ای بهتر و عمیق تری برخوردار هستند می توان به ایران و یونان اشاره کرد که بدون هیچ اغراق و جانبداری یک سویه ای باید اعتراف کرد که دارای والاترین و غنی ترین آثار اساطیری در جهان می باشند. در میان نوشته های اساطیری مشهور و کهن یونانی می توان دو اثر منظوم ایلیاد و ادیسه را نام برد که توسط هومر سروده شده اند و در جایگاه برجسته ترین آثار ادبی یونان باستان جای می گیرند. این دو اثر معروف، سرگذشت بسیاری از شخصیت های افسانه ای این سرزمین را در بر می گیرند که با زبان شیرین شعر به رشته تحریر درآمده اند. البته آثار اسطوره ای یونانیان باستان فقط به این دو کتاب منحصر نبوده و دارای تنوع نسبتاً زیادی هستند که شامل نمایشنامه های شاخص فراوانی نیز می شوند. از جمله این نمایشنامه های بسیار کهن یونانی می توان به تراژدی «ایفیگنیا در تاوریس» اثر «اوریپید» اشاره کرد که در سال 413 پیش از میلاد خلق شده و حتی در آن دوران برای دفعات فراوان به نمایش درآمده اند و همین نقاشی نیز بر مبنای مضمون این نمایشنامه باستانی کشیده شده است.

نگاهی به زندگی اوریپید، تراژدی نویس بزرگ یونانی:

به موجب روایت تاریخ، اوریپید در سال 484 پیش از میلاد مسیح در شهر سالامیس سرزمین یونان دیده به جهان گشود و در سال 407 پیش از میلاد، یعنی در هفتاد و هفت سالگی بدرود زندگی گفت. تاریخ تولد او مانند اکثر بزرگان عهد کهن مبتنی بر حدس است اما سال درگذشت او بیشتر به حقیقت نزدیک است زیرا او نمایشنامه مشهور خود را با نام اورستس (Orestes) با ذکر تاریخ، در سال 408 قبل از میلاد نگاشته است. همچنین به طور قطع می دانیم که قبل از آنکه آریستوفان (Aristophanes، کمدی نویس مشهور یونانی) نمایشنامه وزغ ها (The Frogs) را شروع به نگارش کند، اوریپید رخت از این عالم بربسته بود. پس با توجه به سال نگاشته شدن این نمایشنامه یعنی 405 قبل از میلاد، می توان به تاریخ نسبتاً دقیق مرگ اوریپید پی برد. به هر حال باید پذیرفت که او به عنوان کسی که به موضوع افسانه های باستانی و کهن یونانی پرداخته است، از جایگاه بی بدیلی در میان اهل هنر برخوردار است و تاریخ تولد یا درگذشتش نیز به همین دلیل پر اهمیت می باشد، زیرا همیشه همه ابعاد زندگی افراد مهم و شاخص مورد توجه همگان قرار می گیرد و برای آنها مهم است که این فرد بزرگ و ارزشمند، کی به دنیا آمده و کی آن را ترک کرده است.

تصویر سردیس نمادین اوریپید:
اوریپید

انتقادها و ستایشگریهای صورت گرفته نسبت به اوریپید و آثارش:

اگر ادعا شود که در میان نوابغ عهد کهن و خداوندان اقلیم سخن روزگار نو، کمتر نویسنده ای به اندازه اوریپید آماج تیر مخالفین و یا هدف ستایش و تحسین شیفتگان خود قرار گرفته، سخنی به گزاف بر زبان نرفته است. یکی او را «تابنده ترین چهره ادب یونان قدیم» و دیگری او را «ویران کننده بنای ادبیات کلاسیک یونان» نام گذارده است. ارسطو او را «بزرگترین تراژدی نویس یونان» و سوین برن (Swinburne، شاعر انگلیسی تبار که از 1837 تا 1909 میلادی زیست) او را «نیرنگ باز دنیای ادب» نام نهاده است. میلتون (شاعر بزرگ و توانای انگلیسی) او را «سخن سرایی عالی قدر» و اشلگل (Schlegel، شاعر و منتقد نامدار آلمانی) وی را «شاعر مخرب» خوانده است. اما آنچه که بیشتر نقادان ادب و بزرگان عرصه سخن معتقد بر آنند این است که اوریپید یکی از سه تنِ تراژدی نویسان بزرگ یونان و شاعر رئالیست و نوپردازی است که آثار او موجب تحول تازه ای در شیوه کلاسیک ادبیات یونان گردید.

مخالفت های سرسختانه آریستوفان با اوریپید:

اوریپید، این نمایشنامه نویس نامی یونان که متجاوز از ششصد سال آثار او در تئاترهای معروف یونان و بعضی از سرزمین های متمدن آن روزگار به روی صحنه می آمده است، دارای سرنوشتی عجیب و جالب بوده و روایات ضد و نقیضی درباره اش گفته اند. او در طول زندگی خود از سنین جوانی، شاید از بیست سالگی، در بین هم میهنان خود شهرت فراوانی را کسب کرد اما از جوائز معروف ادبی یونان باستان فقط چهار جایزه نصیب او شد در حالی که بیست و دو بار در این مسابقات شرکت کرد. با وجود ارزش و منزلت بالای آثار او، علت این ناکامی ها در به دست آوردن جوائز، مخالفت های سرسختانه آریستوفان بوده که با عناوین مختلف بر او می تاخته و پیوسته می کوشیده است تا حمایت مردم ادب دوست یونان را نسبت به سبک رمانتیک نگارش خود جلب کند و آنان را به دشمنی با شیوه رئالیست اوریپید که برای مردم آن دوره تازگی داشت، برانگیزد. البته اینگونه اقدامات مخربانه که بر علیه او شکل گرفته بود، در دنیای بزرگان ادب چیز تازه ای نیست و همیشه افراد بزرگ و نوآور که از زمان خود جلوتر بودند، مورد ستیزه جویی بی امان حاسدان و تیره دلان قرار می گرفتند تا بلکه با این شیوه در تنگنا قرار گرفته و از ادامه دادن راه و هدف خود دلسرد و منصرف شوند و یا حداقل محبوبیتشان را در میان مردم از دست بدهند.

محتوای نمایشنامه های اوریپید و تفاوتشان با آثار آریستوفان:

اوریپید در نمایشنامه های خود، فرمانروایان تبعید شده، مایوس و افسرده را در جامه های ژنده نشان می داد، در حالی که آریستوفان در آثار خود شاهزاده ها و شاهدخت های زیبا و با شکوه را در لباسهای فاخر و گرانبها می آراست و در قصرهای بلند و رویائی جای می داد و با شیوه رمانتیک خود شوری در دل خوانندگان بر می انگیخت. قهرمانان اوریپید با لهجه عامیانه با یکدیگر سخن می گفتند، در حالی که قهرمانان آریستوفان به زبان شیرین و ادبی درباری با هم به گفت و گو می پرداختند. اوریپید در نمایشنامه های خود سیل اشک از دیدگان تماشاگران جاری می ساخت، اما آریستوفان آنها را می خنداند و به شادی و نشاط در می آورد. مهمتر از همه اینکه اوریپید با قدرت خداوندان اساطیری یونان و خرافات رایج آن سرزمین می جنگید و این عقاید را سخیف و کهنه بر می شمرد، اما آریستوفان که به دنبال به دست آوردن احساسات مردم بود، از خدایان و باورهای سنتی و خرافی با احترام و ستایش فراوان یاد می کرد و به صورت پی در پی در داستانهای خود از نیروی فوق انسانی و اعمال شگرف خدایان و قهرمانان و حتی مردم عادی یاری می جست. آریستوفان فقط به دنبال آن بود که از شرایط و باورهای رایج در جامعه به سود خود استفاده کرده و در مرکز توجه همه قرار گیرد حتی اگر آن باورها دروغین و بی اساس می بودند، اما اوریپید به دنبال آگاهی بخشی به مردم بود و می خواست تا در قالب نمایشنامه، آنها را با حقیقت های زندگی آشنا سازد و از رفتن به سوی خرافه گری بازشان دارد.

شهادت اشتباه تاریخ درباره زندگی اوریپید و آشکار شدن این دروغ بزرگ باستانی:

بدون هیچگونه تردیدی، راهی را که اوریپید برای پیشرفت هنر خود برگزیده بود، بسیار دشوار و پر از ناملایمات گوناگون بوده است. در آن روزگار، یک شاعر غزلسرا یا نقاش یا یک پیکرتراش کلاسیک، تا اندازه تقریباً زیادی در کار خود آزادی عمل داشت اما تراژدی نویسی همانند اوریپید ناچار به پاسداشت سنت های دیرین و پیروی از شیوه پیشینان قبل از خود بود و در واقع او مانند کسی بود که در میان دیوارهای بلندِ شیوه و مضمون و قافیه محصور شده باشد. وی ناچار بود از شعائر مذهبی و آداب و رسوم مردمان گذشته پیروی کند و در عین حال مضامین خود را با واقعیت های موجود در زمان خود وفق دهد و به عبارت دیگر، افکار رئالیستی خود را در میان آنها بگنجاند تا از شیوه نوین خود به درستی استفاده کند. حوادث زندگی این تراژدی نویس نامدار تا قبل از پیدا شدن سندی معتبر در سال 1911 میلادی که ماجرای زندگی او را بر قطعه ای از کاغذ پاپیروس نگاشته بودند، دربردارنده تناقض های بی شماری بود و حتی نسبتهای زشت و ناراوائی نیز به او داده می شد که از او شخصیتی ناپسند را در ذهنهای مخاطبان ایجاد می کرد. تا پیش از کشف این سند بسیار مهم، تاریخ اینچنین شهادت می داد که اوریپید دارای دو همسر بوده است و هر دوی آنها زنانی بدکاره و فریبکار بوده اند. حتی در مورد چگونگی مرگ او نیز اینگونه گفته اند که در هفتاد سالگی مورد حمله سگهای درنده قرار گرفته و آن حیوانات خون آشام جسدش را نیز قطعه قطعه کرده اند. اما پس از دست یابی به این سند ارزشمند، حقیقت آشکار گردید و اثبات شد که همه آنچه که درباره او گفته شده، دروغ بوده است و این سخنان مغرضانه از سوی رقیبان و مخالفانش به او نسبت داده شده تا با این یاوه گویی های زشت و ناپسند بتوانند از محبوبیت این شخصیت برجسته ادبی در دوران باستان بکاهند. البته سرانجام حقیقت آشکار شد و آن گفتارهای نابخردانه به زباله دان زشتی های تاریخ ریخته شد و امروزه دیگر جز نیکی چیز دیگری درباره اوریپید بر سر زبانها شنیده نمی شود. این است بزرگترین و ارزشمندترین پند زمانه برای انسانهای هوشیار که بدانند هرگز خوبی ها به فراموشی سپرده نخواند شد حتی اگر انسانهای بد سرشت برای چند هزار سال آن خوبی ها را به بدی جلوه داده باشند اما در فرجام کار حقیقت ها نمایان خواهند شد.

شیوه زندگی شخصی اوریپید و علاقه او به شعر، نویسندگی، ورزش و نقاشی:

با توجه به تهمت هایی که درباره اوریپید و خانواده اش زده شده بود، با کشف سندی کهن که دربردارنده شرحی مختصر از زندگی او بود، مشخص شد که مادرش Cleito نام داشته و زنی شریف بوده که به یک خاندان اصیل و خوشنام تعلق داشته است. این در حالی است که قبلاً از مادر او با عناوین ساحره و کیمیاگر یاد کرده بودند و شخصیتی ناپاک را برای این بانوی شریف متصور بودند که این موضوع نادرست بوده و هدف از این دروغ پردازی بزرگ، فقط تخریب وجهه اوریپید بوده است. طبق نوشته های سند به دست آمده، اوریپید ریشی بلند داشت و چهره اش پر از خال بود. غالباً تنها می زیست و از اجتماع گریزان بود. شیفته کتاب بود و از زن نفرت داشت. در مغاکی مشرف به خلیج سالامیس، در تنهایی زندگی می کرد و تنها لذت او مطالعه و تماشای چشم اندازهای طبیعت بود. پدرش بازرگانی به نام منسارکید (Mnesarchides) نام داشت که در شهر فلیه (Phlya) سکونت داشت. می گویند هنگامی که یونانیان پس از حمله خشایارشا و ویران ساختن آتن، مجدداً به بازسازی دیوارهای شهر همت گماشته بودند؛ اوریپید دوازده ساله بوده و در همان هنگام به شدت تحت تاثیر یکی از نمایشنامه های اشیل به نام «پارسیان» قرار گرفت. در سال 466 پیش از میلاد به خدمت لشکری رفت و مامور دفاع از مرز شد و هنوز گردی بر سپر و نیزه او ننشسته بود که شنید اقوام تراکی (Thracian) در شهر استریمون (Strymon) بیش از ده هزار یونانی را قتل عام کرده اند و به همین دلیل است که یکی از نمایشنامه های آغازین او به داستان رسوس (Rhesus) قهرمان دلیر تراکی پرداخته است. اوریپید علاوه بر شعر و نویسندگی، ورزشکار توانایی نیز بود و جوائز بسیاری را در مسابقات ورزشی دریافت کرده است. او همچنین به نقاشی علاقه داشته و آثار جالبی را خلق می کرده است. نخستین اثر ادبی او در سال 455 پیش از میلاد به نام دختر پلیاس (Daughter of Pelias) انتشار یافت که متاسفانه امروزه اثری از آن نیست و گویا در گذر روزگاران پر حادثه، نابود شده است.

خشم آشیل در جنگ تروا نسبت به آگاممنون:

همانطور که از نام این نقاشی بر می آید (خشم آشیل) این اثر درباره مبارزی به نام آشیل است که در جریان نبرد عظیم تروا در برابر آگاممنون می ایستد و قصد دارد تا او را از قربانی کردن دختر خود یعنی ایفیگنیا، زن اسطوره ای یونان باستان، منصرف کند و این صحنه موجود در نقاشی نیز مربوط به همین اتفاق است. آنچه که در این اثر خشم آشیل نسبت به آگاممنون را به خوبی و آسانی نمایان می سازد، اقدام او در دست یازیدن به سوی شمشیرش است تا از قربانی شدن این بانوی جوان و زیبا به علت خودخواهی فزون از اندازه پدرش جلوگیری کند. آشیل که از قهرمانان نامی اسطوره های یونان است در جنگ تروا دارای جایگاه بسیار ویژه ای بود و همین جایگاه خاص باعث شده تا نام او در کتابها، داستانها و نمایشنامه های یونان باستان به وفور آورده شود. از جمله این آثار که به شخصیت آشیل نیز پرداخته است، می توان به نمایشنامه «ایفیگنیا در تاوریس» اشاره کرد که توسط نویسنده یونانی، اوریپید، نوشته و به نمایش درآمده است. در ادامه به چگونگی این حادثه (قربانی کردن ایفیگنیا) خواهیم پرداخت…

تصویر آگاممنون در اندازه بزرگ:
آگاممنون

آشیل و تاثیرگذاری او در پیروزی یونان بر سرزمین تروا:

نام آشیل در نوشته های یونانی همیشه همراه است با اوصافی همانند: جنگاوری، دلاوری، شجاعت و بی باکی از روبرو شدن با دشمنان. او کسی است که همیشه در میدان نبرد به آسانی بر حریفان خود چیره می شد و جنگیدن با او برای هر جنگاوری آسان و ممکن نبود. هنگامی که کوس نبرد بین یونانیان و تروا به لرزه درآمد، این آکیلیس بود که توانست ضربه ای مهلک و کاری را به پادشاهی تروا وارد آورد و در نبردی تن به تن با شاهزاده سرشناس و قدرتمند تروا یعنی «هکتور» به رزم پرداخت و توانست او را از پای درآورد و جانش را بستاند. آشیل با این پیروزی که در نتیجه یک نبرد جوانمردانه به دست آمد، نام خود را در داستانها و نمایشنامه های یونان قدیم به عنوان یک شخصیت افسانه ای و پر افتخار ثبت کرد. او آنچنان شجاع و جسور بود که حتی با آگاممنون نیز به مخالفت می پرداخت و به صورت آشکارا از فرمانهای او سرپیچی می کرد. یکی از اختلافات به وجود آمده بین آشیل و آگاممنون به جهت تصمیم این شاه خودخواه و ستمگر برای قربانی کردن دخترش بود که با واکنش شدید آشیل مواجه شد اما سرانجام آگاممنون، ایفیگنیا را به امید وزیدن دوباره بادها قربانی کرد و او را در آتش سوزاند تا توجه خدایان را به سوی خود بکشاند. البته در ادامه این حماسه متوجه می شویم که این دختر از قربانی شدن نجات یافته است. در ادامه به چگونگی نجات او می پردازیم…

نمایی بزرگ از تصویر آشیل:
آشیل قهرمان

تراژدی ایفیگنیا در تاوریس:

در آغاز این داستان مشخص می شود که آرتمیس (ایزدبانو) در آولیس، گوزنی را به جای دختر آگاممنون در قربانگاه قرار داده و او را از میان شعله های آتش ربوده و با خود به سرزمین کریمه برده است تا در میان مردمان نیمه وحشی تاوریس، معبد خویش را به او بسپارد. رسم مردمان تاوریس بر آن است که هر بیگانه ای را که ناخوانده به آن سرزمین پای گذارد، گرفته و در پیشگاه الاهه قربانی می کنند که ایفیگنیا نیز برگزار کننده این نوع مراسم است. همچنین هجده سال دوری از وطن و خویشان و دوستان، باعث شده تا خاطر وی مکدر شود و همیشه اندوهگین باشد. در این میان، تراژدی به آرامی در حال اوج گرفتن است و آغاز این هیجان از آنجایی است که در جریان یک دیدار اتفاقی، ایفیگنیا با برادر خود روبرو می شود. چگونگی برخورد آن دو با همدیگر اینگونه است که: وخش معبد آپولون به اورستس (فرزند آگاممنون و برادر ایفیگنیا) وعده داده که اگر به تاوریس برود و تندیس مقدس آرتمیس را به آتیک (نام منطقه ای در یونان) آورد، آرامش خود را دوباره به دست خواهد آورد. در نتیجه اورستس و پولادس (پسر دایی اش) سوار بر کشتی شده و به سوی تاوریس حرکت می کنند تا تندیس را به چنگ آورند. وقتی به آنجا می رسند، مردمان تاوریس از دیدن آنها خشنود می گردند زیرا که آنها را ارمغان دریا می دانند که به پیشگاه آرتمیس هدیه داده شده اند و به همین جهت باید قربانی شوند. پس هر دوی آنها را به سرعت به سوی معبد می برند تا در آنجا مراسم قربانی کردنشان را آغاز کنند. جالب اینجاست که برگزار کننده این مراسم، ایفیگنیا است که در حالی با برادرش روبرو می شود که او را نمی شناسد و طبق روال همیشگی می خواهد تا مراسم قربانی کردن را اجرا کند و اینگونه است که تراژدی شکل گرفته و به اوج خود می رسد.

تصویر چهره اندوهگین ایفیگنیا:
ایفیگنیا

گفت و گوی بین خواهر و برادر (ایفیگنیا و اورستس):

بعد از آنکه اورستس و پولادس را به نزد ایفیگنیا می برند، بین آنها گفت و گویی سر می گیرد بدین مضمون که:
ایفیگنیا: آغاز و انجام غم بر کسی معلوم نیست؛ خدا پنهان است، و راه های او، بر اثر تقدیری کور و پنهان از آگاهی ما، همگی به سوی ظلمتی بزرگ پیش می روند. ای مردان تیره بخت، از کجا آمده اید؟ ای بیگانگان، مادر شما کیست؟ بگویید… و پدر شما چه کس بوده است و اگر خواهری دارید، به چه نام است، و چرا هر دو او را بی برادر گذارده اید…؟
اورستس: ای کاش که دست خواهرم در این وقت چشمانم را فرو می بست!
ایفیگنیا: دریغا که وی در زیر آسمان های دور زندگی می کند و آرزوی تو، ای بیچاره، هرگز برآورده نخواهد شد. اما تو از آرگوس آمده ای و من به هر گونه که بتوانم غمخوار تو خواهم بود و در این کار هیچ دریغ نخواهم داشت. به هنگام مرگ، جامه ای پر بها بر تو خواهم پوشاند و خرمن آتشی را که پیکر تو بر آن است، با سیلاب روغنی زرفام سرد خواهم ساخت. و شهدی را که زنبورکان زمزمه گر از هزاران شکوفه کوهساری گرد آورده اند، بر آتش خواهم ریخت، تا در میان بوی خوش، با تو بمیرد.
اما ایفیگنیا به آنان وعده می دهد که اگر پیغام وی را در خاطر نگاه دارند و به آرگوس برسانند، از مرگ نجاتشان خواهد داد.
ایفیگنیا: به اورستس، فرزند آگاممنون بگویید که ایفیگنیا، آن کس که در آولیس برای یونان کشته شد، هنوز زنده است و سلام می فرستد.
اورستس: ایفیگنیا! کجاست! از عالم مردگان بازگشته!
ایفیگنیا: منم، اما دم مزن، مبادا که رشته تدبیر گسسته شود. ای برادر، پیش از آنکه بمیرم، مرا به آرگوس برسان.
اورستس می خواهد که خواهر خویش را در آغوش بفشرد، اما نگهبانان وی را از این کار باز می دارند، زیرا هیچ کس حق آن ندارد که به سوی کاهنه معبد آرتمیس دست دراز کند. اورستس نام خود را بدو می گوید اما ایفیگنیا باور نمیدارد. سپس وی قصه هایی را که الکترا برای آنان می گفت یادآور می شود و ایفیگنیا را درباره هویت خویش آسوده خاطر می سازد.
ایفیگنیا: آیا این همان کودکی است که من می شناختم همان کودک خردی که چون پرندگان سبک بود! ای سرزمین آرگوس، ای آتشگاه، ای شعله های مقدسی که سیکلوپس پیر برافروخت، تو را شکر می گویم که آن کودک هنوز زنده است و اکنون مردی شده است. برادرم، نام تو فرخنده باد.
اورستس و پولادس عزم آن می کنند که ایفیگنیا را برهانند و او نیز به ایشان یاری می کند تا تندیس آرتمیس را به دست آورند. سرانجام با تدابیر هوشیارانه ایفیگنیا به سلامت بر کشتی خود می نشینند و مجسمه را به منطقه براورون می برند. در آنجا، ایفیگنیا کاهنه می شود و پس از مرگ چون خدایان مورد ستایش قرار می گیرد.
اورستس نیز از آزار الاهه گانِ انتقام، آسوده می شود و چند سالی به آرامش زندگی می کند. عطش خدایان فرو می نشیند و درام فرزندان تانتالوس به پایان می رسد.

موافقین و مخالفین آثار اوریپید:

اوریپید در طول مدت زمان زندگی خود توانست آثار ادبی نسبتاً زیاد و متنوعی را خلق کند که تا سالها و قرنها پس از مرگش همچنان مورد توجه مردم هنر دوست بودند. او نیز همانند سایر بزرگان عرصه ادب، دارای موافقین و مخالفینی در دوران زندگی خود و حتی پس از مرگ بوده و خواهد بود. شخصیت های بسیار نامدار و بزرگی تا کنون به تحسین آثار او پرداخته و با دیده احترام به او نگریسته اند که این خود نشان دهنده دامنه تاثیر گذاری اوریپید و آثارش است که هم در دوران زندگی اش و هم بعد از سپری شدن چند هزار سال از زمان درگذشتش، همچنان درباره او سخنهای فراوانی در میان اهل ادب و دانش به گوش می رسد. البته کم نبوده اند کسانی که در کنار برشمردن خوبی های کارهای او، در عین حال به انتقاد از آثار و نمایشنامه های او پرداخته اند و بر شیوه تفکر و نویسندگی او ایرادهای فراوانی را وارد دانسته اند. از جمله مشهورترین این منتقدین می توان به ارسطو، فیلسوف بزرگ و نامدار یونانی اشاره کرد که آراء و اندیشه های او در تمام جهان از اعتبار ویژه ای برخوردار است.

دیدگاه ارسطو، فیلسوف بزرگ یونانی درباره درام های اوریپید:

ارسطو معتقد است که درام های اوریپید از لحاظ فن درام نویسی به پای آثار اشیل و سوفوکل نمی رسند. اوریپید به جای آنکه یکباره وارد وقایع شود و مقدمات آن را به تدریج و به گونه ای طبیعی در طی جریان داستان روشن سازد، معمولاً با مقدمه های تصنعی و غیر طبیعی به توضیح و تفسیر می پردازد و از همه بدتر اینگونه مطالب را از زبان خدایان بیان می دارد. همچنین به جای آنکه وقایع را چنان که شایسته است به صورت مستقیم نمایش دهد، غالباً فرستاده ای را به صحنه می آورد و شرح حوادث را از زبان او نقل می کند. در بیشتر نمایشنامه های اوریپید، داستان بر تصادف و اتفاق متکی است، گرچه همه اینها با ترتیبی درست تنظیم شده و با نیروی دراماتیک به نمایش درآمده اند. همچنین در بیشتر تراژدی های او، دخالت خدایان در کار است. دیدگاه ارسطو و دیگر منتقدان آثار او همانند هوراس اینچنین است که نباید اینگونه وقایع را به روی صحنه آورد و در واقع بسیاری از رویدادها را نباید در پیش چشم تماشاگران به نمایش گذارد و بهتر است که یکی از بازیگران شرح آن را بر زبان آورد. منظور این است که دلیل و توجیهی ندارد که همه اتفاقاتی که روی داده اند، به صورت عینی روی صحنه به نمایش عمومی گذاشته شوند. برای مثال شایسته نیست که روی صحنه، این قسمت اجرا شود که مدئا در برابر تماشاگران، فرزندان خود را با حالتی دل آزارنده به قتل برساند و یا آترئوس تبهکار در حضور مردم، گوشت آدمیان را بر آتش گذارد، حتی اگر این صحنه ها به صورت نمایشی باشند. بلکه بهتر است تا اینچنین وقایعی از زبان فرد دیگری به صورت روایت بیان شوند تا موجب اندوه و رنجش تماشاگران نشوند.

منابع استفاده شده در این نوشته عبارتند از:
1. هلن اثر اوریپید، ترجمه محمد سعیدی در سال 1338 خورشیدی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
2. تاریخ تمدن ویل دورانت، ج2، یونان باستان، ترجمه امیرحسین آریان پور و دیگران…، ناشر چاپی: اقبال و ناشر دیجیتالی: مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان.

دیدگاه خود را بنویسید:

۱۳۹۸ - ۱۳۹۱ © تمام حقوق محفوظ است.