
نقاشی دیدار و گفت و گوی شیرین و شیرویه در گلشن شادگان به آن هنگام از روایت تاریخی فردوسی در شاهنامه از داستان پادشاهی خسروپرویز و مرگش به دست فرزند خود (شیرویه) اشاره دارد که مدت دو ماه از مرگ خسرو سپری شده و شیرویه طمع دارد تا شیرین را به همسری خود برگزیند. اما طمع خام شیرویه به سرانجام نمیرسد و شیرین خود را با زهر میکشد و زندگی را به پایان میرساند. البته فرمانروایی شیرویه نیز چندی دوام نمیآورد و او نیز توسط اطرافیانش کشته میشود. شرح این داستان که منابع آن در پایان متن آمدهاند، در ادامه بیان گردیده است.

فهرست عناوین این نوشته:
شیرویه شیرین را به نزد خود میخواند
بعد از کشته شدت خسرو پرویز، چون پنجاه و سه روز از کشته شدن آن شاه باآفرین بگذشت، شیرویه کسی را به نزد شیرین فرستاد و بدو گفت: ای فریبکار و جادوگری که تنها جادو و بدخویی میدانی، همانا که تو در ایران گناهکارترین کس هستی. شاه را همواره با جادو داشتی و با چارهگری خود، آن ماه را فرود آوردی. اینک ای گناهکار، بترس و به نزد من بیا و اینچنین شاد و بیترس در ایوان نمان.
به شیرین فرستاد شیروی کس
که ای نرّه جادوی بی دسترس
همه جادویی دانی و بدخویی
به ایران گنهکارتر کس تویی
به تُنبل همی داشتی شاه را
به چاره فرود آوری ماه را
بترس ای گنهکار و نزد من آی
به ایوان چنین شاد و ایمن مپای

برآشفته شدن شیرین از شیرویه
شیرین از شنیدن پیام شیرویه و آن دشنامهای زشت او که بی هیچ گناهی به او داده بود، برآشفته گشت و گفت: کسی که خون پدرش را بریزد، او را بالا و فرّ مباد. پس من آن بدکنش را به هنگام ماتم و سور و یا از دور هم نخواهم دید.
برآشفت شیرین ز پیغام او
وزان پُرگنه زشت دشنام او
چنین گفت کانکس که خون پدر
بریزد مبادش بالا و بر
نبینم من آن بدکنش را ز دور
نه هنگام ماتم نه هنگام سور

پاسخ شیرین به سخنهای شیرویه
آنگاه شیرین، دبیر اندوهگساری را با کراسهای پهلوی بیاورد و اندرز خود را به آن مرد دانا بگفت. شیرین همواره اندکی زهر در تبنگویی با خود میداشت که هیچکس نمیبایست آن را در شهر میجست. پس برای آن سرو چمن نساجامه بدوخت و برای شیرویه چنین پاسخ فرستاد که: ای شاه تاجور و گردنفراز، سخنهایی که گفتی همچون برگ و باد است. دل و جان آن بدکنشی که در گیتی، از جادو بیش از نام آن را بشنیده و بدان شادکام بوده است، پست باد. شاه نیز مرا از برای فرخی نگاه میداشت و پگاه چون بر خشم خود چیره نبود، مرا از شبستان زرّین میخواست و جان خود را با دیدار من میآراست. اینک از برای گفتن این سخن شرم بکن و بدان شهریار نباید سخنی به کژی بگوید. دادار نیکی دهش را یاد کن و این سخن را در پیش هیچکس مگوی.

بردن پاسخ شیرین برای شیرویه شاه
چون آن پاسخ را به نزدیک شاه ببردند، شیرویه از آن بیگناه برآشفته گشت و او را پیام فرستاد که: تو هیچ چارهای بهجز آمدن به نزد من نداری. همانا که در روزگار هیچکسی به مانند تو گستاخ نیست. شیرین که چنین شنید، پر از درد گشت و بر خود بپیچید و رنگ رخسارش زرد شد. پس بدو پاسخ داد که: من به نزد تو نمیآیم، مگر اینکه با یک گروه باشم و دانایان و کارآزمودگان در پیش تو باشند. شیرویه با شنیدن این سخن کسی را بفرستاد و پنجاه مرد دانا و سالخورده را به نزد خود بیاورد. سپس کسی را به نزد شیرین بفرستاد و بدو گفت: اینک برخیز و به پیش من بیا و دیگر گفتارت را بس کن.
ببردند پاسخ بنزدیک شاه
برآشفت شیروی زان بیگناه
چنین گفت کز آمدن چاره نیست
چو تو در زمانه سخن خواره نیست
چو بشنید شیرین پر از درد شد
بپیچید و رنگ رخش زرد شد

رفتن شیرین به نزد شیرویه با جامهای کبود و سیاه
شیرین که چنین شنید، جامهای کبود و سیاه بپوشید و به نزدیک شاه آمد و زود به گلشن شادگان، که جایگاه آزادگان گوینده بود، برفت و بسان مردمان پارسا در پشت پرده پادشاه بنشست. شاه کسی را به نزدیک او فرستاد و بدو گفت: دو ماه از سوگ خسرو گذشته است. پس اکنون جفت من باش تا برخوردار گردی و به هیچ کهتری ننگری. من نیز تو را همچنان که پدرم نگاه میداشت و از آن نیز نامیتر و خوبتر نگاه خواهم داشت.
بنزدیک او کس فرستاد شاه
که از سوگ خسرو برآمد دو ماه
کنون جفت من باش تا برخوری
بدان تا سوی کهتری ننگری
بدارم ترا هم بسان پدر
وزان نیز نامیتر و خوبتر

شیرین به آوای بلند داستان خود را میگوید
لیک شیرین بدو گفت: نخست داد مرا بده و آنگاه جان من نیز در پیش تو خواهد بود. بدان که اگر چنین کنی، دیگر از فرمان و اندیشه و دل فرخت دمی نخواهم آسود. شیرویه با شنیدن این سخن به این کار همداستان شد که آن خوبرخ داستان خود را بگوید. پس زن مهتر از پشت پرده به آوای بلند گفت: ای شاه، پیروز و شاد باشی. تو گفتی که من زنی بد و جادوگر هستم و از پاکی و راستی به دور میباشم. شیرویه بدو گفت: چنین گفتم. ليک از برای تیزی جوانان، کین از ایشان به دل نگیرند. پس شیرین به آن ایرانیانی که در گلشن شادگان بودند، گفت: آیا شمایان از بدی و تیرگی و کژی و نابخردی چه چیزی از من دیدید؟ من سی سال بانوی ایران و در هر کاری پشتیبان دلیران بودم. همواره هیچ بهجز راستی نجستم و کژی و کاستی از من بهدور بود. چه کسان بسیاری که از برای گفتار من شهر یافتند و همهگونه از گیتی بهره گرفتند. لیک آیا چه کسی در ایران سایه من و یا سایه تاج و پیرایهام را بدید؟ هرکسی که دیده و یا شنیده است، بگوید. چرا که همه این کار از این پاسخ پدیدار خواهد شد.
به سی سال بانوی ایران بدم
به هر کار پشت دلیران بدم
نجستم همیشه جز از راستی
ز من دور بُد کژی و کاستی
بسی کس بگفتار من شهر یافت
ز هر گونهای از جهان بهر یافت
به ایران که دید از بنه سایهام
وگر سایۀ تاج و پیرایهام
بگوید هرآنکس که دید و شنید
همه کار ازین پاسخ آمد پدید

سخن گفتن بزرگان از خوبی شیرین در پیش شاه
پس بزرگانی که در پیش شاه بودند، از شیرین به خوبی سخن راندند و گفتند: همانا که در آشکار و نهان گیتی هیچ کسی به مانند او نیست. آنگاه شیرین گفت: ای مهتران و سران کارآزموده، همانا که نیکویی زنان به سه چیز است که با آن زیبنده تخت بزرگی میشوند. یکی زنی که با شرم و با خواسته است و همسرش خانه را با او بیاراسته است. دیگر زنی که پسر فرخ بزاید. سدیگر زنی که بالا بلند و روشن و پوشیده روی باشد. در آن هنگام که من همسر خسرو گشتم، از برای این پیوند در گیتی نو شدم. چون خسرو بيكام و بیدل از روم بیامد، نشستنگاه او در این سرزمین نبود. لیک سپس به آن کامکاریای رسید که هیچکس به مانند آن را در گیتی ندیده و نشنیده بود. مرا چهار فرزند از او بیامد که شهریار به ایشان بسیار شاد بود. فرزندانم نستور و شهریار و فرود و مردانشاه بودند که از گاه جم و فریدون کسی به مانند ایشان زاده نشده بود و اگر در گفتن این سخن، از داد بپیچم، زبانم بریده باد. شیرین، این بگفت و چادر از روی همچون ماه و موهایش بگشود و گفت: سدیگر این که روی من چنین است که میبینی و اگر دروغ است، برگوی. هنر من در نهان، موی من بود که هیچکس در گیتی آن را ندیده بود. اکنون این جادو را به پیش تو بنمودم تا ببینی که از جادو و فریب و بدخویی نبوده است.

فرو ماندن شیرویه از موی و رخسار شیرین
هیچکس تا آن هنگام موی شیرین را ندیده و از مهتران نیز نشنیده بود. پیران از دیدن او فرو ماندند و آب از لبهایشان سرازیر شد. چون شیرویه رخسار شیرین را بدید، روان نهانش از تنش پرید. پس بدو گفت: مرا هیچکس بهجز تو نمیباید. چون تو همسر من گردی، دیگر در ایران برایم بس باشی.
چو شیروی رخسار شیرین بدید
روان نهانش ز تن برپرید
ورا گفت جز تو نباید کسم
چو تو جفت یابم بایران بسم

خواسته و آرزوی شیرین از شیرویه
آن زن خوبرخ که چنین شنید، بدو گفت: همانا که من از شاه ایران بینیاز نیستم و دو آرزو دارم که چون فرمان بدهی، بخواهم. باشد که شاهنشاهی برایت بماند. شیرویه گفت: جانم از برای تو است و هر آرزوی دیگری هم که بخواهی روا باشد. شیرین بدو گفت: میخواهم که هر خواستهای که در این کشور از آن من بود، همه را در پیش این انجمن نامدار به من بسپاری و در نامهای خودت بنویسی که من از همه چیز و خواستههای او بیزار هستم. شیرویه که چنین شنید، آنچه را که آن زن بفرموده بود، زود بکرد.
شیرین بندههایش را آزاد کرد و آنها را شاد ساخت
چون شیرین پاسخ آرزوهای خود را بیافت، از پیش آن بزرگان و ایرانیان در آن گلشن شادگان به راه آمد و به خانه رفت. پس همه بندههایش را آزاد کرد و آنها را با دادن خواسته، شاد بساخت. هر چیز دیگری هم که داشت، به تهیدستان داد و به خویشاوندانش بیشتر بداد. خواستههای چندی هم به آتشکده و جایگاه نوروز و جشن سده و چراگاهی که ویران گشته و یا کاروانسرایی که آرامشگاه شیران شده بود، ببخشید تا روان شاه خسرو از آن شاد گردد.
به خانه شد و بنده آزاد کرد
بدان خواسته بنده را شاد کرد
دگر هرچ بودش بدرویش داد
بدان کو ورا خویش بود بیش داد
ببخشید چندی بآتشکده
چه بر جای نوروز و جشن سده
دگر بر کنامی که ویران شدست
رباطی که آرام شیران بُدست
بمزد جهاندار خسرو بداد
بنیکی روان ورا کرد شاد
سخن گفتن شیرین با بندگان خود
سپس به آن باغ بیامد و روی خود را بگشود و بی هیچ رنگ و بویی بر خاک بنشست. آنگاه همه بندگان را به پیش خود بخواند و هر یک را به خوبی بنشاند و با بانگ بلند گفت: همه کسانی که در میان شما ارجمند هستند، به این گفتار من گوش بسپارید و هیچ بهجز راستی نگویید، چرا که هرگز از دانایان، کاستی نخواهد آمد. آیا پس از آنکه من به پیش خسرو و شبستان زرّین او برفتم و همواره سر بانوان و فرّ شاه بودم، چه گناهی از من سر زد؟ همگی با شنیدن این سخن از جای برخاستند و گفتند: ای بانوی بانوان نامور، ای سخنگوی دانا و روشنروان، سوگند به یزدان که هرگز کسی تو را ندید و از پس پرده نیز آوایت را نشنید. همانا که از هنگام هوشنگ تا کنون هیچکس همچون تو بر تخت ناز ننشسته است.
همه یکسر از جای برخاستند
زبانها بپاسخ بیاراستند
که ای نامور بانوی بانوان
سخنگوی و دانا و روشنروان
به یزدان که هرگز تُرا کس ندید
نه نیز از پس پرده آوا شنید
همانا ز هنگام هوشنگ باز
چو تو نیز ننشست بر تخت ناز
آنگاه همۀ نوکران و کنیزان و بندگان بیداردل به آوای بلند گفتند: ای سرفرازی که در چین و روم و طراز ستوده هستی، چه کسی را یارای این است که از تو به بدی سخن گوید؟ بدی کردن کجا از روی تو سزاوار باشد؟ پس شیرین گفت: آن بدکنش که آسمان بر او سرزنش میکند و از این پس چشمانش تخت را مبیناد، پدرش را از برای تاج و تخت بکشت. مگر که مرگ را از خود دور بساخت که مرگ پدرش را آنسان خوار بکرد. سپس پیامی به نزدیک من فرستاد که جان باریکم را تاریک ساخت، اینک من این سخنان را از برای آن بگفتم که تا زنده هستم، پرستنده پروردگار کیهان آفرین میباشم. از بدخواهم پر از درد بودم و از آنرو بود که راه خود را پدیدار ساختم، چون میدانم که پس از مرگ من، او در پیش انجمن از من به بدی سخن گوید.
شیرین در کنار خسرو زهر هلاهل بخورد و بمُرد
آن انجمن که چنین شنیدند، از گفتار شیرین، گریان شدند و از درد پرویز هم بریان گشتند. چون آن گویندگان به نزد شاه رفتند و آنچه را که از آن بیگناه شنیده بودند، بگفتند، شیرویه بپرسید که: آیا آن نیکخو دیگر چه آرزویی کرد؟ پس شیرین کسی را به نزد شیرویه بفرستاد و بدو گفت: اکنون تنها یک آرزو مانده است و بس. این که در دخمه شاه را بگشایم؛ چرا که نیازمند دیدار او گشتهام. شیرویه که چنین شنید، گفت: روا باشد. پس نگاهبانان در دخمه را باز کردند و زن پارسا به درون آن رفت و مویه آغاز کرد. بدینسان شیرین برفت و چهرۀ خود را بر چهرۀ خسرو بنهاد و همه سخنان گذشته را برای او یاد بکرد. سپس بیدرنگ آن زهر هلاهل را بخورد و از روان شیرین خود گرد بر آورد. شیرین همچنانکه پوشیدهروی در کنار شاه با جامهای کافوربوی بر تن نشسته بود، پشت به دیوار بنهاد و بمُرد. بمُرد و ستایش گیتی را با خود ببرد.
نگهبان در دخمه را باز کرد
زن پارسا مویه آغاز کرد
بشد چهر بر چهر خسرو نهاد
گذشته سخنها برو کرد یاد
هم آنگه زهر هلاهل بخورد
ز شیرین روانش برآورد گرد
نشسته بر شاه پوشیده روی
به تن بر یکی جامه کافوربوی
به دیوار پشتش نهاد و بمُرد
بمُرد و نشانش ز گیتی ببرد
شیرویه با شومی زاده شد و با شومی نیز بمرُد
چون شیرویه خبر مرگ شیرین را بشنید، بیمار گشت و از برای دیدار او پر از اندوه شد. پس بفرمود تا دخمهای دیگر بسازند و افسری از مشک و کافور بر سر شیرین بنهند. آنگاه در دخمه شاه را استوار ببست. چندی بر این نگذشت که روزگار شاهان به سر آمد و شیرویه را نیز زهر بدادند. بدینسان شیرویه با شومی زاده شد و با شومی نیز بمُرد و تخت شاهی را به پسرش بسپرد. کسی تنها هفت ماه پادشاهی کند و به ماه هشتم کلاهی از کافور بیابد. همانا که هیچ چیزی در گیتی بهتر از تخت شاهی نیست و هیچ چیزی هم بدتر از زندگانی کوتاه نمیباشد.
منابع متن (نثر):
1.کتاب شاهنامۀ فردوسی به نثر، جلد سوم، بازنویسی میترا مهرآبادی، تهران: نشر روزگار، 1379.
ارتنگ | زیباترین تابلو نقاشیهای جهان