سقراط به هنگام نوشیدن جام شوکران

سقراط

شاهکار شهیدان مرگ ایشان است و سقراط شهید فلسفه است. کسانی که از راه درست به فلسفه می پردازند و در همه عمر بی آنکه دیگران بدانند، آرزویی جز مرگ ندارند! مردمان عادی نه آگاهند از اینکه فیلسوف راستین چرا در آرزوی مرگ است و نه می دانند که چرا مرگ شایسته فیلسوف است. فرق فیلسوف با مردمان دیگر این است که می کوشد تا روح خود را از گرفتاری تن رها سازد. روح آدمی هنگامی می تواند به نیکوترین وجه بیاندیشد که از گرفتاری تن آزاد باشد و تا آنجا که میسر است دور از تن به جست و جوی حقیقت بپردازد و آیا این همان مرگ نیست؟ مگر مرگ جز جدایی روح از تن است؟ و آیا اثر فلسفه این نیست که روح از تن و قیدهای آن آزاد بماند؟

نام نقاش این اثر: ژاک لویی داوید
تاریخ خلق: سال 1787 میلادی
کشور: فرانسه
رسانه: رنگ روغن روی بوم
سبک: نوکلاسیسیسم
اندازه تابلو: 196.2 سانتی متر پهنا و 129.5 سانتی متر ارتفاع.
مکان نگهداری تابلو: موزه متروپولیتن نیویورک (The Metropolitan Museum of Art).
موضوعات مرتبط:
دیوجانس فیلسوف یونانی کلبی مسلک (فیلسوف یونانی قرن نهم پیش از میلاد).
نقاشی چهره استاد کنفوسیوس (فیلسوف نامدار چین در دوران باستان).

مرگ زیبا و شجاعانه یکی از فیلسوفان بزرگ به نام سقراط:

همانطور که از نام این نقاشی نیز به روشنی پیداست، این اثر درباره یکی از فیلسوفان بزرگ یونان باستان و جهان به نام سقراط است که در دوران زندگی خود توانست فلسفه ای را بنیان گذارد که عده بسیار زیادی را به سوی خود کشانده و شیفته محتوای اندیشمندانه اش کند. سقراط در شهر آتن به دنیا آمد و تحولی بنیادین را در اندیشه خردمندانه فلسفی محور به وجود آورد که حتی امروزه نیز پیروان زیادی از آموزه های پر مغز آن استفاده می کنند و باید بدون اغراق اعتراف کرد که دانش فلسفه بدون شخصیتی گرانقدر همچون سقراط نمی توانست به کمال برسد. او همیشه در صدد بیدار ساختن مردم از خواب تلخ نادانی و تشویق آنها به دست برداشتن از باورها و خرافه های نادرست بود و به همین دلیل نیز مورد خشم کوته فکران قرار گرفت و در طی یک محاکمه که قاضیان آن از گمراهان دوران بودند، به مرگ با نوشیدن جام شوکران محکوم شد و سرانجام خود سقراط به صورت خود خواسته آن جام را سر کشید و خویشتن را از قید زندان تن رها ساخت. جرم او این بود که اندیشه جوانان را فاسد ساخته و همچنین خود نیز به خدایان یونان باور ندارد. لازم است که این نکته مهم را یادآوری کنیم که سقراط یگانه باور بود و فقط به وجود یک خدا باور داشت. ژاک لویی داوید، خالق این نقاشی نیز اثر خود را بر مبنای صحنه واپسین زندگی سقراط، یعنی نوشیدن جام زهر در زندان و مرگ با عزت وی کشیده است. حالت چهره سقراط در این اثر بسیار مصمم و پر غرور است و به خوبی نشان می دهد که او ترسی از مرگ ندارد بلکه ترس اصلی او بیشتر به خاطر زنده ماندن به هر بهایی و زندگی همراه با نادانی است و به همین دلیل نیز او ترجیح می دهد که به قانون احترام گذاشته و جام دانایی را بنوشد تا برای ابد در خیل نیکنامان جای گیرد.

دوران اوج بت پرستی، بی خردی، ریا و تزویر انسانها:

در آن زمان که پرده جهل و تاریکی اندیشه ها بر سراسر جهان سایه افکنده بود و ساکنان دنیا به پرستش بت ها سرگرم بودند و کالای فضل و دانش خریداری نداشت، در همان هنگام مردی در کنار ستونهای سنگی آتن سر در گریبان تفکر فرو برده بود و در اندیشه خدای یگانه بود. در آن زمان بی خردی و سفسطه به جای عقل و منطق، ریا و تزویر به جای درستی و نیکوکاری و حرافی به جای جوانمردی به کار می رفت. در آن هنگام مرد دانشمندی به نام سقراط سنگتراش که روانش به زیور تقوی و فضیلت آراسته بود، به سیر و سلوک در اعماق روح بشر مشغول گشت و چکش انتقاد را با قدرت هرچه تمام تر بر سنگهای نابخردی و مفاسد اجتماع دوران خود فرود آورد. شرایط اجتماعی و فرهنگی مردم یونان در آن دوره به گونه ای بود که تیرگی ها بر اندیشه ها چیره شده بود و گویی هیچ کس خواهان دست یابی به حقیقت راستین نبود. با وجود این همه ظلمت فکری و مفاسدی که از بت پرستی ناشی شده بود، کشور یونان به حکومتهای کوچکتر تقسیم شده و هر یک از خرده حکومتهای به وجود آمده، اجزای مستقل و واحدی را تشکیل داده بودند. از میان این حکومتهای خود مختار و بسیار مشهور که در آن روزگار در نهایت قدرت به سر می بردند، می توان به آتن و اسپارت اشاره کرد.

اعتقاد به دمکراسی و آزادی به واسطه حکومت مردم بر مردم در آتن:

حکومت آتن به صورت دمکراسی یعنی حکومت مردم بر مردم و به وسیله انتخابات اداره می شد و دارای دو مجلس بود، یکی انجمن شهر که اعضای آن 501 نفر بودند و دیگری شورای عالی دادگاه بدایت که به کار قضاوت رسیدگی می کرد. این دو انجمن بر امورات سرزمین خود حکمرانی می کردند. با توجه به شیوه اداره این دو مجلس می توان ادعا کرد که شالوده حکومتهای دمکراسی جهان در یونان ریخته شده است و خواستگاه آزادی در دوران باستان را باید در آنجا جستجو کرد. امروز شایسته است که عالم بشریت در برابر عظمت فکری کسانی که در آن زمان به آزادی معتقد بودند، سر تعظیم فرود آورد. دلیل این گفته زمانی به روشنی اثبات می شود که به شیوه فرمانروایی در سایر نقاط جهان در آن دوره توجه کنیم. حاکمان و اشراف آن زمان به شدت دچار خودخواهی و خودبزرگ بینی بودند و به هیچ وجه برای آزادی های عمومی ارزشی قائل نبودند. آنها با بی رحمانه ترین روشهای ممکن در مقابل مردم می ایستادند و مخالفان خود را به آسانی از دم تیغ گذرانده و نابود می کردند. تصور اینکه یک حکومت در آن زمان بتواند بپذیرد که مردم عادی جامعه نیز دارای اختیار و حق آزادی بیان هستند، سخت و غیرممکن به نظر می رسد. اما در چنین شرایطی اوضاع در آتن متفاوت بود و حکمرانان، آزادی همه افراد جامعه را فارغ از جایگاه اجتماعی آنها، در همه زمینه های فکری و عملی به رسمیت شناخته بودند و این خود جای بسی شگفتی دارد.

نخستین قوم آزاد جهان در دوران دیکتاتوری و ستمگری:

اگر بگوییم آتنی ها نخستین قومی بودند که رهبری آزادی جهان را بر عهده داشتند، آن هم در زمانی که دیکتاتوری و ستمگری حاکمان در اوج قرار داشت، راه خطا نپیموده ایم. زیرا در همسایگی این سرزمین شریف و آزاد، کشور دیگری وجود داشت به نام «آریستوکراسی اسپارت» که در آن زمان فقط طبقه معدودی از اشراف که شهرتی داشتند می توانستند زمام امور کشور اسپارت را در دست داشته باشند. در آن حکومت چون همه چیز در پناه قدرت شمشیر بود و سران قوم هم خود را در خدمت کارهای لشکری و سپاهیگری قرار داده بودند، به همین دلیل اسپارتی ها بهترین و ورزیده ترین سربازان زمان خود بودند. اما از بانگ آن جرس ها و نیزه های درخشان، به جز یک سلسله جنگهای پی در پی و قتل و کشتار اثری بر جای نماند. در حالی که در پناه حکومت دمکراسی آتن، حجارانی چون «فیدیاس» سیاستمدارانی چون «بریکلس» هنرمندانی چون «آریستوفان و اوریپید» دانشمندانی چون «سقراط و افلاطون» و مورخانی چون «گزنفون» پای به عرصه وجود نهادند که تاریخ بشر خواه یا ناخواه همیشه از آنها به نیکی یاد خواهد کرد و ثمره آزادی آنها نه فقط تا امروز بلکه تا جهان برپاست، خوان آزادی خواهی را رنگین خواهد ساخت و تا انسانی در جهان وجود دارد، شیفته باور و اندیشه این بزرگواران خواهد بود که در حقیقت معلمان دنیای انسانیت بوده اند. اگر مورخی موشکاف و نقاد بخواهد از میان این بزرگان که در حقیقت حقی بر گردن تمام انسانها دارند یکی را انتخاب کند و درباره او حقایقی را بنویسد، به جز سقراط نام دیگری را نمی توان برگزیند زیرا که او سرآمد اندیشمندان وارسته تاریخ است.

تولد سقراط در خانواده ای متوسط اما خوشنام و با آبرو:

سقراط در حدود سال 470 پیش از میلاد به دنیا آمد. او در خانواده ای متوسط چشم بر جهان گشود که نه چندان فقیر بود و نه چندان غنی. پدرش سنگتراش بود و مادرش نیز زنی خوشنام و با آبرو بود به گونه ای که سقراط بعدها از وی اینگونه یاد می کند که: زنی بردبار بود که مادران همسایه را در زایمان کمک می کرد و نوزادان را از شکم مادرشان آزاد می ساخت. بعضی از منابع به وضوح اشاره کرده اند که پدر سقراط به صنعت سنگتراشی اشتغال داشته و هنگامی که متوجه شد فرزندش پسر است، در صدد برآمد که او را نیز به حرفه خود درآورد تا ادامه دهنده راهش باشد. البته این موضوع طبیعی به نظر می رسد زیرا که معمولاً پدرها دوست دارند تا فرزندانشان راه آنها را برگزینند و آن را ادامه دهند تا پیشه آنان به فراموشی سپرده نشود و دست آوردهای هنریشان را به نسل های بعد از خود منتقل کنند.
نام پدر سقراط «سوفرونیکوس» بود و می گویند زمانی که او در کنار بستر همسر خود ایستاده بود، به دستهای فرزند خود می نگریست و گمان می کرد که او همانند خودش سنگتراش ماهری خواهد شد. غافل از اینکه در تمام دوران ها او را پدر یک فیلسوف خواهند دانست که دانش فلسفه را به پختگی و کمال رسانید.

حسد ورزی مخالفان سقراط و کشاندن او به دادگاه:

سقراط سی سال از عمر خویش را در راه راهنمایی و آگاهی بخشی به مردم آتن سپری کرد. جوانان را به دور خود گرد آورد و پیوسته محضر او محفل دانش و خرد بود. دوستانش چون گوهر گرانبهایی وی را عزیز می داشتند و به پندهایش گوش فرا می دادند به گونه ای که کم کم آوازه شهرتش عالم گیر شد. معاندان و مخالفان او که خود صاحب آن همه خوبی و استعداد نبودند، از زیبایی درون او به حسد درآمدند و سر دشمنی و ستیز را با وی آغاز کرده و در صدد آزارش برآمدند. از قضا حوادث روزگار نیز به آنها کمک کرد زیرا در نیمه دوم زندگانی سقراط جنگهای سی ساله بین آتن و اسپارت آغاز شد و حکومت اسپارت بر آتن غلبه کرد و سی تن از آتنیان از طرف اسپارتی ها برای حکومت بر شهر برگزیده شدند و چیزی نمانده بود که رشته زندگانی سقراط به دست آن بیدادگران از هم گسسته شود. اما بخت با او یاری کرد و حکومت آن سی تن مستبد بر آتن در هم ریخت و حکومت دمکراسی بار دیگر بر آتن سایه افکند. اما چون سالیانی بود که مردم از نعمت آزادی محروم مانده بودند، در مواجهه با نقادانی همچون سقراط که عادات و آداب ناپسند آنها را مورد نقد قرار می دادند، زیاده از حد ستم روا داشتند و همیشه سقراط برای در امان ماندن از آزارهای آنها، با گوشه و کنایه به شیوه حکومت آنان اعتراض می کرد. اما سرانجام این اعتراض ها بر آنها گران آمد و سه تن از مغرضان شهر که با سقراط دشمنی شخصی داشتند بر علیه او اقامه دعوی کردند و با کینه ورزی تمام وی را به دادگاه کشاندند.

محاکمه سقراط در دادگاه و اطاعت او از قانون:

بعد از آنکه سقراط به سبب بدخواهی دشمنانش به دادگاه فرا خوانده شد، در آنجا حقایقی را گفت که سالیانی دراز مانند جرقه ای در سینه اش شعله ور بود. سقراط شاکیان و متهم کنندگان خود را رسوا ساخت و مانند سربازی که از سنگر خود دفاع کند، از دانش و معرفت دفاع کرد و با وجود اینکه می توانست تبرئه شود اما راه دیگری را انتخاب کرد. او با محاکمه خود درسی به عالم انسانیت داد که تا ابد همه بدانند که چگونه باید از حق دفاع کرد و با باطل جنگید. اما با این همه سقراط اطاعت از قانون را بر همه چیز واجب تر می شمرد و سرانجام با پذیرش مرگ، از قانون متابعت کرد و آن را پاس داشت. سقراط در آن محاکمه اینچنین گفت که: «آتنیان! من چون خرمگسی بودم که خداوند برای بیدار ساختن شما فرستاده بود. اما خواب آسوده شما ایجاب می کرد که با ضربتی به زندگانی من پایان دهید و تا ابد در این خواب بمانید.» و نیز گفت: «مرد شرافتمند نبایستی برای ظواهر در پیش چشم، آبرو و اعتبار خود را از دست بدهد. مرگ خواه یا ناخواه همه را فرا می گیرد. در حالی که ننگ با سرعت شگفت انگیزی به سوی آدمیان می آید. مرگ را می توان تحمل کرد اما بار ننگ را نمی توان بر دوش گرفت!»
سقراط در هر پرسش و سوالی که می کرد، درسی از تقوی، انسانیت، خداپرستی، اطاعت از قانون، درستی و حقیقت را به دیگران می آموخت و همین حقایق تلخ و کوبنده بود که دشمنان و بد اندیشان او را روز به روز و بیش از پیش به هم نزدیک و متحد می ساخت تا سرانجام او را به جرم آگاهی، محکوم به مرگ کردند تا با یاری مرگ از سنگینی بار انتقادهای او آسوده شوند و به گمراهی خود خواسته خود همچنان ادامه دهند.

دادگاه ناعادلانه و متهم کردن سقراط به جرم پرستش خدایی تازه:

سقراط در دادگاه ناعادلانه و ناآگاهانه ای که بر علیه او برگزار شد، به جرم هایی متهم شد که در حقیقت جرم نبودند بلکه مایه عزت و سربلندی او بودند. دادگاه سقراط را متهم کرد که علاوه بر فاسد ساختن جوانان، به خدایان یونان نیز باور ندارد و خدایی تازه را پرستش می کند. البته در آن زمان هنوز قدرت خردمندی آدمیان به اندازه ای نرسیده بود که بتوانند ارزش افکار و اندیشه های سقراط را دریابند و به همین دلیل نیز بر ضد او و افکارش به مقابله برخواستند در حالی که خودشان در گمراهی قرار داشتند و از آن بی اطلاع بودند. سقراط در دادگاه به بهترین شکل ممکن از خود دفاع کرد و گفت: من نسبت به خدایان معتقدم اما نه آن خدایانی که با هم به نبرد می پردازند و یکدیگر را به زندان می افکنند و با هم معاشقه می کنند! بلکه به خدایی باور دارم که از اینگونه کارها منزه و مبری است. خداوند به جز راستی و پاکی کار دیگری انجام نمی دهد و جز این هم نمی تواند باشد. اینچنین بود که مدعیان وی نمی توانستند در برابر سخنان او چیزی بگویند و به آسانی محکومش کنند. چون اگر می گفتند که خدایان می توانند بد کنند، طبعاً مشرک خوانده می شدند و سرزنش مردم متوجه آنان می گردید.

محکوم به مرگ شدن سقراط و نپذیرفتن پیشنهاد فرار از زندان:

هنگامی که سقراط به مرگ محکوم و به زندان افکنده شد، یارانش به یاری او آمدند و خواستند تا او را از زندان فرار دهند و از مرگ برهانند، اما او نسبت به آنها اعتراض کرد و گفت اگر من که همه جا مدافع حق و حقانیت بوده ام بخواهم فرار کنم، پاسخ اهالی آتن را چگونه بدهم؟ آن وقت اهالی آتن درباره من چه خواهند گفت؟ من، سقراطی که همیشه مردم را به اطاعت از خداوند و پیروی از قانون فرا می خواندم، خود چگونه از چنگ قانون بگریزم؟ اکثریت مردم مرا محکوم کرده است و چه درست و چه نادرست من می بایستی به وظیفه خود که اطاعت از قانون است عمل کنم و تابع اکثریت باشم و در صدد فرار برنیایم. او با پذیرش فرمان دادگاه که البته ناعادلانه بود، بزرگترین درس را به تاریخ آموخت و آن این بود که در همه حال باید پیرو درستی های درونمان باشیم و برای رهایی از سختی ها به هر راه و روشی متوسل نشویم و به خواسته قانون احترام بگذاریم. حتی اگر در یک برهه کوتاه و زودگذر مورد ناعدالتی قرار بگیریم و رنج ها به سوی مان سرازیر شوند، اما باید استوار باشیم و بدانیم که روزگار بی نهایت دراز است و در فرجام کار، این تاریخ آیندگان روشن دل است که درباره ما و اندیشه هایمان و کارهایی که کرده ایم قضاوتی درست خواهند کرد. بعد از آنکه سقراط به مرگ محکوم شد و در زندان جام شوکران را در دست گرفت، دوستانش به گریه درآمدند، سقراط به آنها نهیب زد که مرد بایستی در سکوت بمیرد. من زنان را از اینجا دور کردم تا صدای گریه آنان را نشنوم. سپس به دوستان خود گفت: یا پس از مرگ دنیای دیگری هست یا آنکه نیست و خوابی ابدی و بی پایان است. اگر دنیای دیگری باشد، پس با بزرگان و قهرمانان همنشین خواهم بود و به زندگانی خود ادامه خواهم داد. و اگر خوابی ابدی در کار خواهد بود که در آن صورت نیز وجدان من آسوده است که کاری خلاف حق و حقانیت نکرده ام.

سخنان ارزشمند و ماندگار سقراط با دوستان و شاگردانش در زندان:

بعد از آنکه سقراط به مرگ با زهر محکوم شد و روز نهایی اجرای آن فرا رسید، در زندان او در میان شاگردان و دوستانش نشسته بود و سخنان ارزشمند و ماندگاری بین آنها رد و بدل شد که بعدها این گفتارها توسط افلاطون که در آن رویداد تلخ حضور داشت به رشته تحریر درآمد. افلاطون چگونکی مرگ استاد خود را اینچنین روایت کرده است که:
«چون سقراط خاموش شد (سکوت کرد) کریتون گفت: سقراط، برای من و دوستانت سفارشی درباره فرزندانت داری؟ به تو چه خدمتی می توانیم بکنیم؟
سقراط گفت: کریتون گرامی، هیچ سفارشی ندارم جز آنکه همیشه گفته ام. در اندیشه روح خویش باشید و این بهترین خدمتی است که به من و فرزندانم و خود می توانید کرد. اگر از روح خود غافل باشید و آنچه را که امروز و همیشه گفته ام به کار نبندید، وعده هایی که امروز می دهید بی فایده خواهد بود.
کریتون گفت: در این باره تا آنجا که بتوانیم کوتاهی نخواهیم کرد. اکنون بگو تو را چگونه به خاک بسپاریم؟
سقراط گفت: اگر توانید مرا نگاه داشت و از چنگ شما نگریختم (منظور او این است که اگر روح من از تن و از این دنیا نرفت و پیش شما باقی ماند) هر گونه که می خواهید به خاک بسپارید. آنگاه لبخندی زد و به ما نگریست و گفت: دوستان گرامی، نمی توانم کریتون را مطمئن سازم که سقراط منم که با شما سخن می گویم و وصیت های خود را می کنم. او می پندارد من آن نعشی هستم که به زودی پیش چشم خواهد داشت و می خواهد بداند که مرا چگونه باید به خاک بسپارد. اندکی پیش در این باره به تفصیل سخن راندم و گفتم که من پس از نوشیدن زهر، در میان شما نخواهم ماند و رهسپار کشور نیکبختان خواهم شد. ولی او می پندارد که همه آن سخنان برای تسلی خاطر شما و خودم بود! دوست گرامی، به هوش باش، دلیر باش و بگو اینکه در خاک می گذارم جسد سقراط است و هر گونه که می خواهی و موافق آداب می پنداری آن را به خاک بسپار.» (منظور سقراط این است که بعد از مرگ و جدایی روح از جسم، آن جسم دیگر ارزشی ندارد و دوستانش نباید خود را گرفتار مرده پرستی کنند)

گفت و گوی خادم زندان با سقراط و اشک ریختن او:

سقراط بعد از گفت و گویی پدرانه وار و استادگونه با دوستانش، خود را آماده انجام حکم مرگ خود می کند. افلاطون آن لحظات را چنین روایت کرده که: «غروب آفتاب نزدیک بود. سقراط روی تخت نشست و هنوز چند کلمه ای نگفته بود که خادم زندان وارد شد و گفت: سقراط، از تو چشم ندارم که چون دیگران بر من خشم گیری و دشنام دهی. چونکه فرمان کارگزاران را می آورم و می گویم. وقت آن است که زهر را بنوشی. در این مدت تو را نیک شناخته ام و می دانم که دلیرتر و مهربان تر از همه کسانی هستی که تا کنون به اینجا آمده اند و یقین دارم که از من نخواهی رنجید بلکه بر کسانی خشم خواهی گرفت که سبب این مصیبت شده اند. می دانی که چه فرمانی آورده ام… پس در پناه خدا باش و بکوش تا چیزی را که راه گریزی از آن نیست را با بردباری تحمل کنی. اشکش سرازیر شد و روی برگرداند و بیرون رفت. سقراط با نگاه خویش او را بدرقه کرد و گفت: تو هم در پناه خدا باشی، چنان خواهم کرد که گفتی. سپس روی به ما کرد و گفت: چه مرد مهربانی است. هر روز به نزد من می آمد و با من گفت و گو می کرد و دل به حال من می سوزاند. اکنون هم چه اشکی برای من ریخت… ولی، کریتون، باید از گفته او اطاعت کنیم. بگو شوکران را اگر آماده است بیاورند وگرنه آماده اش کنند.
کریتون گفت: هنوز به غروب آفتاب مانده است. دیگران زهر را دیرتر از این خورده اند و پس از آنکه به آنها گفته شد وقت زهر خوردن فرا رسیده است، به خوردن و نوشیدن پرداخته و حتی بعضی نیز با معشوقه خود خلوت کرده اند. چرا شتاب می کنی؟ هنوز وقت داریم.
سقراط گفت: کریتون گرامی، آنان حق داشتند چنان کنند زیرا می پنداشتند که سودی از آن کارها می برند. ولی من می دانم که اگر زهر را اندکی دیرتر بنوشم، سودی نخواهم برد جز اینکه خود را مایه ریشخند سازم و نمایان کنم که دیوانه وار عاشق زندگی هستم. پس آنچه می گویم بکن.»

نوشیدن جام شوکران و چگونگی مرگ سقراط:

افلاطون از واپسین لحظات سقراط قبل از مرگش اینچنین یاد کرده است که: «کریتون به غلامی که در نزدش ایستاده بود اشاره ای کرد. غلام بیرون رفت و اندکی بعد با خادم زندان که جام زهر را در دست داشت بازگشت.
سقراط گفت: دوست گرامی، اکنون چه باید بکنم؟
خادم گفت: پس از آنکه نوشیدی کمی راه برو تا پاهایت سنگین شوند. آنگاه دراز بکش تا زهر اثر کند. پس جام را به سقراط داد و سقراط در کمال متانت و بی آنکه دستش بلرزد یا رنگش بگردد، جام را گرفت و گفت: از این شراب هم اجازه دارم جرعه ای بر خاک بیفشانم؟
خادم گفت: بیش از آنچه برای یک تن لازم است آماده نمی کنیم!
سقراط گفت: بسیار خوب. ولی اجازه دارم از خدایان تقاضا کنم که سفر خوشی را برای من مهیا کنند؟ دعایی جز این ندارم و آرزومندم که آن را برآورند. پس از این سخن جام را به لب برد و بی آنکه خم به ابرو آورد، زهر را نوشید. بسیاری از ما تا آن دم اشک خود را نگاه داشته بودیم، ولی چون او زهر را نوشید عنان طاقت از دست ما به در رفت. اشک من چنان سرازیر شد که ناچار شدم روی خود را بپوشانم و بگذارم فرو ریزد. ولی برای او نمی گریستم، بلکه به حال خود گریان بودم که چنان دوستی را از دست می دهم. کریتون چون نتوانست از گریه خودداری کند بیرون رفت. آپولودوروس از چندی پیش گریان بود ولی در این هنگام چنان شیونی آغاز کرد که همه ما اختیار از دست دادیم. در این میان تنها سقراط آرام بود و می گفت: چه می کنید؟ چه مردمان عجیبی هستید! زنان را بیرون کردم تا این حال پیش نیاید زیرا شنیده ام آنجا که کسی می میرد، همه باید خاموش باشند. بر خود مسلط شوید و آرام باشید. ما شرمنده شدیم و از گریه باز ایستادیم.
سقراط کمی راه رفت و گفت: پاهایم سنگین می شوند. آنگاه چنانکه خادم زندان گفته بود به پشت خوابید. مردی که جام زهر را به او داده بود نزدیک شد و گاه گاه پاها و ساقهای او را می فشرد و می پرسید: حس می کنی؟ گفت: حس نمی کنم. پس از آن دست به رانهایش برد و با اشاره به ما فهماند که تنش دارد سرد می شود. سپس بار دیگر دست به تن او مالید و گفت: همین که اثر زهر به قلب رسید کار تمام است. سردی به شکم رسیده بود که سقراط پوششی را که به رویش افکنده بود به کنار زد و گفت: کریتون، به آسکلپیوس خروسی بدهکارم! این قربانی را به جای آورید و فراموش مکنید. این واپسین سخن سقراط بود. (آسکلپیوس، نام خدای دانش پزشکی در یونان باستان بود. سقراط می خواهد به شکرانه رهایی از رنج زندگی، خروسی را به پیشگاه خدای پزشکی قربان کند)
کریتون گفت: البته که فراموش نخواهم کرد. سفارش دیگری هم داری؟
سقراط پاسخ نداد و اندکی بعد تنش لرزش کوتاهی کرد. خادم پوشش را از روی او برداشت. چشمانش باز و بی حرکت بودند. کریتون چشم و دهان او را بست. اخکراتس، این بود سرانجام مردی که از همه مردمانی که دیدیم و آزمودیم هیچ کس در خردمندی و عدالت به پایش نمی رسید.»
به راستی که سرگذشت سقراط، پیوسته آدمیان را فرا می خواند تا خود را بیازمایند و ببینند که آیا لیاقت نام آدمی را دارند یا نه…!

سقراط سنگتراش و اعتراف به نادانی خویش:

سقراط سنگتراش، کسی که خود را فرستاده خداوند می دانست، همه مردم را به راستی و دوری از باطل دعوت می کرد و همیشه در طلب دانش بود و به مصداق مثل معروف «اگر می خواهی استاد باشی، همیشه شاگرد باش» تا پایان عمر شاگرد بود. او می گفت: «مردم آتن! می دانید چرا مرا دانشمند می دانند؟ برای اینکه من بیشتر از همه کس به نادانی خویش ایمان دارم. دانش من به آنجا رسیده است که به نادانی خود اعتراف می کنم.» سقراط به این ترتیب مرتبه فضل و دانش خود را بالا می برد و از تعصب دوری می جست. البته عده ای به این گفته سقراط ایراد گرفته اند که او دچار غرور و نادانی شده است و این سخن او را «جهل سقراطی» نام نهادند. یعنی اینکه او گفته است که «می داند که نمی داند» در واقع به این دلیل است که او به اشتباه فکر می کند که به نادانی خود پی برده است. بلکه در حقیقت او نمی داند که نمی داند!
شاید این ایراد که منتقدان به سخن مشهور او گرفته اند، زیاده روی در نقد و بسیار سختگیرانه است و همچنین شاید لازم نباشد تا به هر شیوه و استدلالی با گفته های بزرگان به مقابله برخواست تا با این روش به باور و نقد خود اعتبار بخشیده شود. به هر حال همین که بزرگ منشی همچون سقراط، در آن دوران پر آشوب و سراسر تیرگی و نادانی که جولانگاه مغروران و شیفتگان قدرت بود، با فروتنی و در کمال دانایی به نادانستن خود اقرار می کند، نشان از همت والا و سرشت نیک او دارد.

شیوه سقراط نوشتن نبود:

سقراط خود چیزی ننوشته و اثری مکتوب از خویش بر جای نگذاشته، چون شیوه او نوشتن نبوده است. اما در عوض سه تن از شاگردان وی با نامهای «افلاطون، گزنفون و فیدون» کلمات استاد را که چون گوهری گرانبها بوده است بر لوح ضمیر خویش به یادگار نگه داشتند و پس از مرگ استاد بر دفتر خاطرات خویش به رشته تحریر درآورده اند. سقراط نه فقط معلمی بزرگ و دانشمندی بی مانند بود بلکه انسانی بود که اگر روزی بنا باشد در جمع بزرگان عالم سرمشقی برای انسانیت پیدا کنند، غیر از او کسی را نمی توانند بیابند. او مردی بود که یک جهان شگفتی و حقیقت در بر دارد. این مرد بزرگ همان کسی است که با کاوش در اعماق روح خویش و در میان خیل بت پرستان، خدا را شناخت و چون سوگند یاد کرده بود که بر خلاف قانون، ارباب انواع را تخطئه نکند، از افشای آنچه که دریافته بود (خدای یکتا) نزد همه سکوت کرد و گفت من از جانب خداوند مامور شده ام که راه درست را به مردم خود نشان دهم. او همیشه در راهی که برگزیده بود ثابت قدم ماند و از باورهای خود دست نکشید حتی زمانی که جام مرگ را بی محابا و یکباره نوشید و زندگی را به هیچ شمرد.

ژاک قبل از اینکه این نقاشی را در سال 1787 میلادی به صورت اثر نهایی به تصویر درآورد، چند طرح اولیه و ساده از آن را کشید که بعدها با کامل تر کردن همان طرح ها این اثر بی نظیر را خلق کرد. در زیر دو نقاشی قبل از این اثر را می توانید مشاهده کنید و همچنین شاهد تفاوتهای نقاشی های اولیه این اثر با همدیگر خواهید بود.

طرح آغازین نقاشی، خلق شده در سال 1782 میلادی:
طرح اولیه

طرح دوم نقاشی، خلق شده در سال 1786 میلادی:
طرح دوم

منابع:
1. کتاب مرگ سقراط، اثر رومانو گواردینی (Romano Guardini) با ترجمه محمد حسن لطفی، انتشارات طرح نو.
2. کتاب شرح حال و افکار و عقاید سقراط اثر کورا مایسون با ترجمه امیرحسین ظفر ایل خان بختیاری، انتشارات م‍ع‍رف‍ت‌.

سقراط به هنگام نوشیدن جام شوکران
5 (100%) 1 vote

اینستاگرام ارتنگ

دیدگاه خود را دربارۀ این نقاشی بیان کنید: